براي خواهر شهيدم، ندا

دوشنبه ۱ تیر ۸۸

ندا بمون

صداي چهچه پرنده ها تو كوچه ها

لباس سبز جنگلا و عطر اين شكوفه ها

مي گن بهار اومد

نرو ندا


ندا بمون

با مردمت تو كوچه ها بخون

بگو كه زنده باد زندگي و مرده باد مرگ

بگو بتابه آفتاب و بره تگرگ


ندا بمون

ندا نگاه كن به شهر

داره مي لرزه پايه هاي قصر

بلندتر از هميشه ان چناراي ولي عصر

خيابونا پر از "خس" ه

براي بعضيا هوا پسه


ندا نترس

اينا كه مي شنوي گلوله نيستن، ترقه ان

بهانه ان براي شعله ور شدن، جرقه ان

ما آتيشيم

با باتوم و تفنگ

بيشتر

شعله ور مي شيم


ندا بمون

خبر آوردن از افق

مي گن سپيده سر زده

مي گن سحر به در زده


ندا! ندا!

نفس بكش

بلند شو

يه ضربدر رو اين قفس بكش


نرو ندا

صبر كن

نگا به پشت ابر كن

يه روزنه

خورشيد خانم مي خواد بياد

همون كه مثل تو "زن" ه


ندا نرو

ندا تو رو خدا نرو...


این شعر را ماندانا گفته و در میدان زنان منتشر شده

3:00 قֽظֽ | نظرات(8)

 

خانه ام آتش گرفته

شنبه ۳۰ خرداد ۸۸

دیروز بعد خطبه های نماز جمعه یه دفعه ای حجم ترس از سرکوب مردم مچاله ام کرد. ترسیده بودم با این حرفها فاتحه همه چی خونده بشه. اما ترسم بیخود بود.
فقط بیانیه کروبی و اعلام موسوی وخاتمی به اینکه شنبه در میدان انقلاب هستند، نبود که اون موج ناامیدی را برد.
امروز وقتی ایمیل های دوستام را دیدم. وقتی وبلاگهاشون را خوندم که همه گفتن فردا ساعت چهار وسط خیابان هستن، دوباره پر از امید شدم.

ترسم ریخت وقتی دیدم بچه ها عین خیالشون هم نیست و امشب صدای الله اکبرشون از هر شب بلندتر بوده.
سارا نوشته:چیزی ندارم که برای تقسیمش وصیت کنم، همینقدر می گویم که زندگی را، به صورت آزادش، بسیار دوست دارم. و بی آزادی و بی نفس، زندگی مرگ است که لباس دیگر به تن کرده است.

عزیزترین آدم زندگی ام وقتی ازش می پرسم فردا می ری؟ جواب میده مگه می شه نرفت استاد؟
و من نگاه می کنم به عکسش با اون مشتهای گره کرده و لباس مشکی وسط خیابانهای شهرم، و همه وجودم سرشار از غرور می شه .
نیستم اونجا و هیچ چیزی از این حسرت کم نمی کنه. خیلی چیزها را باید نوشت اما این روزها حتی وقتی برای نوشتن هم نیست. فقط خواستم بگم به همه تون افتخار می کنم. به همه شمایی که قبل هر تجمع یکی یکی ایمیلتون می رسه که ما رفتیم و من اینجا فقط می لرزم و می چسبم به این کامپیوتر لعنتی تا برگردید.
تا شماها هستید نباید ناامید شد. نباید.
هیچ کس نمی تونه ما را از این راهی که در پیش گرفتیم برگردونه.


3:40 قֽظֽ | نظرات(1)

 

برای آرزوهای کوچکم رای می دهم

پنجشنبه ۲۱ خرداد ۸۸

مردمی که این روزها به خیابان آمده‌اند، من را یاد روزهای انقلاب می‌اندازند، یاد آدمهایی که با همین شعارهای برابری و آزادی خبر از یک تغییر بزرگ می‌دادند.

این بار اما من می‌دانم که تغییر بزرگی در راه نیست. می‌دانم هر که برنده این انتخابات باشد، فاصله ما تا آزادی و برابری هنوز زیاد است.

من هنوز مطمئن نیستم که رای من بتواند سهمی از خیابانهای شهرم به من بدهد که بعد از فروکش کردن هیاهیوی انتخابات، بتوانم آزادی و برابری را در آن فریاد کنم.

من هنوز مطمئن نیستم که رایم بتواند آن جمع‌های کوچکی را که می‌خواست برای تغییر تلاش کند و در این چهار سال به تمامی نابود شد، از نو زنده کند.

من نمی‌دانم آیا با رای دادنم کابوس بازداشت مداوم دانشجوها و کارگران و زنان و بهاییان و معلمان و درویش‌ها و….. تمام خواهد شد یا نه؟

با همه اینها من رای می‌دهم به امید ایجاد تغییرات کوچک….

رای می‌دهم برای اینکه صبح به صبح بتوانم روزنامه‌ای که می‌خواهم بخوانم.

رای می‌دهم برای اینکه وقتی به کتابفروشی‌های شهرم می‌روم، نشنوم که همه کارها پشت دیوار بلند ممیزی مانده‌اند.

برای اینکه بتوانم چند فیلم خوب روی پرده سینما ببینیم.

برای اینکه در خیابانهای شهرم، هراس بازداشت به خاطرچند وجب کوتاه بودن لباسم را نداشته باشم.

من برای همین آرزوهای کوچک رای می‌دهم.

من آرزوهای بزرگی برای خودم و کشورم دارم، اما یاد گرفته‌ام که صبور باشم.

من در این چهار سال، در این چهار سالی که بارها و بارها پشت دیواهای اوین منتظر ازادی دوستانم بوده‌ام. در این چهار سالی که ساعت‌ها برای گرفتن یک امضا برای تغییر قوانین نابرابر با مردم گفتگو کرده‌ام، در این چهار سالی که بارها تلاش کرده‌ام تا بازجویم را قانع کنم که نمی‌خواهم امنیت کشور را بهم بریزم و فقط کمی برابری می‌خواهم، …. یاد گرفته‌ام که صبور باشم.

من رای نمی‌دهم که رئیس جمهورم کشورم همه آنجه ما می‌خواهیم را تغییر دهد، رای می‌دهم به این امید که بتوانم بازهم برای بدست آوردن آنچه می‌خواهم تلاش کنم.برای اینکه روزنه‌ای کوچک برای نفس کشیدن داشته باشم.

من برای همین خواسته‌های کوچک رای می‌دهم.


**این را برای سایت VOTE FOR IRAN نوشته ام و در این روزهایی که هستم و نیستم فقط خواستم بگویم که رای می دهم. برای همین ارزوهای کوچک..........

0:47 بֽظֽ | نظرات(0)

 

جمعه ۱۵ خرداد ۸۸

تو را از من گرفته‌اند و من حتی نمی‌توانم فریاد بزنم.

3:53 بֽظֽ | نظرات(0)

 

نترس از ترسهات

سه شنبه ۵ خرداد ۸۸

دلتنگ می شم، تنها می شم، می ترسم و درست وقتی که زانوهام می خواد خم بشه یادم می افته که این ترسها و تنهایی ها هم یک بخشی از زندگیه و نباید ازشون ترسید.
یادم می افته به روزهایی که از سر گذروندم و دوباره سرم را بالا می گیرم و به قول فروغ به آفتاب سلامی دوباره می کنم.

1:37 بֽظֽ | نظرات(0)

 

راه کج

یکشنبه ۳ خرداد ۸۸

همه‌ی عمر از مسير کج...
همه‌ی راه‌ها از مسير کج...
خط راست، خطی بود که فقط در کتاب هندسه بود.

*وردی که بره ها می‌خوانند

2:50 بֽظֽ

 

دیوارها

یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۸۸

هی می نویسم و خط می زنم و نمی شود که ننویسم. گاهی وقتها آدم هیچ ابزاری جز نوشتن ندارد. اینکه نوشتن و آشکار کردن درون، چطور می تواند آرامش بیاورد را نمی دانم. فقط می دانم گاهی فقط باید همه چیز را کلمه کرد تا آرام گرفت.
هرچند کلمه ها هم به هیچ دردی نمی خورند و هزار کلمه نوشتن به اندازه یک لحظه چشم در چشم شدن کفایت نمی کند. اما وقتی فاصله چشمهایمان بیشتر از آن دیوارهای بلندی است که من نقشه فرار از آنها را می کشیدم و تو می خندیدی، چه چاره ای برایم می ماند جز پناه آوردن به همین صفحه سپید.

آن دیوارها هم اگر نبود، نمی شد چشم در چشم شویم.دیوارهایی که خودمان دورمان کشیده ایم از همه دویوارهای دیگر بلندتر است و قطورتر.و من از حجم اینهمه دیوار می ترسم.
من نمی توانم زن سرکشی را که دلش می خواهد حالا کنار تو بود و دوباره برایت شاملو می خواند مهار کنم.من نمی توانم به آن زنی که این روزها تا "خون ارغوان‌ها" را می شنود یاد تو می افتد و اشکش سرایز می شود آرام کنم.
دلش شور تو را می زند و می دانی که وقتی دیوانه می شوم هیچ چیز عاقلم نمی کند.
چند روز است که هی می نویسم و هی پاک می کنم.هیچ کدامشان آن چیزی نیست که باید باشد. آشفته تر از آنم که کلمه ها به دادم برسند.

دلم برای همه رویاهای مشترکمان تنگ شده. این روزها که در خیابان راه می روم یاد تو می افتم و آن روزهایی که با هم توی همین خیابان ها راه می رفتیم و پر از شور و عشق بودیم و هر ساعت یک نقشه جدید می کشیدیم.
یاد تمام روزهایی که رویاهایمان واقعیت شد و قدم هایمان محکم.
یاد تمام اشکهایی که با هم ریختیم و روزهایی که با هم سر کردیم.اخر همه اینها یاد دیوارها می افتم و یخ می زنم.یخ که نه سنگ می شوم اصلا.
خوش به حال سنگها که قلب ندارند و می توانند همه چیز را مچاله کنند و دور بیاندازند چون اینطور عقلانی تر است.
زن سنگی من اما زود می شکند و تکه تکه می شود و من می مانم با زن سرکشی که به وقت دلتنگی دیوانه می شود.


1:33 بֽظֽ | نظرات(0)

 

من سردم است و هیچ گاه....

جمعه ۲۵ اردیبهشت ۸۸

حالا من دوباره سردم است و بدون تو هیچ آفتابی گرمم نخواهد کرد.
یادت هست آن روزهایی را که خیلی زیاد می نوشتم «من سردم است و هیچ گاه گرم نخواهم شد»؟ بعد تو آمدی و سرما رفت و من فراموش کردم همه آن روزهایی را که می لرزیدم.
خوشبخت بودم با آغوش تو که همیشه بود و گرم بود و بزرگ بود و برای من و همه ترسهایم جا داشت.
و حالا من دوباره سردم است . اینقدر زیاد که خیلی وقت ها وسط گرمای استوایی این روزها شال پشمی‌‌ام را به خود می پیچم و بازهم می لرزم.

1:52 بֽظֽ | نظرات(0)

 

حقیقت

دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۸۸

رسانه ها هیچ وقت همه واقعیت را به ما نمی گویند. برای فهمیدن حقیقت باید سفرکرد، باید با آدمها حرف زد و با نگاه کردن در چشمهایشان سرزمین شان را شناخت.

0:02 بֽظֽ | نظرات(0)

 

لحظه

یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۸۸

در "لحظه" زندگی می کنم. به فردا که فکر می کنم دل آشوبه می گیرم و رهایش می کنم. هیچ وقت اینقدر آدم زندگی کردن در لحظه نبوده ام.
خوب است؟ بد است؟ نمی دانم. قدرت قضاوتم را از دست داده ام.

1:51 بֽظֽ