«آنجا آخر دنیا است»، این جمله ناهید کشاورز را به خوبی درک می کنم. از وقتی شنیدم ناهید و محبوبه را به بند 1 (بند تنبیهی) برده اند، مدام آن راهروی تنگ و شلوغ جلوی چشمم مجسم می شود و تصویر زن در مانده ای که تمام دستش پر از زخم تیغ و چاقو بود و وسط راهروی بند فریاد می کشید.
من این بند را دیده ام و برای همین وقتی دیروز این خبر را شنیدم هنوز تمام بدنم می لرزد. زندانی ها به آن «بند قدیم» می گویند و گاه «بند تنبیهی». مسئولان زندان آن را «بند بازسازی نشده» می نامند. معمولا همه بازدیدها از بند 3 که بازسازی شده و مخصوص متهمان مالی است انجام می شود و آنطور
که خود زندانی ها می گفتند کمتر خبرنگار و مسئولی است که بند 1 را دیده باشد.
چند سال پیش وقتی برای تهیه گزارش به اوین رفته بودم تمایل داشتم بند بازسازی نشده را ببنیم، اصرار کردم تا بالاخره اجازه دادند یک نگاه کوتاه به آن بند بیاندازم ، به شرطی که «با هیچ کس صحبت نکنم».
نیازی به شرط و شروط نبود. فضای آنجا آنقدر سنگین بود که چند دقیقه بیشتر دوام نیاوردم. جلوي همان سلول اول بی اختیار ميخكوب شدم، پايم جلو نميرفت، وقتي افسر نگهبان زندان دستم را گرفت و گفت:" بيا برويم، از دود سيگارشان خفه مي شوي. "هيچ نگفتم و ازبند خارج شدم. اعتراف می کنم که ترسیده بودم. نمی دانم از چه اما جرات داخل شدن به بند را نداشتم.
هنوز هم خوب آنجا را به خاطر دارم. یک راهرو تنگ و مخوف، که یک طرفش دیوار بود و طرف دیگر سلول هایی با درهای میله میله آهنی. دود سيگارهمه بند را در مه غليظي فرو برده بود، فضای بند از همه چیز تهی بود، پر از کمبود: کمبود هوا، کمبود تغذیه، کمبود اعتماد، کمبود محبت، کمبود نگاهی آرام، کمبود همه چیز... و راهرو كوچك و سلولهايش پر از زناني بود با جرم های: قتل، مواد مخدر و منكرات و....