مرداد ماه همین امسال بود که حرف های سهیلا در دادگاه، دیوانه ام کرد. تیتر زدم"زن روسپی، کودک 5 ماهه اش را سر برید" و وقتی سحر از آنطرف دنیا برایم پیغام فرستاد که این چه تیتری است که زدی و اصلا فمنیستی نیست. گفتم می دانم سحر جان. اما خواستم تیتری بزنم که مردم بخوانندش. که حتما بخوانند و بفهمند چه بر سر سهیلا و سهیلاها می آید. آن روز فکرش را هم نمی کردم که روزی سهیلا را ببنیم. که ببنیمش و زبانم بند بیاید و یک کلمه هم نتوانم با او حرف بزنم.
همان روزهای که اوین بودم، شنیدم که اعدامش نزدیک است، اما باز هم نشد که جلو بروم. اینهمه مصیبت دخترک را سنگ کرده بود. آن 45 روز با خیلی ها حرف زدم.با زنهایی که آدم کشته بودند. دزدی کرده بودند. روسپی بودند، قاچاقچی بودند..... اما هیچ وقت جرات نکردم سراغ سهیلا بروم. اصلا نمی دانستم با زنی همسن و سال خودم که از زور بدبختی پسرک 5 روزه اش را سربریده باید از چه بگویم.
نمی دانستم به اویی که همه امید و گنجش پسرش بوده و او را کشته تا مثل خودش بدبخت نشود، چطور باید حرف بزنم.
نمی دانم، شاید هم نشد با او حرف بزنم چون در یک دنیای دیگر بود. مثل سنگ ساکت بود و هیچ نمی گفت. تنها باری که صدایش را شنیدم وقتی بود که پتویش را که با آب یخ حیاط شسته بود، دزدیده بودند و اتاق به اتاق دنبالش می گشت.
فردا سهیلا اعدام می شود. ای کاش دادستانی که ولی دم کودک سهیلا شده، یکبار، فقط یکبار پای حرفهای سهیلا می نشست و صدایش را می شنید وقتی که می گفت:"اگر آنچه بر من گذشته بر هر کس ديگري هم مي گذشت بي رحم مي شد. در 15 سالگي که از خانه فرار کردم و با مردان زيادي رابطه داشتم، آنها از من به طرز وحشيانه يي سوءاستفاده کردند و سپس مثل يک دستمال کثيف مرا به گوشه يي پرت کردند و هر بار از دفعه قبل بي پناه تر و بدبخت تر شدم. بايد اين عقده ها را چطور خالي مي کردم مگر مي توانستم مرداني را که چندنفري به من حمله کرده اند بکشم، مگر من چقدر زور داشتم و اگر مي کشتم مثل نازنين فاتحي(دختري که به اتهام قتل بازداشت شد و با توجه به دفاع مشروع آزاد شد) مرا سه سال در زندان نگه مي داشتيد. نازنين هم ابتدا در همين شعبه محاکمه شده بود. ضمن اينکه من نمي توانستم حريف آن مردان شوم. چقدر زير رفتارهاي وحشيانه اين مردان له شدم. چرا آن زمان کسي نبود که از من دفاع کند. من فکر مي کردم به خاطر روابط جنسي متعددي که داشتم دچار ايدز و هپاتيت شده ام و اين مساله آزارم مي داد.
براي نجات کودکم اين کار را کردم. تصورم اين بودکه ايدز دارم، قطعاً فرزندم هم از من گرفته بود، پس او را کشتم که بدبختي هايي که من دچارش شدم را تحمل نکند."
ای کاش صدایش را می شنیدندکه می گفت " 8 سال پيش رفتم، ساختمان بهزيستي.من نمي خواستم تن فروشي کنم، مي خواستم زندگي کنم، اما مسوولان آنجا مرا بيرون انداختند. آقاي قاضي مي دانيد تحمل سرماي زمستان در دي ماه و در خيابان يعني چه؟ در آن سرما در خيابان ها پرسه مي زدم و تا مغز استخوان مي لرزيدم. شما اين چيزها را مي دانيد؟ در آن مدت دچارسخت ترين بيماري ها شدم و باز بي پناه بودم و مجبور شدم به خواسته هاي کثيف مردان نه به ميل باطني بلکه به اجبار تن دهم. ديگر از من که درحال حاضر 28 ساله هستم چه باقي مانده، مي دانيد چقدر به من الکل و مشروب خوراندند تا بتوانم رفتارهاي وحشيانه شان را تحمل کنم؟ مي دانيد چقدر سيگار کشيدم تا در قالب دود عصبانيتم را بيرون بريزم؟چرا در آن زمان کسي مرا نمي ديد؟"
هیچ کس صدای سهیلا را نشنید. شاید برای همین بود که ساکت شده بود. که سنگ شده بود.فردا صبح که سهیلا اعدام شود وجدان مدعی العموم هم راحت می شود که یک مفسد فی الارض را از روی زمین محو کرده. کاش کودکش پدر داشت. کاش می شد امشب می رفتیم جلوی اوین و التماس شاکی هایش می کردیم که از خونش بگذرند.
چند سهیلای دیگر باید اعدام شوند تا یادمان بیافتد در شهر چه خبر است؟
فقط سهیلا نیست، اکرم هم هست، شهربانو ندام هم هست. لعنت به این چهارشنبه ها. لعنت
نظرات (۲۰)
انواع بر خورد با انتخابات
۱- اعلام مخالفت با رای دادن به کاندیدای غیر حکومتی.
اوج این نوع حرکت در سال ۷۶ بود که مردم برای اعلام مخالفت با سیستم به خاتمی رای دادند و حاصل آن عمل به حکومت احمدی نژاد ختم شد.
۲- تحریم و در خانه ماندن.
در این صورت با شلوغ کردن خیابانها توسط عده ای فیلم و عکس تهیه میشود و با مونتاژ فیلمهای قبل ارقامی را برای خودشان اعلام میکنند و نمایندگان خود را از صندوقها در میاورند و صدای مردم شنیده نمی شود.
۳- هجوم به صندوقها و رای سفید دادن و یا به کاندیداهای مشخص رای دادن.
در این حالت دیگر نیازی به مونتاژ فیلم نیست و هر که را بخواهند بعنوان پیروز اعلام میکنند.
۴- به امید داشتن اقلیتی در مجلس به کاندیداهای مشخص برای اعلام وجود رای دادن.
مجلس ششم اوج داشتن این نوع آدمها در مجلس بود اما حاصلش مجلس هفتم شد.
پیشنهاد.
به نظر من در انتخابات ۲۴ اسفند باید به خیابانها آمد و در نزدیکی حوزه های رای گیری رای دهندگان را هو کرد و با صدای بلند مخالفت با این نوع انتخابات را فریاد کرد.
۱- در انتخابات معمولا همه چیز زیر زره بین افکار عمومی دنیاست و به هر صدایی افکار عمومی دنیا عکس العمل نشان میدهد.
۲- در تمام انتخابات دوران گذشته ثابت شده که نظام بدنبال جوی آرام است پس در روز انتخابات سرکوب و سرو صدا برای نظام بسیار سخت و پر درد سر خواهد بود و از این امکان میشود برای حضور در صحنه و اعلام نظر استفاده مفید کرد.
ارسال شده توسط حمید | ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ۰:۴۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ۰۰:۴۹
عزيزم
كشتن كجا ئو
سر بريدن كجا؟
سربريدن ناشي از نفرت است
چنين انساني را چه زن باشد چه مرد
دوست ندارم ببينم
ارسال شده توسط نقطه | ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ۶:۵۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ۰۶:۵۶
مدعی عدالت...شرمت باد !
ارسال شده توسط نیکزاد | ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ۷:۰۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ۰۷:۰۷
بسيار تلخ و ناراحت کننده است...حاکمان سرزمين مادری بايست پاسخگوی معضلات اجتماعی بر آمده از دل زندگی مدرن باشند...بايد با تمام قوا برای برونرفت از اين جامعه سرشار از تباهی و ناهنجاری بکوشيم مانا باشی
ارسال شده توسط farzad moshiri | ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۹:۵۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۰۹:۵۵
مرگ وننگ بر این شرع و آیین .از گذشتگان به عاریت برده اند.
ارسال شده توسط ارام | ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۳:۴۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۱۵:۴۳
فکر می کنم گاهی بعضی زنان را باید از جامعه زنان بیرون کرد و بعضی های دیگر را از جامعه ی آدم ها ...
ارسال شده توسط مهربانو | ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۴:۰۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۱۶:۰۶
بیانیه دانشجویان انقلابی دانشگاه های کرمانشاه به مناسبت 8 مارس روز جهانی زن در وبلاگ "ما زنده ایم"
ممنوعیت ممنوع است
رهایی زن رهایی جامعه است
حجاب:نه
قوانین ضد زن:هرگز
ستم به زن موقوف
جنگ نکن عشق بورز
مسابقه ی تسلیحاتی ممنوع
پیش به سوی جامعه ی جامعه ی آنارشیستی و مارکسیستی
ارسال شده توسط دانشجوي انقلابي كرمانشاه | ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۹:۲۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ ۲۱:۲۲
سلام . نمی دانم حس غریبی است برای خانومی نوشت که می خواهد از حق خودش کاملاً دفاع کند . همیشه می گفتم اگر می گوییم برابریم پس خودمان را جدا نکنیم .اما از روزی که با دوستی آشنا شدم که از اقلتها ست فهمیدم کسانی را که کمتر دیده اند باید پر رنگتر نشان دهیم. راستی شما هم مانند خانومهای خانه از قلیان بدتان می آید .اگر فکر نمی کنید یک هوس مردانه است به کافه ما بیا و پکی بزن.
ارسال شده توسط چای چی | ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ ۵:۴۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ ۱۷:۴۹
درود بر شما. ایام به نیک باد . بسیار تاسف بار است البته اعدام به خودی خود قابل قبول نیست ولی فعلا با این اهرم قضاوت میشود و انشاالله به امید روزی که برای چنین مسائلی ما مجازات اعدام و سنگسار نبینیم. به امید آن روز موفق و موید باشید.
ارسال شده توسط جلال غلامی | ۲۵ اسفند ۱۳۸۶ ۹:۲۰ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ اسفند ۱۳۸۶ ۲۱:۲۰
به آنان که با قلم
تباهی دهر را
به چشم جهانیان پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد
و این بند بندگی
و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان
به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد
ارسال شده توسط سلیمان محمدی | ۱ فروردین ۱۳۸۷ ۱۰:۰۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۱ فروردین ۱۳۸۷ ۲۲:۰۸
به آنان که با قلم
تباهی دهر را
به چشم جهانیان پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد
و این بند بندگی
و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان
به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد
ارسال شده توسط سلیمان محمدی | ۱ فروردین ۱۳۸۷ ۱۰:۱۰ بֽظֽ
ارسال شده در ۱ فروردین ۱۳۸۷ ۲۲:۱۰
اين روز ها همه به لاک روزمرگی هاشان پناه برده اند ...کاش به قول شفيعی کدکنی می شد وطن را مثه جعبه بنفشه ها به بغل گرفت و به سرزمين خورشيد کوچ کرد...
ارسال شده توسط farzad moshiri | ۷ فروردین ۱۳۸۷ ۱۱:۱۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۷ فروردین ۱۳۸۷ ۱۱:۱۰
منتظریما
سال خوشی رو هم برات آرزو می کنم، پر از لبخند و آزادی
ارسال شده توسط آرمین | ۱۲ فروردین ۱۳۸۷ ۹:۱۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ فروردین ۱۳۸۷ ۰۹:۱۳
نوروزت شاد باد[گل]
ارسال شده توسط shervin | ۱۸ فروردین ۱۳۸۷ ۹:۰۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۸ فروردین ۱۳۸۷ ۰۹:۰۸
دلم لرزيد. خيلي خوشحالم كه هيچ دادگاهي نمي تواند آرمانهاي ما را از ما دريغ كند. خوشا به تو كه در مدتي كه در بند بودي با خود دنياهاي زنان را بيرون آوردي تا من جور ديگري ببينم.
ارسال شده توسط مونا | ۲۱ فروردین ۱۳۸۷ ۹:۴۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۱ فروردین ۱۳۸۷ ۰۹:۴۵
مریم عزیز
خیلی دردناک بود
راستش زبون من هم بند می شود من نمیدونم باید چه کار کرد؟ مسئله یکی دو تا نیست خانه از پای بند ویران است!!
در ضمن خواستم به خاطر زحماتت هم به عنوان یه زن تشکر کنم و تبریک بهت بگم و به خاطر انتخاب وبلاگت
زنده باشی
اختر
ارسال شده توسط اختر | ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۸:۴۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۰۸:۴۸
سلام
مطالبتون عالیه به وبلاگ منم سری بزنید
ارسال شده توسط emick | ۲۶ خرداد ۱۳۸۷ ۳:۲۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ خرداد ۱۳۸۷ ۱۵:۲۱
www.emick.blogfa.com
ارسال شده توسط emick | ۲۶ خرداد ۱۳۸۷ ۳:۲۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ خرداد ۱۳۸۷ ۱۵:۲۲
تقاص
حالا چی؟؟؟
من تقاص هزاران سال
پدران وحشی خود را پس می دهم.
بعد از اون همه سر گردانی
در کوچه های تنگ و تو در تویِ
این شهر چند هزار ساله ای که
پر بود از استخوان بانو هایی که هیچگاه
قدرت انتخاب یک عشق را نداشتند .
همواره در هجوم شهواتی بودند
سر شار از توحش
که قلبهایشان را لگدمال
لشکریانی از جنس بربر و تاتار می کرد
براستی ... چرا هیچ بانویی جرعت نکرد
ورودی قلب خود بنویسد :
" منطقه ی حفاظت شده" ؟
چرا در برابر شلاق و شمشیر عشاق خود
هیچگاه قدرت خود را نشان نداد ؟
طوری که همه باورمان شد " جنس ضعیف "
چرا قرنها صبر کرد؟
و ...
سر انجام به یکباره
رویای " جنس قوی " را آشفته کرد
و او را در برابر کابوسی چون "کلیؤ پاترا " تنها گذاشت ؟
و گذاشت تمساح های استخرش
استخوان مردها را خورد کنند ؟
آن همه نوازشهای مادرانه کجا رفت؟
و چرا ؟
ما بارها ضعف خود را در برابر این جنس ضعیف
نمایانده بودیم
اما این غرور را کدام ابلیس در ما ریخت ؟
و چرا ...
او این غرور را باور کرد ؟
غروری که خود ما هم آن را جدی نگرفته بودیم
غروری که بارها
در زیر قدوم آبنوسی هزاران لیلی مردانه خورد شد
آنهم چه خورد شدنی !!!
صدای آن در سراسر قرنهای آمده و نیامده
طنین انداخت ...
پیچید...
و چکاچک شمشیر ها و بمب هایشان
نتوانست آنرا محو کند
و از یادها ببرد .
حالا...
بعد از آن همه سرگردانی
درد و تنهایی ات را باکدام " حوّا "
در میان می گذاری ؟
...... بیچاره !
کدام لیلی از تو مجنون می سازد ؟
و تو از دیروز تنها تر شدی...
و تو در انقراضی ...
هیچ بانویی پذیرای تو و امانتی ات نخواهد بود
موجی سهمگین میاید و آنها را در امتداد زندگی
خود کفا می سازد.
حتی نمی توانی دست نوازشی
بر سر فرزندانت بِکشی
تو تقاص هزاران سال
توحش پدرانت را پس می دهی
...
ارسال شده توسط اسماعیل | ۴ تیر ۱۳۸۷ ۱۱:۱۶ قֽظֽ
ارسال شده در ۴ تیر ۱۳۸۷ ۱۱:۱۶
راستش من هم خیلی حرفا دارم که باهاتون بزنم
هرچند که خودمم یه مرد هستم ولی تارو پود ذهن وقلبم شکافته شده از ظلمی است که روا داشته اند
ولی عزیزان
در کنار احقاق حق و روشن گری که در جامعه می کنید
تا ان شاالله با بالا رفتن معدل شعور مردان و زنان دیگر شاهد این قبیل صحنه ها نباشیم
به این بیاندیشید که بانو باید اول چیزی که یاد میگیرد "عشق و مهربانی " باشد . نکند همان اشتباه تاریخی مردان را مرتکب شوند و زندگی را در انتقام کشیدن / دریدن / و نامهربانی نمودن ببینند
هر چند که "بانو" هیچ گاه نامهربان نمی شود .
ارسال شده توسط اسماعیل | ۴ تیر ۱۳۸۷ ۱۱:۳۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۴ تیر ۱۳۸۷ ۱۱:۳۰