« خرداد 1387 | صفحه اصلی | مرداد 1387 »

تیر 1387 آرشیو

6 تیر 1387

سهیلا..........

قبلن ها صفحه حوادث روزنامه ها را آخر همه، فقط ورق می زدم. حالا اما اول همه می روم سراغش. صفحه حوادث برای من حالا فقط یک صفحه روزنامه نیست، نامه ای است که ببینم آدمهایی که زمانی با آنها هم سفره بوده ام کارشان به کجا رسیده.که ببینم کدامشان دادگاه داشته، کدامشان را بخشیده اند، کدامشان خدای نکرده باید برود بالا چوبه دار.
این نوشته مریم قنبری را که خواندم دوباره پرت شدم وسط اوین.... باید بنویسم از آن روزها اما نمی شود. طوفان می شود و هوار می کند خودش را روی زندگی ام.اینقدر اینجا م گویم بایدبنویسم تا بالاخره بنویسمشان. تا دوباره نترسم از هجوم پر قدرت آن روزها. اگر توانسته ام از سر بگذرانمشان حتما می توانم که بنویسمشان.

8 تیر 1387

...

نباید باهاش بجنگم.نباید بترسم ازش.باید چشمهام را ببندم و فقط لذت ببرم. نه!باید چشمهام را باز کنم و فقط لذت ببرم.باید لذت ببرم از داشتنش، از بودنش و زندگی کنم
و یادم باشه:

بهای هر لحظه وجد را
باید با رنج درون پرداخت
به نسبتی سخت و لرز آور
به میزان ان وجد*


*امیلی دیکنسون

18 تیر 1387

اگر همه بخواهیم روز می شود حتما....

نشسته ایم کف زمین و وسط اتاق پر است از چیبس و ماست و شیرینی و بستنی و چای. و کاغذهای ما که هی سیاه می شوند. هی خط می خورند.هی پر می شوند.
من تند و تند حرف می زنم. تند و بی وقفه مثل آن وقتها. مثل آن وقتها که زنستان بود و پنج شنبه ها بود و کتابخانه بود و ما بودیم....
9 نفر بیشتر نیستیم اما اندازه 20 نفر سر و صدا داریم و بیشتر از 20 نفر شور و ذوق.خوشم می آید از پررویی خودمان. از اینکه هنوز معنی "غیر ممکن" را یاد نگرفته ایم. که هنوز نمی دانیم "نمی شود" یعنی چه؟؟
نگاهشان می کنم. مثل آدمهایی که دارند می میرند. از دور، با فاصله. با عشق....حالا دیگر خوب خوب می دانم که این چیزها بدیهی نیست. خوب خوب می دانم که تک تک این لحظه ها باید ثبت شود.تک تک این لحظه هایی که دست و پا می زنیم تا نور امید نمیرد. تا زندگی باشد. همانطور که می خواهیم. همانطور که آرزویش را داریم.
همیشه که "آرزو" نمی مانند. یک روز واقعیت می شوند. مطمئنم. ایمان دارم. از آن ایمان هایی که آدم را زنده نگه می دارند.از آن ایمان هایی که از روزهای سخت گذشته و حالا جزئی از من شده، مثل قلبم. مثل چشمهایم.اصلا مثل خود زندگی.
باید این روزها را بنویسیم. دقیق و با همه جزئیات. با همه اشکها و خنده هایمان. اگر ننویسم، کسی نمی فهمد که چرا ما مدام می گوییم "کمپین خود زندگی است." کسی نمی فهمد چطور این تلاش برای برابری با گوشت و پوستمان آمیخته شده و هیچ چیز نمی تواند ما را از این آرزو مان جدا کند.
دیروز دوستی که آن طرف آب هاست می گفت شنیده ام خانواده بچه هایی که دستگیر شده اند دیگر نمی گذارند آنها کار کنند. هر چه فکر کردم چیزی یادم نیامد.همه آنهایی که سردی دیوارهای زندان را چشیده اند هستند، با کیف هایی پر از دفترچه های کاهی و برگه های امضا.
راستی اینهمه شور وذوق، اینهمه امید از کجا می آید؟ چرا نمی شود که برویم دنبال زندگی خودمان و هی تنمان نلرزد از اینکه وقتی داریم با کسی درباره این قانون لعنتی حرف می زنیم دستبندهای آهنی به دستمان قفل نشود. که هی تنمان نلرزد از پیکی که احضاریه آورده، از تلفنی که شماره اش نیافتاده، از ایمیلی که خبر بازداشت یکی دیگر از بچه ها را می دهد. از حکم هایی که هر روز سنگین تر می شود، از شلاق هایی که قرار است متنبه مان کنند. از وثیقه هایی که سنگینی اش همه حساب و کتاب های زندگی مان را بهم می ریزد، از دیوارهای بلند و سلول های تاریکی که خیلی از ما دور نیستند....
نه که نترسیم.ترس هم هست.کابوس هایی که همزادمان شده اند هم هست.اما چرا این ترس متوقف مان نمی کند؟ یعنی آرزوهایمان اینقدر قدرت دارند؟ یعنی ساختن شهری که قانونش کمی عادلانه تر باشند اینقدر برای مان مهم است؟ نمی دانم. واقعا نمی دانم.
فقط می دانم که نمی شود ازش دست کشید.فقط شوق رسیدن به آرزوهایمان نیست، اینکه آدم های دیگر هم آرزوی ما را امضا می کنند. اینکه همه با هم می خواهیم که عوض شود، اینکه یاس را دور می افکنیم و ایمان می آوریم که می شود، که تغییر ممکن است، که نباید بسوزیم و بسازیم.... همه اینها نور امید را در دل هایمان زنده می کند.نمی گذارد بترسیم. نمی گذارد ترس زمین گیرم مان کند.
حالا دیگر ما تنها نیستیم. دیروز 3 نفر وقتی برگه امضا را بدستشان دادیم، گفتند کمپین را می شناسند، گفتند دلشان می خواسته یکی از یک میلیون امضا باشند. گفتند به امید روزی که این قانون ها عوض شوند.وقتی رفتند ما، من و دل آرام و الناز از ته دل خندیدیم.خنده ای از سر شادی و امید.خندیدیم و یادمان رفت که چقدر خسته ایم. که چقدر کار داریم. مهم این است که دیگر تنها نیستیم. که فقط ما نیستیم که شبها خواب آرزوهایمان را می بینیم.که اینهمه کوچه به کوچه رفتن همان جواب داده .که حالا خیلی ها هستند که می خواهند روز شود....

اگر همه بخواهیم که روز شود
روز می‌شود حتما ...!
روز می‌شود حتما ...!
روز می‌شود حتما ...!

23 تیر 1387

........

نگاهش که می کنم یاد صمد می افتم. یاد معلمی عاشقی که در سرمای زمستان کوله پر از کتابش را دهات به دهات با خود می برد و برای بچه ها قصه می خواند.
یاد روزهای کودکی خودم می افتم که تابستان ها بالای درخت خانه آقاجون می نشستم و قصه های صمد را می خواندم و ظهرها خواب اولدوز و یاشار را می دیدم.هر قدر هم که مادرجون می گفت دختر که بالای درخت نمی ره و تو دست ما امانتی، گوشم بدهکار نبود.
حالا از آن سالها خیلی گذشته، نه مادرجون هست، نه آقا جون و نه حتی آن خانه قدیمی که همیشه در خواب هایم خانه ام بوده و در بیداری امن ترین جای جهان برایم.
چند روز پیش خرابش کردند.بابا از خرابه هایش فیلم گرفته بود. کاش نمی گرفت.کاش نمی دیدم. کاش اصلا نمی فهمیدم آن در سبز مغز پسته ای که برای باز شدنش و پریدن بغل مادرجون لحظه شماری می کردم دیگر نیست.کاش نمی دیدم که درخت انبه ای که خانه درختی من بود و روی شاخه هایش هزار صفحه کتاب خوانده بودم را قطع کرده اند. کاش می شد خیال کنم همه چیز هنوز هست، گیرم که دارم خودم را گول می زنم. خب بزنم. وقتی واقعیت اینقدر سیاه و بی رحم است که هیچ طوری نیم شود جلویش ایستاد، رویا هامان را که از ما نگرفته اند. می شود چشمهایم را ببندم و خیال کنم، نگاه های مهربان آقاجون هست. آغوش گرم و نرم مادرجون هست. دیوارهای بتونی خانه شمالیشان هنوز فرو نریخته و هیچ برجی قرار نیست جای خانه ما بنشیند....
می خواستم از این معلم جوان بنویسم که این همه عاشق است و آدم را یاد صمد می اندازد و سر از کجاها درآوردم.

درباره تیر 1387

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به حوّا در تیر 1387 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی خرداد 1387 می باشد.

آرشیو بعدی مرداد 1387 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.