« اسفند 1385 | صفحه اصلی | اردیبهشت 1386 »

فروردین 1386 آرشیو

3 فروردین 1386

27 سالگی

پارسال که سوم فروردین آمد می ترسیدم خیلی بزرگ شده باشم. آنقدر بزرگ که دیگر خیلی کارها و حس ها را نتوانم تجربه کنم. اشتباه می کردم اما. هیچ سالی اینقدر برایم سرشار از تجربه های جورواجور نبوده است. سخت بود. خیلی سخت. اما اندازه چند سال رشد کردم. زمین خوردم، بلند شدم و زندگی کردن را آموختم.....
حالا 27 ساله ام. دیگر نه شور و شوق 24 سالگی ام را دارم و نه ترس های 26 سالگی را. حالا انگار خیلی بیشتر از قبل زن بودنم را می فهمم. با همه زیبایی ها و تلخی هایش.

9 فروردین 1386

...

وبلاگ نوشتن از یادم رفته است. دلم می خواست اینجا روزنوشت هایم را بنویسم. اما نشد.هنوز به اینجا عادت نکرده ام انگار.
سر و شکلش هم هنوز کار دارد کمی. اینجا را با سر و کله رفتن با قالب صورتکم روبراه کردم و شعر لوگو هم از آسیه امینی عزیز است. زندان که بودیم آسیه این شعر را روی دیوار نوشت و همان جا برایش نقشه کشیدم. درستش البته این است: «قد حوا نمی رسید، من همه سیب ها را خواهم چید.»باید سر فرصت درست کنم.
کمی که فرصت کنم خیلی کارها هست که امسال باید بکنم. خیلی کارها.....


10 فروردین 1386

یک بام و دو هوا

30- 40 نفر آدم در یک ردیف گوشه خیابان ایستاده اند و هر کدام یک پلاکارد در دستشان گرفته اند.نه شعار می دهند. نه راهپیمایی می کنند ، نه راه را بند آورده اند و نه هیچ کار دیگری. فقط ایستاده اند و حرفهایشان را روی مقواهایی که دستشان گرفته اند نوشته اند. این صحنه دو بار در یک ماه اخیر تکرار شده است.
دفعه اول: تعدادی از زنان بودند در برابر دادگاه انقلاب و برای همدلی با 5 زنی که به جرم حق خواهی محاکمه می شدند.
دفعه دوم: تعدادی از دانشجویان بودند در برابر سفارت انگلیس و برای دفاع از اقدام ایران در دستگیری ملوانان انگلیسی.

دفعه اول: گفتند زنها امنیت ملی کشور را به خطر انداخته اند و اذهان عمومی جامعه را مشوش کرده اند. پلاکاردهایشان را گرفته اند. آنها را با باتوم و لگد انداختند داخل ماشین و بردند بند 209 زندان اوین.
دفعه دوم: عکاس ها ازشان عکس گرفتند. فیلمبردارها از آنها فیلم گرفتند و همه اینها را در اخبار سراسری از تلویزیون _ رسانه ملی کشور_ نشان دادند. همراه با کلی تعریف و تمجید از دانشجویان همیشه در صحنه و آگاه .هیچ کدامشان را هم کتک نزدند. هیچ کدامشان را هم چشم بند نزدند. هیچ کدامشان را هم رو به دویار روی کف زمین ننشاندند. هیچ کدامشان را هم انفرادی نبردند. هیچ کدامشان را هم.....

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

13 فروردین 1386

پنج تن از اعضای کمپین "یک میلیون امضا" بازداشت شدند

تعدادی از اعضای کمپین " یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز" که امروز در پارک لاله به جمع آوری امضا می پرداختند، بازداشت شدند.

ناهید کشاورز، سارا ایمانیان و همسر وی، محبوبه حسین زاده و سعیده امین بعد از بازداشت ابتدا به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شده و بعد به کلانتری صد و چهار میدان نیلوفر تحویل داده شدند. بعد از ساعتی پرسش و پاسخ بازداشت شدگان بار دیگر به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شدند و امشب را در بازداشت به سر خواهند برد.

مسولان کلانتری به خانواده های بازداشت شدگان گفته اند که فردا صبح به کلانتری صد و چهار مراجعه کنند تا وضعیت بازداشت شدگان را پیگیری کنند.

تغییر برای برابری

14 فروردین 1386

بازداشت شدگان کمپین یک میلیون امضا به بند 209 زندان اوین منتقل شدند

jeld-nahid.jpg
ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده دو تن از اعضای کمپین یک میلیون امضاء که روز گذشته به خاطر جمع آوری امضا بازداشت شده بودند، دقایقی قبل به بند 209 زندان اوین انتقال داده شدند.
سعیده امین ، سارا ایمانیان و همسر وی (همایون نامی) نیز پس از گذراندن یک شب در بازداشتگاه اداره مفاسد اجتماعی وزرا عصر امروز به قید ضمانت آزاد شدند.

اعضای کمپین یک میلیون امضاء که روز دوشنبه بنا به سنت مراسم سیزده بدر در پارک لاله حضور داشتند به خاطر اقدام جهت جمع آوری امضاء بازداشت شدند .


این بار چه بهانه ای برای در بند کردن زنان دارید؟

ناهيد کشاورز را 4 سالی است که می شناسم. آن روزها من تازه به مسائل زنان حساس شده بودم و اولین فعالیت جدی ام در این حوزه را با کمپین مبارزه با خشونت علیه زنان شروع کرده بودم.
یک گروه فیلم ساز پیدا کرده بودیم تا یک مستند درباره آزارهای خیابانی بسازند و دنبال کسی بودم که در این حوزه کار کرده باشد و کمکم کند.

nahidkeshavarz.JPGvsdvvsd.JPG


آن وقتها هنوز فعالان زن را زیاد نمی شناختم. رفتم پیش پروین که آن روزها هنوز برایم خانم اردلان بود و او چند نفر را به من معرفی کرد. همه سرشان شلوغ بود و فرصت نداشتند برای پروژه دخترکی که نمی شناختندش، وقت بگذارند. ناهید اما با خوشرویی گفت که کمکم می کند و کمک کرد. آن فیلم هیچ وقت ساخته نشد. من اما در آن نزدیک به ده جلسه ای که با ناهید درباره آزارهای خیابانی بحث می کردم از او بسیار آموختم.
وقتی هم که گفتم می خواهم یک ویژه نامه درباره خشونت علیه زنان برای 8 مارس دربیاورم، هم خودش مطلب نوشت و هم کمکم کرد تا از بچه های مرکز فرهنگی زنان مطلب و کمک مالی بگیرم.
آن روزها من خسته بودم و بی اعتماد. تازه یک فعالیت چند ساله را کنار گذاشته بودم و اعتماد کردن و تن دادن دوباره به کار گروهی برایم سخت بود. ناهید اما با کمی وقت گذاشتن برای دخترکی که هنوز سری پرشور داشت، بذر امید را در دلم پاشاند.
ارتباطم که با مرکز بیشتر شد، ناهید برای ادامه تحصیل به فرانسه رفته بود و ما تازه واردها بودیم و جای خالی ناهید که هر از چند وقت مادر تقی نیا و نوشین و بقیه به یادمان می آوردند.
22 خرداد 84 را ایران بود. برای تعطیلات میان کلاس هایش برگشته بود و مثل همیشه پر از شور و شوق و مهربانی بود و هیجان زده از آن اتفاق بزرگ. چند روز بعدش هم در تجمعی که برای گنجی برگزار شده بود، حسابی کتک خورد و برگشت که درسش را تمام کند.
جایش همچنان خالی بود. خوب یادم است یکبار که نوشین خیلی از کارهای ما نسل پنجمی ها سر ذوق آمده بود، برایمان نوشت که بعد رفتن ناهید (که آن روزها جوان ترین عضو مرکز بوده) چقدر احساس تنهایی می کرده و جای خالی شور و هیجان و مهربانی اش چقدر زیاد بوده و حالا ما فمنیست های نسل پنجمی توانسته ایم کمی از این دلتنگی کم کنیم و او را به آینده امیدوار.
چند وقت بعد بود که ناهید برگشت تا پایان نامه دکترایش را اینجا بنویسد و کم کم شد حلقه ای بین قدیمی ترها و جوانترها . هم طرف اعتماد نسل چهارمی ها و قدیمی ترهای جنبش زنان بود به خاطر تجربه و سوادش و هم ما نسل چهارمی ها و جوان تر ها با او راحت بودیم و می توانستیم وقت و بی وقت سراغش برویم به خاطر شور و ذوقی که برای کار در حوزه زنان دارد.به قول خودش فمنیست نسل «چهار و نیمی» است.
ناهید کشاورز ما حالا زندان است. این سومین باری است که در این چند ماهی که از فرانسه برگشته دارد بازجویی می شود و زندان می رود.به چه جرمی؟ برابری خواهی.
برای اینکه می خواهد بتواند سرپرست فرزندش باشد. که دیه برابر داشته باشد. که حق طلاق داشته باشد. که او را یک آدم نصفه حساب نکنند، که بتواند کار کند، سفر برود، .... خیلی زیاد است اینها؟
اگر ناهید مانده بود فرانسه حالا حتما داشت با خیال راحت روی پایان نامه اش کار می کرد و از این کتابخانه به آن کتابخانه می رفت. ناهید کشاورز اما، می خواهد روی جنبش زنان ایران کار کند و بهایش انگار این است که به جای کتابخانه ها و مراکز پژوهشی بین بازداشتگاه وزرا و بند 209 اوین در رفت و آمد باشد.
از وقتی شنیده ام ناهید و محبوبه را به بند 209 برده اند، همه آن لحظه های سخت و دلگیر دارند جلوی چشمم رژه می روند. خواهرم می پرسد به چه جرمی آنها را گرفته اند و من هیچ جوابی ندارم. حرف زدن با مردم جرم است؟ اینکه به خواهران و برادرانمان بگوییم که این قانون تبعیض آمیز چه بر سر زندگی زنان می آورد جرم است؟ اینکه از مردم بخواهیم اعتراضشان به این قوانین نابرابر را امضا کنند جرم است؟
این بار دیگر چه بهانه ای می خواهید برای دربند کردن خواهرانمان بیاورید؟

16 فروردین 1386

بند یک زندان اوین آخر دنیاست، باور کنید!

«آنجا آخر دنیا است»، این جمله ناهید کشاورز را به خوبی درک می کنم. از وقتی شنیدم ناهید و محبوبه را به بند 1 (بند تنبیهی) برده اند، مدام آن راهروی تنگ و شلوغ جلوی چشمم مجسم می شود و تصویر زن در مانده ای که تمام دستش پر از زخم تیغ و چاقو بود و وسط راهروی بند فریاد می کشید.
من این بند را دیده ام و برای همین وقتی دیروز این خبر را شنیدم هنوز تمام بدنم می لرزد. زندانی ها به آن «بند قدیم» می گویند و گاه «بند تنبیهی». مسئولان زندان آن را «بند بازسازی نشده» می نامند. معمولا همه بازدیدها از بند 3 که بازسازی شده و مخصوص متهمان مالی است انجام می شود و آنطور
که خود زندانی ها می گفتند کمتر خبرنگار و مسئولی است که بند 1 را دیده باشد.
چند سال پیش وقتی برای تهیه گزارش به اوین رفته بودم تمایل داشتم بند بازسازی نشده را ببنیم، اصرار کردم تا بالاخره اجازه دادند یک نگاه کوتاه به آن بند بیاندازم ، به شرطی که «با هیچ کس صحبت نکنم».

نیازی به شرط و شروط نبود. فضای آنجا آنقدر سنگین بود که چند دقیقه بیشتر دوام نیاوردم. جلوي همان سلول اول بی اختیار ميخكوب شدم، پايم جلو نمي‌رفت، وقتي افسر نگهبان زندان دستم را گرفت و گفت:" بيا برويم، از دود سيگارشان خفه مي شوي. "هيچ نگفتم و ازبند خارج شدم. اعتراف می کنم که ترسیده بودم. نمی دانم از چه اما جرات داخل شدن به بند را نداشتم.

هنوز هم خوب آنجا را به خاطر دارم. یک راهرو تنگ و مخوف، که یک طرفش دیوار بود و طرف دیگر سلول هایی با درهای میله میله آهنی. دود سيگارهمه بند را در مه غليظي فرو برده بود، فضای بند از همه چیز تهی بود، پر از کمبود: کمبود هوا، کمبود تغذیه، کمبود اعتماد، کمبود محبت، کمبود نگاهی آرام، کمبود همه چیز... و راهرو كوچك و سلول‌هايش پر از زناني بود با جرم های: قتل، مواد مخدر و منكرات و....

ادامه

برای ناهید در "آخر دنیا"/ سحر سجادی

17 فروردین 1386

اعتراض بیش از هزار تن از فعالان جنبش های اجتماعی و شخصیت های سیاسی و فرهنگی به بازداشت غیرقانونی دو تن از فعالان جنبش زنان

20 فروردین 1386

زنستان 22

زنستان 22 هم درآمد. کمی تاخیر داشتیم. دلمان می خواست ناهید و محبوبه آزاد شوند و زنستان را با عکس روی جلد مخصوص این شماره بالا ببریم، نشد. محبوبه برای زنستان از کمپین هایی که در سال 85 راه افتاد نوشته بود و قرار بود شب، وقتی از پارک لاله برگشت برایمان ایمیل کند. نشد.
باید زنستان را منتشر می کردیم. باید کار کنیم. بیشتر از قبل. محکم تر از قبل.
زنستان 22: «در سال هشتاد و پنج بر زنان چه گذشت؟»

به جای لینکدونی::
اطلاعیه مرکز فرهنگی زنان در مورد دستگیری ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده و وضعیت اسف بار «بند یک» زندان زنان اوین

عادت نکنیم/زنانه ها

زندگي مي كنم

يكي از زن ها شاد شاد است. يكي از زن ها دل نگران و پريشان.

زن پريشانم همه غصه هايش را نگه داشته براي خودش و دلش نمي آيد شادي را از آن يكي بگيرد.

زن شادم با همه انرژي سرشاري كه اين روزها وجودش را دربرگرفته زورش به حجم وسيع دل نگراني هاي آن يكي نمي رسد.

گيج مي خورم. فراموش مي كنم. مي خندم.مي لرزم.آرام مي گيرم. اشك مي ريزم...... زندگي مي كنم.

21 فروردین 1386

رفیق راه....


روزهای آسانی نیستند این روزهای پر از انتظار و دلهره و پریشانی. تنها که نباشی اما، راحت تر می گذرند.
یک رفیق خوب که حرفت را بفهمد. کنارت باشد، به تو و آنچه می کنی ایمان داشته باشد و وقت درماندگی «بودنش» قوت قلبت باشد.... زندگی را هم آسان می کند. هم شاد و هم خواستنی.
حالا قرار است، من و این رفیق خوب با هم همخانه شویم. یک زندگی مشترک زیر سقف آسمان خدا.
خوشحالم و پر از شور و شوق . برای همه نقشه های عجیب و غریبم یک پایه تمام عیار پیدا کرده ام. در هیچ چارچوبی نمی گنجد، عاشق تجربه کردن راه های تازه و سرزمین های بکر است و با هم که باشیم می توانیم فارغ از همه باید و نبایدهایی که دوره مان کرده، زندگی را آنطور که می خواهیم بسازیم.
اگر ناهید و محبوبه اسیر آن دیوارهای لعنتی نبودند، حالا می شد فارغ از همه چیز و همه کس به خانه کوچکمان فکر کنم و زندگی تازه یی که دارد آرام آرام جان می گیرد.حالا اما گیج می زنم بین شادی و نگرانی.
تا همین دیشب، همه اش می ترسیدم از پریشانی این روزهایم دلخور شود.این روزها من باید شاد باشم. شاد و رها و سرخوش.
نمی شود اما، وسط خنده های از ته دل یک، دفعه یاد ناهید و محبوبه می افتم و دیوارهای بلندی که آنها را دربرگرفته. خیره می شوم به ناکجاآباد و سیم خاردارهای هواخوری سیمانی زندان هوار می شود روی سرم.
دیشب اما وقتی گفت برای همین دغدغه هایم هست که برایش عزیزم و از من خواست بروم بیانیه کمپین را بیاورم و از مهمان ها امضا بگیرم. دلم برای هزارمین بار به بودنش قرص شد.
شروع یک زندگی مشترک همیشه سخت است. رفیق راه که سرشار از مهربانی و صداقت و ایمان باشد اما، همه سختی ها رنگ می بازند.


25 فروردین 1386

هنوز آزاد نشده اند ؟

سوار تاکسی که می شوم راننده و مسافری که روی صندلی جلو نشسته گرم صحبت اند. هر دوشان مکه رفته اند و دارند خاطرات سفرشان را برای هم تعریف می کنند که بحث می رسد به چند زنی مردان عرب.
مسافر که پیاده می شود، راننده می گوید: داشت می رفت بیمارستان. از شهرستان آمده اند و زنش یک هفته ای است که اینجا بستری شده.
تاشروع می کند به گفتن از اینکه در زندگی مشترک باید یار و همراه هم بود نه اینکه مثل مردهای عرب رفت دنبال هوا و هوس وچند تا زن گرفت.من هم زود بیانیه را بیرون می آورم و تا می گویم: در ایران هم این قانون ها وجود دارد و زن ها بهشان اعتراض دارند.
مرد می گوید: همان یک میلیون امضا را می گویی؟
با خوشحالی می پرسم : شما هم شنیده اید؟
-:من امضا هم کرده ام. سیزده بدر. در پارک لاله. آخه الان که نمیشه با این قانون ها زندگی کرد. مگه دخترهای من چه فرقی با پسرهایم دارند.
مرد همینطور از قوانین ضد زن می گوید و اینکه مردم ایران با فرهنگ اند و باید قانون عوض شود.
من به ناهید و محبوبه فکر می کنم و ته دلم غنج می رود از اینکه ثمره تلاششان را جلوی چشمم می بینم.
به مقصد که می رسم، مرد می پرسد: هنوز آزاد نشده اند ؟


برای ناهید و محبوبه*

حالا سالهاست که می‌گويند
ماه زيرِ ابرِ عزادارِ بی‌گريه نمی‌ماند،
می‌گويند سرانجام باد می‌آيد و منهای ماه،
تاريکی ... حواسش را جمع خواهد کرد.
تاريکی می‌رود پشتِ پشتِ کوه
باز همان اولِ شبِ هميشه می‌آيد،
می‌آيد که ما بفهميم
چند چراغ به يک ستاره
چند ستاره به يک ماه
چند ماه به يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!


اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود
روز می‌شود حتما ...!


روزِ اولی که شب هنوز
هوای اين همه ترس و تاريکی نداشت
خيلی‌ها می‌گفتند
ديگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما ديدی آرام
آرام آرام دلمان به بی‌کسی
صدايمان به سکوت وُ
چشمهايمان به تاريکی عادت کردند!


حالا هنوز هم می‌شود
در تاريکی راه افتاد وُ
از همهمه‌ی هوا فهميد
که رودی بزرگ
نزديکِ همين تشنگی‌های ما می‌گذرد.
ما بايد پياله‌هامان را به هم بزنيم
آنقدر که چراغ، ستاره وُ
ستاره ... ماه وُ
ماه که يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!

* سید علی صالحی


ناهید کشاورز ومحبوبه حسین زاده پس از دو هفته همچنان در بازداشت و بلاتکلیفی
آن دو قصه گوی زندان زنان، و ادبیات تخیلی کمپین یک میلیون امضاء / نوشین احمدی خراسانی
احضار نوشین احمدی خراسانی، ژیلا بنی یعقوب و سارا لقمانی وسوسن طهماسبی به دادگاه

26 فروردین 1386

ساعت 5 امروز: منتظر آزادی محبوبه و ناهید هستیم

گفتن بچه ها را ساعت 5 امروز آزاد می کند. خوشحالم. خیلی خوشحال. فقط امیدوارم راست گفت باشن. اینقدر این چند وقته وعده های دروغ دادن که دیگ باور کردن حرفشون سخته.

قرار کفالت ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده پذیرفته شد/تغییر برای برابری
صبح روز یکشنبه 26 فروردین ناهید کشاورز در تماس تلفنی کوتاهی خبر می دهد : «الان اسم مان را صدا کردند داریم می رویم دادگاه انقلاب به بچه ها و وکلایمان خبر بدهید ».

زمان شتاب می گیرد، صدیقه کشاورز که بی اطلاع از ماجرا برای تکرار پی گیری های بی پاسخ از وضعیت خواهرش راهی دادگاه شده است در میانه راه خبر را می گیرد و خود را زودتر از همه به در انتقال بازداشت شدگان می رساند و منتظر می ایستد تا آنها را هنگام آوردن به دادگاه ببیند. و می بیند :« هر دو خیلی سرحال بودند و شاد» صدیقه به داخل دادگاه می رود و سپس بیرون می آید:« گفتند یک ساعت بعد دادگاه تشکیل می شود، برو یک ساعت دیگر بیا».

بتدریج سایر اعضای خانواده ها و دوستان ناهید و محبوبه می آیند تا به همراه آنان لحظه های نگرانی جلو دادگاه انقلاب را با امید و همدلی تاب آورند.

یک ساعت بعد خانواده ها به داخل دادگاه می روند. نسرین ستوده و نسیم غنوی که به طور مشترک وکالت ناهید و محبوبه را دارند نیز می رسند و وارد دادگاه انقلاب می شوند آنها نیز مدتی بعد بیرون می آیند. نسرین ستوده با همان آرامش همیشگی اش می گوید:« مارا نپذیرفتند و اجازه ورود ندادند. چون ازنظر دادیار پرونده، تحقیقات مقدماتی تمام نشده است و در این مرحله وکیل نمی تواند حضور داشته باشد ولی کفالت را پذیرفته اند.»

صدیقه هم به شتاب بیرون می آید. لبخند به لب دارد وشاد است:« کفالت را پذیرفتند. کفیل می خواهند» و پرسشگرانه :« یعنی آزاد می شوند؟!» نادر همسر ناهید قرار است کفیل ناهید شود. برای کفالت محبوبه به احترام شادفر زنگ می زنند. این معلم بازنشسته جنبش زنان به همراه طلعت تقی نیا و پروین ضرابی و چند مادر دیگر از مادران کمپین یک میلیون امضایمان، طی این دوهفته روزهای زیادی خانواده های ناهید و محبوبه را هنگام رفتن به زندان و دادگاه همراهی کرده اند تا بدانند و بدانیم تنها نیستیم، تا بفهمانند در جنبش زنان شکاف نسل ها جایی ندارد چرا که موقعیت نابرابر حقوقی مشترکمان نسل به نسل و سینه به سینه روایت، تجربه و منتقل می شود و از مادرانمان حامیانی بزرگ می سازد.

پس از ساعت یک بعدازظهر احترام شادفر وارد دادگاه می شود اما پس از مدتی نادر بیرون می آید وکالت نادر حاج محسن را برای هر دو آنها پذیرفته اند. برای هرکدام 20 میلیون تومان. نادر می گوید:« می برنشان اوین. گفته اند آزادشان می کنیم. اما باید ساعت 5 برویم اوین. همه با شتاب به سمت در خارج کردن بازداشت شدگان می روند. ناهید و محبوبه بیرون می آیند:«عصری آزاد می شویم.» شادی در دلمان می خندد. تا ساعت 5 بازهم منتظر می مانیم. آیا آزاد می شوند؟!


زنان کمپین آزاد شدند

ناهید و محبوبه بالاخره بعد از دو هفته، آزاد شدن. خوشحالی ام قابل وصف نیست.
راننده تاکسی که من را رساند جلوی اوین. درست جلوی در زندان برگه را گذاشت روی فرمان و امضا کرد. زنی که من را از جلوی اوین سوار ماشینش کرد و تا خیایان اصلی برد، قبلا کمپین را امضا کرده بود. رئیسم امروز کلی دلداریم داد و برای من و زنان کمپینی آرزوی موفقیت کرد. ارمغان همه اینها شادی است و شادی و شادی.

27 فروردین 1386

.......

حالا دلم یک تپه سبز می خواهد. یک گله گوسفند. یک نی. یک بغل کتاب شعر. چند برگ کاغذ و یک خودکار.

31 فروردین 1386

مرکز فرهنگی زنان هیچ کمک مالی از سازمان‌های بین‌المللی دریافت نکرده است

طی چند ماه اخیر علاوه بر ایجاد فضای امنیتی و بازداشت و احضارهایی که بر فعالان جنبش زنان تحمیل شده است، فشارهای روانی نیز گسترش یافته است و بازار اتهام زنی و برچسب وابستگی به بیگانگان داغ و پر رونق شده است . به گونه ای که به نظر می رسد برخی نهادها از تمام امکانات خود برای خنثا کردن و ازبین بردن سازمان های تاثیرگذار بر حرکت های اجتماعی زنان بهره می گیرند: با ابزار بازداشت های غیرقانونی فعالان جنبش زنان (برای نمونه از بهمن ماه سال گذشته تا کنون 10 نفر از اعضای مرکز فرهنگی زنان به زندان افتاده اند و بسیاری دیگر از اعضا مورد بازجویی قرار گرفته اند)، با پلمب کردن دفاتر سازمان های مختلف زنان، با ایجاد فضای رعب و وحشت در سطح جامعه به منظور کنترل دوباره بر فضای شهری و عقب راندن زنان از حوزه عمومی ، با مطرح کردن تهدیدها، اخراج از محیط کار، کنترل و تعقیب و مراقبت و... در واقع به نظر می رسد برخی از نهادها برای پس زدن خواسته های حقوقی زنان از هر ابزاری (چه مشروع و چه نامشروع) بهره می برند تا فضای ناامنی برای فعالان زن فراهم سازند و آنان را به عقب نشینی و تمکین از وضع موجود وادار سازند. و در این میان پخش و گسترش اتهام و شایعات مالی به سازمان های زنان نیز یکی از همین ابزارهاست.

ماجرای مرکزفرهنگی زنان و موسسه هلندی هیفوس
مدتی است شایعه ای مبنی بر کمک مالی موسسه هلندی «هیفوس» به مرکز فرهنگی زنان دامن زده می شود. از این رو ما در مرکز فرهنگی زنان بر آن شدیم تا توضیحاتی را در این مورد ارائه کنیم

اطلاعیه مرکز فرهنگی زنان در مورد موسسه هلندی «هیفوس»

درباره فروردین 1386

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در فروردین 1386 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی اسفند 1385 می باشد.

آرشیو بعدی اردیبهشت 1386 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.