« برای راحله، که مرگ را باور نداشت | صفحه اصلی | زندگی با آنها نامهربان بود »

خانه

دلم برای خانه مان تنگ شده بود.آنجا که بودم وقتی خیلی خسته می شدم و دلتنگ، چشمهایم را می بستم و دیوارهای خانه مان را خیال می کردم. می رفتم جلوی کتابخانه مان می ایستادم و روی کتابهایم دست می کشیدم، می نشستم کنار بخاری و خودم را گرم می کردم. می رفتم آشپزخانه و زل می زدم به شهاب که داشت روزنامه می خواند.... بعد یک دفعه چشمهایم را باز می کردم و می دیدم دراز کشیده ام روی تخت فلزی زندان و جلوی چشمهایم میله های مشبک تخت بالایی است. می خواستم دوباره چشمهایم را ببندم و خیال کنم اما یک دفعه خیالم آنقدر بزرگ می شد که می خواست مرا ببلعد. همان کابوس کودکی ها که همیشه در بیداری سراغم می آید.
خانه برایم یک رویای دور شده بود. خیلی دور. شده بودم مثل زن های هم بندم که دیگر هیچ تصوری از خانه نداشتند. شبیه لیلا که می گفت :" پدر و مادرم گفته اند دیگه همچین دختری نداریم." شبیه زهرا که وقتی افتاد زندان شوهرش غیابی طلاقش داد .شبیه سمیه که سالها بود خانه نداشت و شبها را یا در خانه دوست و رفیق سر می کرد ، یا گوشه پارک ها، شبیه راضیه که پدرش حبس ابد بود، مادرش فراری. شوهرش زیر خروارها خاک.....
روزی که برای چند لحظه حس کردم قیافه شهاب از یادم رفته، آنقدر ترسیده بودم که همان شب زنگ زدم و گفتم عکست را با لباس ها برایم بفرست. همان عکسی که یک روز از آلبومت برداشتم و گفتم این مال من.
حالا خانه ام و حواسم هست که قدر این بودن را بدانم. شده ام مثل آدم های از مرگ برگشته که می دانند قدر زندگی را باید دانست.

22 دی 1386

نظرات (۲۲)

خوشحالم که برگشتید .

علی:

خانم وطن خواه
خوشحال که به خانه برگشتید و در کنار شهاب هستید
مراقب خودتان و شهاب باشید

سلیمانی

متاسفانه ما ایرانی ها آدمایی نیستیم که بخواهیم برای دستیابی بیه آرمانهایمان که نه برای حداقلی ها هم هزینه بپردازیم!

متاسفانه ما ایرانی ها آدمایی نیستیم که بخواهیم برای دستیابی بیه آرمانهایمان که نه برای حداقلی ها هم هزینه بپردازیم!

درست می فرمایین خانم رضایی.ما ایرانی ها همیشه انتظار داریم دیگران هزینه بپردازند !!!

تنها چیزی که مهم است اینکه قدر این بودن را بدانی عزیز دل من...می دانی که آسان به دست نیامده؛ نگذار بار دیگر از دست برود. شهاب هم اگر طاقت داشته باشد به خدا ما نداریم، باور کن...
به خام رضایی: کاش ایمان بیاوریم هزینه ها را باید تقسیم و سرشکن کرد نه اینکه فقط معدودی از آدمها آن را بپردازند و بقیه در سودش سهیم شوند.

دوستی از دیار سرد:

بازگشتت مبارک

حالا همه خوشحالیم ، شاید روزی به پیام آزادی شراب شادی سرکشیم. به قول بامداد و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم...
به قول شبنم بانو ای کاش در سرشکن کردن هزینه ها هم شریک شویم...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

زندگی ام را دوباره آغاز می کنم زاده شده ام ترا بشناسم نام ترا بر زبان بیاورم : آزادی
پل الوار

بمانید و برقرار

الهی همیشه همسایه ی شهاب خوب باشید. همه می دانیم جای تو زندان نیست. همه می دانیم دل مریم برای چه می تپد....
وقتی آنجا بودی با تمام وجو از خدا خواستیم دست آن داس به دستی که گل مریم ما را می چیند روزی قطع شود....
اراده ات استوار خواهرم.
راحله را هم خواهم خواند. فعلا

سلام مریم جون
خیلی خوشحالم که دوباره به خونه برگشتی. تو منو نمیشناسی اما من تو رو میشناسم و تا قبل از آزادیت خیلی نگرانت بودم
به امید برابری و آزادی برای همه
(یه کمپینی)

مانا:

قربونت برم :*

Anonymous:

سلام.امیدوارم که دیگه کسی نتونه تو رو اینجوری از ما جدا کنه.
و مطمئن هستم که تو خیلی قوی هستی و به هر چی که بخواهی می رسی .این رو بارها به من ثابت کردی.
خیلی دوست دارم و خوشحالم که الان در کنار ما هستی

نیلوفر:

مهربووووووون ! چرا نمی ذارن به زندگیمون برسیم بیایم تو رو ببینیم ؟! این دفعه هم نشد روز 22 دی ببینمت !! حالا چه کار کنیم ؟! :-(( حسابی دلم برات تنگ شده ... دلم می خواد الکی پلکی دور هم جمع شیم دوباره هی جیغ ویغ کنیم :دی ... راستی خوشحالم که باز تو خونه خودت هستی خواهرم :-)

درک میکنم.انگار تازه جای زهخمها دارد خوب میشود

درک میکنم.انگار تازه جای زخمها دارد خوب میشود

حقیقت تلخ:


تقدیم به همه آزادگان در بند ....« حقیقت تلخ » دیماه ۱۳۸۶
یار و یاران در بند ، پشت دیوار ، دراز و بلند
دخمه نمور و تاریك ، پای كوه سرفراز الوند
سوسك و موش و پشه ومور از همه جا
در آسودگی و آرامش ، می خرامند و نژند
دردل كوه دگر، مریم و جلوه هم ، در گوشه دنج
وه ..چه گند زبانها در دست و دل همه ، شلاق جفنگ
می بارد بر سر امیر و علی و سعید...... آزاده ، چو سنگ
تو چه خواهی الدنگ ، اندیشه آزاد و انسان قشنگ ؟
جلوه تو چه حقی داری و می خواهی ؟
مریم این چه تغییر و برابری ، آزادی است ؟
در نظام عدل مردانه مذهب ، چنین سر پا ایستاده ، چو سنگ
جایگاهت بشناس ، رو در گوشه اندرونی این دخمه تنگ
یا كه باید بروی ، پشت پرده با صدای كلفت و بی اهنگ
در باز كنی جلاد مشنگ ، شاید تو را بكشاند به جفنگ
مزدوری و بی شرمی و جلاد ی است ، نمی تابد ننگ
گر چه جلوه ها بشكند و گوشه سلول ، افكنده شود
مریمی ها فراموش كند تغییرش ، توبه كند تدبیرش
امیر و علی و سعید و وحید و كیوان .............. هم
بر كف پا، شلاق خوران ، خون الود ، به نجوا افتند
می سراید و می خواند شعر من همیشه این اهنگ
هر كه درد آزادگی اندیشه ، داشت در سر اونگ
ششصد هزار بار و سال به روشنی نشانم داده است
این نغمه آزادگی، نشكست ، نشكند و نمیرد هر گز
هرگز این ایستادگی با شور و شوق و امید و اهنگ
این دیوار بلند و دخمه نمور و سلول تاریك و جلاد خدنگ
همیشه دیده و داشته ، ایستاده آزاده گان اندیشه پرواز بلند

سلام از آزادی شما بسيار خوشحالم و اميدوارم در راه اهدافتان پيروز و ثابت قدم باشيد

مریم عزیز در وبلاگم بسیار برایت نوشتم در زمان غیبت. محبوبه مرا می شناسد. بگذار نامم پنهان بماند که....
به روزم.

ترسم اين قوم كه بر درد كشان مي خندند
در سر كار خرابات كنند ايمان را
از طرف خودم و سرهنگ بازگشتتون رو به خونه تبريك مي گم.

چه ساده و صادق حس و ميل برگشتن به يك زندگي معمولي را نوشتي...چيزي كه توقع زيادي نيست و خيلي ها ندارن. مريم عزيز خوشحالم براي بي ثمر نبودنت در همان چهر ديواري.

ایستادگیتون ستودنی است

مریم جان خوشحالم که تو و جلوه بالاخره در خانه هستید و در کنار دوستان و خانواده ، هرچند که این بیرون هم قفسی است بدون نرده ...
پایدار باشی دخترم

الياس:

آفرين دختر خوب
كنار شوهرت باش و به وظايف زناشويي ت برس
"حالا خانه ام و حواسم هست که قدر این بودن را بدانم. شده ام مثل آدم های از مرگ برگشته که می دانند قدر زندگی را باید دانست."
نه دخترم اين مرگ نبود.
اين فقط يه هشدار بود.
مرگ خيلي شيرين تره....

"حالا خانه ام و حواسم هست که قدر این بودن را بدانم. شده ام مثل آدم های از مرگ برگشته که می دانند قدر زندگی را باید دانست."

در خانه بمان،‌ قدر بودن را بدان، تا مرگ باقي است،
قدر ماندن را بدان...!
الياس هميشه در كنار ماست!!!