« نا اميدي ممنوع | صفحه اصلی | بهار توبه شکن »

خرداد

سه شنبه 27 خرداد 1382


این ها سه پرده از زندگی زنان این کشور است. هزاران پرده دردناک تر را نیز هر روز مبینیم و می شنویم و از نزدیک با آن در گیر هستیم و جز سکوت و فراموشی و نهایتا اندوه و تاثر ...پاسخی بدان نمی دهیم. کم هستند کسانی که مانند سایت زنان ایران که حداقل این دردها را انعکاس دهند


۱

بهار امسال هوا خيلی سرد است

ساعت 9 صبح است. آمده است به تحریریه روزنامه. می خواهد با یکی از اعضای گروه اجتماعی حرف بزند: " نیاز به راهنمایی دارم."
از مانتوی سیاه و مقنعه اش معلوم است که کارمند است:" رئیس کارگزینی." مضطرب است. عجله دارد. می گوید: " باید سریع برگردم اداره. کلی کار دارم."
دستش می لرزد. پنجره را می بندم. می گوید: " سردم نیست. قرصم را نخورده ام." برایش آب می آورم تا قرصش را بخورد. می گوید:" لرزش د ستش به خاطر ضعف اعصاب است." سال گذشته شکمش را عمل کرده و لرزش دستهایش به خاطر داروی بیهوشی است.
می گوید:" می گویند ضعف اعصاب می آورد."
به او می گویم:" معلوم نیست همکاران گروه اجتماعی چه زمانی بیایند. فکر می کنید می توانم کمکی کنم؟"
لیوان را در دستانش می چرخاند؛ و من هنوز حس می کنم که سردش است. می گوید:" فقط یک سئوال دارم."
برایش هم مهم است که این سئوال را با کسی در میان بگذارد که او را نمی شناسد.
می گوید:" آیا وقتی زنی مریضی سختی می گیرد، این حق مر است که بتواند به راحتی او را طلاق بدهد و رهایش کند و برود؟ آن هم با تکیه بر اینکه حق طلاق در جامعه ما به عهده مرد است؟"
می پرسد:"اگر یک مرد، مدام امنیت روانی همسرش با گفتن جمله مریض! سرطانی! تهدید کند، مفر قانونی برای اعتراض زن وجود دارد؟"
می پرسد:" آیا اگر مرد هم یک بیماری صعب العلاج بگیرد، زن ایرانی به همین راحتی می تواند با حربه طلاق، آزارش بدهد؟"
از او می پرسم:" چطور یک زن می تواند به زندگی با مردی که دیگر دوستش ندارد، ادامه بدهد؟"
می گوید:" خانم بچه نداری؟"
می گویم:" شما داری؟"
می گوید:" یک دختر 10 ساله."
می گویم:" فکر می کنی پدر و مادری که همدیگر را دوست ندارند خیلی به درد یک دختر بچه ای که نزدیک سن بلوغ هم هست، می خورند؟"
می گوید:" نمی دونم. نمی دونم. اما آدم با چه امیدی می تونه زندگیشو رها کنه؟"
می گویم:" مگر کار نمی کنی؟"
می گوید:" در این چند سال حتی حقوقم را همراه با فیش حقوقی ام ازم گرفته. کفش و لباس خودم و دخترمو، همه وسایل مدرسه شو با پول خودم خریدم."
می گویم:" پس می توانی از عهده زندگی بر بیایی!"
می گوید:"باید از صفر شروع کنم. برای خرید خانه کلی پول جور کردم، اما اونو به نام خودش کرد. ماشین رو هم."
می گویم:" خوب! چرا بهش اعتراض نکردی؟"
می گوید:"فکر می کردم احمقانه است. زن و شوهری که همدیگرو دوست دارن، اصلا نباید درباره این چیزا با هم حرف بزنن."
می گویم:"حالا چطور فکر می کنی؟"
می گوید:" چند روز پیش بهش گفتم مگر در خرید خونه و ماشین، من هم سهم نداشتم. باید سه دانگ اونها رو به نام من کنی! گفت: اِ... بمیری تا هشت یکش [ یگ هشتم از ارث باقیمانده از متوفی] به خونواده ت برسه!"
می گویم:" فکر می کنی از صفر شروع کردن سخت تر از تحمل شرایط فعلی ات است؟"
می گوید:" می ترسم!"
می گوید:"امیدوارم شاید آدم بشود."
می گوید:"آرزو دارم یک روز محتاج من بشود."
می گوید:" دلم می خواد سرطان بگیره."
می گوید:" دوستش ندارم."
می گوید:" چه کسی زنی را که شکمش از بالا تا پایین بخیه است، دوست دارد؟"
می گوید:"میدونم دیگه هیچ جاذبه جنسی برای او ندارم. ولی زندگی مگه فقط اینهاست؟"
می گوید:" وقتی هم که مهربان می شود یکد فعه می پرسد قول می دهی اگه طلاقت ندهم، برایم یک زن خوشگل بگیری؟"
می گوید:" شوهرم می گوید سهم من از زندگی یک زن مریض است."
می گوید:" توی روی من می گوید: سرطانی! باورتان می شود؟"
می گوید:" بهش می گویم خب! چرا طلاقم نمی دهی تا زودتر راحت شوی. می گوید: فکر نمی کردم زنده بمانی. می گوید: بالاخره از شرت راحت می شم. سرطان که درمون نداره."
می گوید:" به نظر شما چطور دلش می آید؟ باورتون می شه، یه نفر دلش بیاد به یه انسان دیگه این حرفارو بزنه؟"
نگاهش می کنم. بهار امسال هوا خیلی سرد است.


۲

با او ازدواج کن و بعد خودت را بکش!

من لیلا هستم، 20 ساله. پدرم دارای دو همسر بود و از مادر من چهار فرزند داشت که من بچه بزرگ هستم. پدرم کشاورز بود و حدود یک سال و نیم پیش فوت شد. من سه سال پیش با دوستانم زیاد بیرون می رفتم و خانواده ام بسیار ناراضی بودند. در آن موقع پدرم سکته ناقص کرده بود و با مادرم تصمیم گرفتند برای جلوگیری از کارهای من مرا به خانه عمویم که سه پسر مجرد داشت بفرستند. 6 ماه آنجا بودم که یک شب پسرعموی بزرگم که متاهل است گفت: تو باید با برادر کوچکم سعید ازدواج کنی. گفتم: من او را دوست ندارم و خودم را می کشم. گفت: با او ازدواج کن و بعد خودت را بکش. تا اینکه در نیمه های یک شب که در خواب بودم با شنیدن صدای قفل در از خواب بیدار شدم و دیدم زن عمویم و بچه هایش از اتاق بیرون رفته اند.
به سعید گفتم: چه خبر شده که به پشت سرم زد و من بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم دستها و دهانم را بسته و در حال تجاوز به من است. دو روز بعد بدون اینکه مرا عقد کنند برایم جشن عروسی گرفتند.
دو ماه به همین ترتیب گذشت و من باردار شدم بدون اینکه عقد کرده باشم. تا اینکه یک روز بعد از ظهر ساعت 4 با برداشتن 100 هزار تومان از سعید از خانه فرار کردم و قصد داشتم به منزل خودمان بروم که ماردم را ببینم و بعد به آبادان بروم. اما پسر عمویم مرا دید و من با ماشین دربستی رفتم ترمینال آبادان. یک شب در آبادان بودم و فردای آن روز به شهرستان شیراز رفتم و در راه شیراز با پسری به نام حمید آشنا شدم. او دانشجو بود. مرا به منزل خاله اش برد و گفت که من نامزد او هستم. بعد از چهار روز به آبادان برگشتیم و برایم شناسنامه جعلی درست کرد و اسم خودش را در شناسنامه من زد و پس از مدتی مرا به قم نزد خانواده اش برد و گفت من زن او هستم و عراقی می باشم. 7 ماه نزد او بودم تا فرزندم سعید به دنیا آمد. پس از دو ماه خانواده عمویم رد پای مرا پیدا کردند و با پلیس 110 به منزل ما ریختند و ما را گرفتند و من با بچه ام مدت یک سال و چهار ماه در زندان بودیم سپس مرا به یکی از مراکز دولتی و بچه ام را به یک مرکز دیگر فرستادند.
به گزارش خبرنگار سایت زنان ایران، دادگاه هم اکنون حکم داده که فرزند 1/5 ساله لیلا باید به پدرش تحویل داده شود. وی از ترس کشته شدن نمی تواند از مرکزی که در آنجا زندگی می کند بیرون بیاید.


۳

برو خودت را بفروش و برای من پول بیاور!

من آمنه هستم، 15 ساله. شغل پدرم کارگری است و سه برادر کوچکتر از خودم دارم. یک روز من مدرسه بودم و پدرم سر کار بود.دایی و شوهر خاله ام به منزل ما آمده بودند و مادرم را به جرم رابطه با مردی کشتند. من که از مدرسه آمدم جسد مادرم را دیدم. چون دایی و شوهر خاله ام فرار کردند پدرم را یک سال زندانی کردند. در این مدت ما پیش عمه ام بودیم تا پدرم آزاد شد و ما را نزد خود برد و مدام به من می گفت برو خودت را بفروش و برای من پول بیاور. تا اینکه دو سال و نیم پیش یک شب که پدرم مرا خیلی کتک زده بود، ساعت 3 بعد از نیمه شب فرار کردم و به آبادان رفتم. به منزل زنی که از قبل دوست مادرم بود. بعد از سه هفته آن زن هر روز برای من مرد می آورد و از آنها پول می گرفت و من هم به خاطر جا، لباس و غذا ناچار بودم چیزی نگویم.
بعد از یک سال و هفت ماه خسته شدم. با آن زن دعوا کردم و از منزلش بیرون آمدم. در خیابان با پسری آشنا شدم و برای او داستان زندگی خود را گفتم. در همان وقت پلیس 110 ما را گرفت و به دادگاه برد. 20 ضربه شلاق به من و 50 ضربه شلاق به آن پسر زدند و مرا تحویل یک مرکز دولتی دادند.


دوشنبه 26 خرداد 1382

وطن

بيشتر از يک هفته از شروع نارامی ها يی که از کوی دانشگاه آغاز شد.می گذرد.در اين مدت وقتی به وبلاگ های مختلفی که در اين رابطه می نوشتند سر می زدم .يک حرف مشترک از همه آنها می شنيدم . همه نگران بودند. نگران جايی که به آن وطن می گويند . من هم نگرانم. نگران کشورم و فرزندانش.نگران دانشجويانی که اين روزها به خيابان ها می آيند وبغض های در گلو مانده شان را فرياد می کنند.حق با عمو رضا است دانشجويان خسته اند ولی من شک دارم که اين فريادهای پراکنده به جايی برسد.
برای اينکه بتوانيم وضعيت موجود را تغيير دهيم و ايرانی آزاد و آباد بسازيم بايد بدانيم که چه می خواهيم و چگونه می توانيم به خواسته هايمان جامه عمل بپو شانيم. در کشور ما منطق تحولات اجتماعی منطقی خشونت بار. حذفی و پر آشوب بوده است وچرخه « استبداد- فتنه و آشوب - استبداد» چرخه مسلط تغييرات اجتماعی در جامعه ايرانی است . گذشتگان ما همواره در دام دايره ای بسته از اعتراضات خشونت بارو سرکوب های خشونت بارتر اسير بوده اند! و هيچ تجربه روشن و قابل اتکايی از حرکت های آرام و اصلاحی برای ما برجای نگذاشته اند و از آنجا که تجربه ای در حرکت بر مسير قانون و دموکراسی نداشته اند هرگاه که اعتراضات و شورش ها به نتيجه ای رسيده است . پس از مدتی دموکراسی و ارمان های حرکت به فراموشی سپرده شده و نظام غير دموکراتيک ديگری جايگزين نظام قبلی شده است.
برای اينکه دموکراسی و آزادی پارادايم غالب جامعه ما باشد بايد به دنبال تغيير پايدار و مستمر در حوزه های گوناگون اجتماعی باشيم و با مبارزه و اعتراضات در چارچوب قانون به دنبال اصلاح ساختارها و جايگزين کردن الگوهای واقع بينانه و تجربه شده باشيم.
اصلاح گام به گام قوانين حاکم برجامعه گرچه زمان بر است و موانع بسياری را در مقابل خواهد داشت . اما قطعا به نتيجه خواهد رسيد به شرط آنکه همه با هم بخواهيم .دستانمان را در هم زنجير کنيم و حتی اگر لازم شد به خيابانها بياييم ....
در اين چند روز مدام آهنگ ياردبستانی من را باخود زمزمه می کنم و به اين فکر می کنم که :
دست من و تو ميتونه
پرده ها را پاره کنه
کی ميتونه جز من و تو درد ما را چاره کنه
..........


---------------------------------------------

يكشنبه 25 خرداد 1382

اخبار دست اول
چند تا از بچه های کوی دانشگاه از اهالی بلاگستان هستند .اگر می خواهيد در جريان آخرين اخبار کوی دانشگاه باشيد . يکسری به سروش .مهدی و زهرا
بزنيد.

---------------------------------------------

يكشنبه 25 خرداد 1382

سکوت
چقدر سخته که آدم دلش برای کسی که دوستش داره تنگ بشه و نتونه بهش بگه. برای اينکه اون نيست يا که هست ولی نمی شه بهش گفت و سخت تر اينه که بهش بگی جوابی جز سکوت نشنوی........


شنبه 24 خرداد 1382

اولين ديدار
قرار است که پنجم مرداد بچه های بلاگ اسکای دور هم جمع بشوند. فکر خيلی خوبی است . من هم دلم می خواهد که صدر. عمورضا. صنم. نازنين. صلاح و... را ببينم و خارج از اين دنيای مجازی با آنها آشنا شوم و شايد بقول صدر اين اولين ديدار آغاز اولين حرکت باشد.
اما من کمی هم می ترسم . می ترسم که اين اولين ديدار آغاز سکون ما باشد نه حرکتمان. می ترسم آزادی را که به يمن ناشناس بودن و نوشتن از پشت صورتک هايمان بدست آورده ايم از دست بدهيم. می دانم ما فقط از دغدغه ها و حرف های دلمان می نويسيم و نوشته هايمان طوری نيست که به کسی بر بخورد . اما هستند کسانی که کمتر از اين ها را هم برنمی تابند. مگر سينا مطلبی چه می نوشت که کنج زندان نصيبش شد. مگر اشراقی و باطبی و ... چه کرده بودند که ماهها و سالها در بند بودند و هستند....
می دانم دارم محافظه کاری می کنم.اما وقتی که قواعد بازی مشخص نباشد و طرف مقابل فرمان کنده براند. بايد مواظب بود و از فضايی که برا ی گفتن شنيدن و شناختن همديگر بدست آورده ايم بيشتر مراقبت کرد. البته من اصلا اعتقاد ندارم که بايد فرياد ها را در گلو خفه کرد و دم برنياورد . اما بايد هزينه ای که می پردازيم با کاری که کرده ايم تناسب داشته باشد.....
شايد بهتر باشد که در اين مورد بيشتر فکر کنيم.....
---------------------------------------------

پنج شنبه 22 خرداد 1382

يک نامه از طرف خدا
ديروز يه نامه ای برام اومد که به دستم نرسيد
نه آدرس گيرنده روش بود نه فرستنده
ولی مطمئن بودم که نامه برا من نو شته شده
نامه ای که به دستم نرسيده بود رو خوندم توش اين آيه نو شته شده بود

و آنگاه که اسمان دلها شکا فته شود و ......


فهميدم نو يسنده نامه خدا ست
برام نوشته بود چرا ازش غافل شدم با اينکه اون هيچ وقت من رو از ياد نمی بره
نوشته بود من رو با هزار اميد و ارزو خلق کرده
نو شته بود تا حالا فکر کردی که تو اصلا می دانی چند وقته از نيستان رها شدی

اين جمله رو که خوندم بغض گلو م رو گرفت

ياد حرفهای ابن عربی افتادم که می گفت هنگام طواف بيت شخصی رو ديده که شبيه خودش بوده از می پرسه که تو کی هستی
جواب می ده که حقيقت ابن عربيه و چهل هزار سال پيش به دنيا اومده

بعد يا د خودم افتادم ياد درون گنديده ام
ياد اينکه تا ابد زنده ام و هيچ وقت مرگی در کار نيست

جمله آخر نامه اين بود

و آن دستهای تو نبود بلکه دست پروردگارت بود

امروز صبح وقتی که به سراغ راز و نياز صلاح رفتم يادم افتاد که اين نامه برای من هم اومده بود ولی فراموشش کرده بودم . يا شايد هم اصلا بازش نکرده بودم.
---------------------------------------------

سه شنبه 20 خرداد 1382

يک روح جمعي
چند روز پيش برای اولين بار سراغ خودنويس رفتم. صدر در وبلاگش از يک حرکت رو به جلو سخن گفته بود و از اين که اولين ديدار ما می تواند سر آغاز اولين حرکتمان باشد. .من هم با او موافقم و فکر می کنم که ما اگر بخواهيم واراده کنيم . می توانيم از اين پل ارتباطی که مرزها را درهم شکسته و مارا از اقصی نقاط دنيا به هم متصل کرده است به بهترين نحو استفاده کنيم. بلاگستان اينقدر گسترده و متنوع است که هر کدام از ما می توانيم همفکران خود را پيدا کنيم و بر روی دغدغه های مشترکمان متمرکز شويم. البته می دانم که وبلاگ برای بسياری از ما حياط خلوتی است که از ناگفته هايمان بنويسيم و خودمان باشيم.ولی اينکه بتوانيم کسانی را پيداکنيم که دلمشغولی های مشترکی داشته باشيم . فرصتی است که شايد هيچ جای ديگر امکان آن برايمان فراهم نباشد.
صدر در يادداشتی به نام نهيبی ديگر از کودکانی نوشته بود که به جای تجربه شادی های کودکانه حسرت و رنج را تجربه می کنند . من هميشه دل نگران اين کودکان بودم . ولی به تنهايی هيچ کاری را نمی توان به پيش برد و هر حرکتی وقتی به سرانجام ميرسد که يک روح جمعی بر آن حاکم باشد و بخواهد که وضعيت موجود را تغيير دهد.وقتی ديدم که صدر هم دغدغه اين کودکان را دارد خوشحال شدو و فکر کردم شايد کسان ديگری هم اين دلمشغولی را داشته باشند و بتوانيم با هم کاری بکنيم.
اولين و البته بهترين راهی که به نظر م رسيد. استفاده از ظرفيت سازمان های غيردولتی بود. اتفاقا ديروز يکی از اعضای انجمن حمايت از حقوق کودکان را ديدم.( اين انجمن درباره کودکان کار هم مطالعاتی کرده است و پروژه هايی را در دست انجام دارد.)و قرار شد که بروم دفتر انجمن و مفصل با آنها دراين رابطه صحبت کنم.نتايج مذاکرات را حتما می نويسم.
در ضمن من يک دستکاری در وبلاگم کردم و همه لينک ها پاک شد . در اولين فرصت درستش می کنم.


---------------------------------------------

يكشنبه 18 خرداد 1382


من چند وقت پيش يک اتفاقی برايم افتاد که فهميدم از خودم به عنوان يک زن شناخت زيادی ندارم و مثل هميشه که موقع درماندگی به کتاب پناه می برم. اين بار هم به سراغ اين بهترين دوستم رفتم و شروع به مطالعه در زمينه زنان کردم.يکسری کتاب مثل جنس دوم -سيمون دوبوار * زن مادر -رويا منجم *زنان زير سايه پدر خوانده ها- نوشين احمدی خراسانی يکسری رمان که در مورد زندگی زنان بود مثل وانهاده سيمون دوبوار و..... را خواندم ( که البته بعضی هاشان هنوز تمام نشده است) .وقتی که وبلاگم را راه انداختم تصميم گرفتم حتما از دغدغه ها و سوالاتی که در اين رابطه دارم بنويسم و از کسانی هم که وبلاگ من را می خوانند بخواهم که به من کمک کنند تا در اين مورد بيشتر بفهمم. از فردا شروع می کنم و منتظر نظرات شما هم هستم

---------------------------------------------

شنبه 17 خرداد 1382

رهايي
ای کاش می شد پاره کنم هرچه بند تعلق است و خودم را خلاص کنم. هزار بار خواستم که از اين دلبستگی رها شوم .اما نتوانسته ام و هربار چند قدمی پيش نرفته پشيمان شده ام. ای کاش که اين بار بتوانم.

---------------------------------------------

چهار شنبه 07 خرداد 1382

دلم گرفته

وقتی رفت صدای پای سکوت را شنیدم
که آرام بر دیوار دل تنگی من تکیه کرد
کاش صدای خاموش خواهش مرا می شنید
که فریاد وار عریانی روح مرا نمایان می ساخت
دلم گرفته است
حتی رویا هم توان پرواز مرا ندارد
و من در سکون سکوت خویش هیچ بودن را تجربه می کنم
دلم گرفته است
برای شنیدن صدای باران مجالی نیست
برای قهقهه مستانه و رندی شبانه هم توانی نیست
برای گریه هم قوایی نیست
گام بردار که سخت محتاج توام
و ....

اين شعر را از وبلاگ گل يخ برداشتم . با اجازه شاعرش دريای