« شهریور 1386 | صفحه اصلی | بهمن 1386 »

دی 1386 آرشیو

17 دی 1386

آزادی

دفعه اول انگار رفته بودم سرزمین عجایب.خبرنگاری بودم که آمده بود بازدید اوین.
دفعه دوم یک روز آنجا بودم، 13 اسفند و ترسیدم از دالان هایی که آنهمه تنگ و تاریک بود و بی انتها

و این بار...
انگار پا به دنیای دیگری گذاشته بودم. دنیایی که هیچ از آن نمی دانستم و حالا می دانم که نیمی از من آنجا، در بند زنان زندان اوین جا مانده است.
هنوز گیجم. راستش را بگویم باور نمی کنم آزادی را.آنجا که باشی آزادی آنقدر دور است و دیوارها آنقدر بلند که سخت است باور رها شدن.
این 45 روز مطمئنا یکی از مهمترین دوران های زندگی ام خواهد بود. حالا من به اندازه چند سال بزرگ شدم، شاید هم پیر. اصلا نمی دانم چطور آن همه درد و رنج را تاب آوردم و نمردم.
از رنج زندانی بودن و دوری از عزیزترین آدمهای زندگی ام نمی گویم،( هرچند تاب آوردن آن را هم باور نداشتم) شنیدن قصه های پر غصه زنان زندانی بود که دیوانه ام می کرد.آنقدر زیاد که یادم رفته بود خودم هم زندانی ام و این دیوارهای سنگی اوین دارد خفه ام می کند.


پی نوشت: من و جلوه خوشبخت ترین زنان اوین بودیم بخاطر داشتن کسانی که آن سوی دیوارها برای رهایی مان تلاش می کردند.بودن شما، بودن همه شمایی که این 45 روز را با ما گذراندید را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

18 دی 1386

برای راحله، که مرگ را باور نداشت

شهاب پنجشنبه هرچی که در روزنامه ها درباره راحله نوشته بودند، برداشته بود تا من عکسهای راحله را نبیبنم و داغ دلم تازه نشود.امروز رفتم سراغشان. تیتر ایران را که دیدم همه خشم های فروخورده ام دوباره سربرآورد. نوشته بود:" اعدام 8 جنایتکار در سحرگاه برفی"
راحله و جنایتکاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آنهم راحله ای که به گواهی همه زندانیانی که سه سال با او زندگی کرده بودند آزارش به یک مورچه هم نمی رسید. راحله ای که همه خواسته اش از این دنیا این بود که زنده بماند و برای دخترک 5 ساله اش مادری کند. نگاهش را دوخته بود زمین و می گفت:"می دونی مریم، من مطمئنم که اونها دخترم را 15 سالش نشده شوهر می دن و دخترکم باید همه بدبختی هایی که من کشیدم تحمل کنه." می خواست زنده بماند تا شاید دخترکش را نجات دهد. خیاطی و قالی بافی یاد گرفته بود که کار کند برای بچه هایش.. نشد. نشد. نشد که زنده بماند.
هنوز باور نکرده ام که اعدامش کردند. انگار در آن شب چهارشنبه متوقف شده ام و منتظرم که راحله برگردد.
اولین بار پشت پیشخوان فروشگاه زندان دیدمش، همهمه افتاده بود در اوین که می خواهند راحله را اعدام کنند و او، داشت زندگی می کرد. وقتی من و جلوه گفتیم از دوستان ناهید و محبوبه ایم و می خواهیم اگر بشود برای اجرا نشدن حکم کار کنیم، هزار بار از ما تشکر کرد و همراهمان آمد تا قصه تلخ زندگی اش را بگوید.
رفتیم اتاقی که ته راهرو خالی بود و راحله هزار بار برای اینکه آنجا سرد است. برای اینکه وقت ما را گرفته و برای اینکه ناراحتمان کرده از ما عذر خواست. می گفتیم نگران ما نباش دختر، و او با آن شرم روستایی اش زیر چشمی نگاهمان می کرد و ادامه می داد.
آن روزها راحله، باور نمی کرد که خانواده شوهرش به اعدام او رضا دهند. می گفت:"خودشان شاهد همه بدبختی های و کتک خوردن هایم بوده اند، چطور ممکنه اعدامم کنن." آنقدر آرام بود که انگار معنای مرگ را نمی داند. انگار نمی فهمد طناب دار یعنی جه؟؟؟ زندانی ها می گفتند به خاطر ایمان زیادش است که ترسی از مرگ ندارد.
بار اول وقتی قرار بود او و زهرا ناظمیان را اعدام کنند، من رفتم دیدنشان. برده بودندشان انفرادی.من که رسیدم راحله حمام بود. انگار دارد می رود مهمانی. مدام تعارفمان می کرد که چیزی بخوریم. و من می لرزیدم از تصور اینکه این شب لعنتی صبح شود.راحله، راحله ساده و مهربان ما، گمان می کرد سر بیگناه تا پای دار می رود و بالای دار نمی رود....
فردا صبح وقتی زهرا برنگشت و راحله امد، برای اولین و آخرین بار اشک هایش را دیدم. در آغوش یکی از زندانی ها هق هق می کرد. باورش نمی شد ناظمیان را اعدام کرده اند. شرمنده بود که تنها برگشته.
آن شب تا صبح به خود پیچیدم.نیمه شب که از خواب پریدم و از هراس کابوس هایم از اتاق زدم بیرون، دیدم بیشتر زندانی ها توی راهروی بند هستند. همه نگران بودند و هیچ کس جواب ما را نمی داد. راحله که برگشت و ناظمیان نیامد. شادی و غم داشت منفجرمان می کرد.
من و جلوه آن روز دادگاه داشتیم و من تمام مدتی که قاضی از زندان می گفت و وثیقه و آزادی، تصویر راحله و زهرا در آن سلول انفرادی جلوی چشمانم رژه می رفت و می لرزیدم....
راحله بعد آن شب، دو روزی را گیج بود. نه فروشگاه می رفت و نه روزنامه ها را پخش می کرد.ترسیده بود، شاید تازه معنای مرگ را فهمیده بود. شاید فهمیده بود که فرصت کم است.
هر روز روزنامه ها را که می آورد کنارمان می نشست و از ما می خواست که دردهایش را نامه کنیم. برای خانواده شوهرش، برای رئیس قوه قضاییه، برای کودکانش.شاید هم می خواست فقط حرف هایش را بشنویم. خوشحال بود که بالاخره کسانی پیدا شده اند پای حرف هایش بنشینند. یک عمر سکوت کرده بود و به قول خودش همه چیز را قورت داده بود.کتک خوردن هایش را. تحقیر ها، خیانت ها را، هوس بازیها و تریاک کشی های شوهرش را و حتی بی پناهی اش را در برابر شوهرش، خانواده اش و قانون..... روزی که از پای چوبه دار برگشت، می گفت:" وقتی داشتند می بردندم برای اعدام همه اش می گفتم خدایا این دو تا دختر را در گوشه زندان ناامید نکن. خیلی برای من زحمت کشیدن" من و جلوه را می گفت. موقع اعدام هم فکر ما بود. شب قبل از اعدامش زنگ زده بود به خدیجه مقدم و گفته بود:" این دو تا دوستتان خیلی دلشون تنگ شده یک کاری براشون بکنید."
آخ راحله. تو را کشتند و ما هیچ کاری از دستمان برنیامد.مرگ و زندگی تو دست همان زنی بود که یکبار با بیل چنان به کمرت زد که لخته لخته خون از بدنت بیرون می ریخت. می گفتم مگه حامله بودی؟ می گفت:"نمی دونم ولی یک چیزهایی مثل جگر خام از بدنم بیرون می آمد. افتاده بودم به خونریزی".جلوه می گفت مدارک پزشکی اش را داری؟ می گفت:اصلا بیمارستان نبردندم."
می گفت فقط آن یک باری که از زور کتک بی هوش شدم بردندم بیمارستان. یک بار هم که شوهرم آنقدر زده بود که همه صورتم پر خون شده بود، زن برادر شوهرم برد پانسمان کردیم.
اینها را که می گفت من می لرزیدم و فکر می کردم چطور آدم می تواند اینهمه خشونت را تحمل کند. و راحله ارام و صبور، انگار قصه آدم دیگری را تعریف کند می گفت:«آنقدر من را از پله ها پرت کرده پایین و تا آخر پله ها غلت خورده ام. که گاهی فراموشی می گیرم."
هیچ کدام اینها اما به اندازه زن هایی که می آورد خانه او را آزار نداده بود. روحش خراشیده شده بود. دیگر از تحملش خارج بود. می گفت قبلا هم بارها و بارها اینکار را کرده بود. من به روی خودم نیم اوردم. به خاطر بچه هایم. چاره ای هم نداشتم. بارها موی بلند رنگ کرده روی لباس هایش دیدم. چند بار وسائلشان را جا گذاشته بودند. بار آخر اما دیدم یک زن لخت با شوهرم در خانه است. از شوهرم که توضیح خواستم. کتکم زد. گفت مرا نمی خواهد. طلاقم هم نمی داد که راحت شوم.

شاید اگر آن هنگام که راحله کتک میخورد ، کسی به دادش می رسید. یا ان موقع که هوسبازیهای شوهرش را می دید، می توانست طلاق بگیرد، هیچ گاه کار به اینجا نمی رسید.خودش می گفت"وقتی شوهرم زنده بود از ترسش جرات نداشتم به کسی بگویم که چه بر رسم می آورد، چند باری هم که با هزار مکافات به دیگران گفتم، هیچ کس کاری نکرد. فقط شوهرم فهمید و من دوباره کتک خوردم."
هنوز صدایش در گوشم است:"هیچ کس باور نکرد این همه بلا سرم آمده و من هم همه چیز را قورت دادم. فقط از خدا می خواستم بهانه نگیرد و من را کتک نزند."
با همه اینها راحله نمی خواست شوهرش را بکشد. محکمترین گواه من صداقت راحله است. من باورش کردم وقتی قسم می خورد که نمی خواسته بکشدش. که در یک لحظه از خشم و تنفر و تحقیر منفجر شده و نفهمیده چه کرده است.

یک چیزی مثل گلوله آتش گوشه دلم خانه کرده، داغ داغ است و همه جانم را می سوزاند.فقط برای راحله نیست که اعدام شد. برای الهه و نسرین و مرجان و افسانه و فاطمه و .. هم که در انتظار چوبه دارند هست.چه خوب که دیگر اوین نیستیم. من دیگر طاقت ندارم یک روز عصر کسی را که با او زندگی ام کرده ام ببرند انفرادی و صبح آفتاب نزده، زندانبانها بگویند تمام شد.
من دیگر طاقت ندارم یک شب دیگر را کابوس اعدام ببینم. طاقت ندارم از ساعت 4 تا 6 بال بال بزنم که رضایت دادند یا اعدام کردند. همان دوبار برایم بس بود.
چه خوب که محرم و صفر آمد. هم بندی هایم دو ماهی سر راحت به بالش می گذارند. بسشان است دیگر. آنها هم دیگر طاقت ندارند.
از راحله نوشتنی زیاد دارم. نه فقط به خاطر راحله. به خاطر زنانی که هم سرنوشت راحله اند و چوبه دار انتظارشان را می کشد. به خاطر زنانی که اگر قوانین ما کمی و فقط کمی عادلانه تر بود، هیچگاه مرتکب قتل نمی شدند.

22 دی 1386

خانه

دلم برای خانه مان تنگ شده بود.آنجا که بودم وقتی خیلی خسته می شدم و دلتنگ، چشمهایم را می بستم و دیوارهای خانه مان را خیال می کردم. می رفتم جلوی کتابخانه مان می ایستادم و روی کتابهایم دست می کشیدم، می نشستم کنار بخاری و خودم را گرم می کردم. می رفتم آشپزخانه و زل می زدم به شهاب که داشت روزنامه می خواند.... بعد یک دفعه چشمهایم را باز می کردم و می دیدم دراز کشیده ام روی تخت فلزی زندان و جلوی چشمهایم میله های مشبک تخت بالایی است. می خواستم دوباره چشمهایم را ببندم و خیال کنم اما یک دفعه خیالم آنقدر بزرگ می شد که می خواست مرا ببلعد. همان کابوس کودکی ها که همیشه در بیداری سراغم می آید.
خانه برایم یک رویای دور شده بود. خیلی دور. شده بودم مثل زن های هم بندم که دیگر هیچ تصوری از خانه نداشتند. شبیه لیلا که می گفت :" پدر و مادرم گفته اند دیگه همچین دختری نداریم." شبیه زهرا که وقتی افتاد زندان شوهرش غیابی طلاقش داد .شبیه سمیه که سالها بود خانه نداشت و شبها را یا در خانه دوست و رفیق سر می کرد ، یا گوشه پارک ها، شبیه راضیه که پدرش حبس ابد بود، مادرش فراری. شوهرش زیر خروارها خاک.....
روزی که برای چند لحظه حس کردم قیافه شهاب از یادم رفته، آنقدر ترسیده بودم که همان شب زنگ زدم و گفتم عکست را با لباس ها برایم بفرست. همان عکسی که یک روز از آلبومت برداشتم و گفتم این مال من.
حالا خانه ام و حواسم هست که قدر این بودن را بدانم. شده ام مثل آدم های از مرگ برگشته که می دانند قدر زندگی را باید دانست.

22 دی 1386

24 دی 1386

زندگی با آنها نامهربان بود

کاش درهای زندان اینهمه قفل نداشت. کاش می شد بروم و سری به بچه ها بزنم. عادت کرده بودم بهشان.45 روز کم نیست. آن هم 45 روزی که مدام با هم بودیم. بی هیچ وقفه ای و بی هیچ فضای خصوصی که ادم را از جمع جدا کند. آزاد که می شدم، در هر قدمم شادی بود و غم. شاد بودم که بالاخره رها می شوم از این دیوارهای لعنتی و غمگین بودم که من می روم و اینها می مانند.
اصلا مسئله سر این نیست که مجرم بودند یا نه؟ زندان حقشان بود یا نه؟ فقط غمگین بودم برایشان. چون آنها هم حسرت آزادی داشتند. چون خیلی هاشان سالها بود یک وعده غذای گرم درست و حسابی نخورده بودند.
یک چیزی را می دانید بیشتر مجرم ها( زن و مرد ندارد) افرادی هستند که از شرایط نامناسب اجتماعی به اینجا رسیده اند. بیشترشان خانواده های درست و حسابی نداشته اند. امکان تحصیل و حرفه اموزی نداشته اند. قربانی اعتیاد بوده اند. از کودکی به سوی جرم سوق داده شده اند و خیلی وقت ها نوع دیگر زندگی کردن را بلد نیستند.
از بیرون که نگاه می کنیم فکر می کنیم با یک مشت آدم خطرناک طرفیم. من هم قبل از این 45 روز تقریبا همینطور فکر می کردم. روزهای اول هم حسابی ترسیده بودم. اما اشتباه می کردم. آنها هم آدم هایی اند درست مثل من و شما. اگر ما هم کمی شرایط زندگی مان شبیه آنها بود شاید حالا گوشه زندان بودیم.این واقعیتی است که تا با آن مواجه نشویم باورش نمی کنیم.
خیلی ها هم از سر یک اتفاق یا یک اشتباه به اینجا رسیده بودند و حالا با باز شدن پایشان به زندان یک مجرم حرفه ای شده بودند.
اما در همان ها هم می شد رگه های پررنگ انسانیت را دید. نمونه اش دختر 28 ساله ای بود که 18 سابقه جرم داشت و انواع واقسام خلاف در پرونده اش وجود داشت. آنقدر که همه زندانی ها از او حساب می بردند. دستهایش پر از رد خودزنی بود و کسی جرات نداشت به او اعتراض کند. اما شبی که یکی از زندانی ها -دختری 27 ساله که در زندان معتاد شده بود- دچار جنون آنی شد و می خواست دخترک 3 ماهه اش را که در زندان به دنیا اورده بود خفه کند، برای چند روز نگهداری آن کودک را بر عهده گرفت و با چنان مهری تر و خشکش می کرد که باورم نمی شد.

قصدم دفاع از آدم هایی که به هر دلیل مرتکب جرم شده اند نیست. فقط می خواهم بگویم آنها هم آدم هایی درست مثل ما هستند، که جامعه هم در کشانده شدن شان به جرم و انحراف مقصر است. آنقدر زیاد که گاه چاره ای برایشان نگذاشته. که اصلا نوع دیگر زندگی کردن را به آنها نیاموخته است.

دوشنبه-24 دی

درباره دی 1386

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در دی 1386 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی شهریور 1386 می باشد.

آرشیو بعدی بهمن 1386 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.