وقتی خبر دستگیری خدیجه مقدم را شنیدم، مدام تصور می کردم که چه ولوله ای برپا می شود با رفتن خدیجه عزیز ما به بند عمومی اوین.
فکر می کردم حالا خدیجه نشسته وسط زنان زندانی، آنها برایش از رنج هایشان می گویند و بدبختی هایی که کشیده اند و او برای آنها هم مادری می کند.

اما خدیجه را اوین نبردند.شاید خجالت کشیدند.
نه به خاطر احترام موی سپیدش، که اگر می خواستند احترام موی سپید و تلاش های چندین و چند ساله اش برای ساختن جامعه ای برابر و آزاد را داشته باشند، اینگونه به خانه اش هجوم نمی آوردند و به دستهایش دستنبند نمی زدند.
شاید خجالت کشیدند زنی را به زندان ببرند، که زندانی ها هنوز تلاش های او برای لغو حکم اعدام همبندی هایشان را به یاد دارند و می دانند اقدام علیه امنیت ملی، انگی نیست که به او بچسبد.
شاید هم از ترسشان بود که خدیجه مقدم عزیز ما را به سلول تنگ و نمور و انفرادی، بازداشتگاه وزرا بردند تا با نیروی پر از مهر مادری اش در زندان هم از طعم تلخ نابرابری ها نگوید.
زمستان بود و زندان بود و دیوارهای بلندی که دست آدم را از همه جا کوتاه می کند. قرار بود راحله را اعدام کنند و هیچ کاری از دست کسی برنمی آمد ، هر چه بود فقط اضطراب بود و اضطرار.
وقتی گفتم که خانم مقدم رفته روستای راحله تا از شاکی هایش رضایت بگیرد باورشان نمی شد.خود راحله هم باور نمی کرد کسی سر سیاه زمستان کار و زندگی اش را رها کند و دنبال کار او باشد تا شاید از چوبه اعدام خلاص شود.
فردایش که حکم به یمن تلاش خدیجه و بقیه فعالان جنبش زنان متوقف شد و راحله برگشت، می گفت:"اعدام هم که می شدم مهم نبود.همین که برای اولین بار در زندگی ام کسی پیدا شده که به خاطر من تا دهاتمان برود و شب تا صبح جلوی زندان اوین بماند برای من کافیه."
زندانی ها که از وضعیتش می پرسیدند، برایشان از خانم مقدم می گفت که دنبال کارش است و برق امید در چشمهایش می نشست.آن وقت زن ها سراغ من می آمدند که این خانم مقدم کیه؟ و من از تلاش هایش برای لغو قوانین نابرابر می گفتم، از مادری کردنش برای فعالانی که زندان می افتند، از تعاونی های خود اشتغالی اش برای زنان،از فرهنگسرایی که در بم برای زنان راه انداخته اند و ....
شبی که راحله را برای اعدام بردند و دیگر برنگشت، زندانی ها وقت تلفنشان را به من می دادند و می خواستند که به خانم مقدم زنگ بزنم.امید داشتند که شاید دوباره بشود کاری کرد.... نشد اما. زور این قوانین نابرابر از تلاش های بی وقفه خدیجه و خدیجه ها بیشتر است. اینقدر بیشتر که حالا مادران برابرخواه و صلح طلب ما را هم به پشت میله های زندان برده........ ما اما صبوری و امید را از مادرانمان آموخته ایم و باور داریم اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود،روز میشود حتما ...!
حالا سالهاست که میگويند
ماه زيرِ ابرِ عزادارِ بیگريه نمیماند،
میگويند سرانجام باد میآيد و منهای ماه،
تاريکی ... حواسش را جمع خواهد کرد.
تاريکی میرود پشتِ پشتِ کوه
باز همان اولِ شبِ هميشه میآيد،
میآيد که ما بفهميم
چند چراغ به يک ستاره
چند ستاره به يک ماه
چند ماه به يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!
اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود
روز میشود حتما ...!
روزِ اولی که شب هنوز
هوای اين همه ترس و تاريکی نداشت
خيلیها میگفتند
ديگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما ديدی آرام
آرام آرام دلمان به بیکسی
صدايمان به سکوت وُ
چشمهايمان به تاريکی عادت کردند!
حالا هنوز هم میشود
در تاريکی راه افتاد وُ
از همهمهی هوا فهميد
که رودی بزرگ
نزديکِ همين تشنگیهای ما میگذرد.
ما بايد پيالههامان را به هم بزنيم
آنقدر که چراغ، ستاره وُ
ستاره ... ماه وُ
ماه که يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!
* سید علی صالحی
**اخبار مربوط به دستگیری خدیجه مقدم را در سایت کمپین پیگیری کنید
نظرات (۹)
شرمشان می آید ؟؟؟!
ارسال شده توسط Armaghan | ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۲:۱۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۱۴:۱۸
حالا هنوز هم میشود
در تاريکی راه افتاد وُ
از همهمهی هوا فهميد
که رودی بزرگ
نزديکِ همين تشنگیهای ما میگذرد.
اسم راحله كه مياد ياد شانه هاي فرو افتاده ي خديج مي افتم شبي كه اعدام شد و با بغض فرو خورده رفت كه اشكهايش را در خلوت بريزد .. پر درد اما مادرانه همه ما رو دلداري داد و گفت بايد از ريشه درست بشه ..حالا به سلول نمور و خديج كه تنها توي اون نشسته كه فكر مي كنم بغض مياد و ... بايد از ريشه درست بشه همه چيز و ما هستيم كه بايد درستش كنيم!! خود ما
زيبا بود مثل هميشه مريم گلي
ارسال شده توسط آيدا | ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۴:۵۰ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۱۶:۵۰
نخست اين که به ياد او هستيم و در حد توان و اجازه می کوشيم.
جايزه اخير با اسم ضايعش رو بهت تبريک ميگم. دلت چون هميشه آرام و پاک. اما خداييش من بودم جايزه رو به تو نمی دادم چون نصف سال نبودی. البته کلی اش هم دست خودت نبود. من اگه بودم به محبوبه می دادم که وقتی نبوده اون همه نگرانت بود. شاد باشی
ارسال شده توسط آرمین | ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۱۱:۳۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۲۳:۳۷
نخست اين که به ياد او هستيم و در حد توان و اجازه می کوشيم.
جايزه اخير با اسم ضايعش رو بهت تبريک ميگم. دلت چون هميشه آرام و پاک. اما خداييش من بودم جايزه رو به تو نمی دادم چون نصف سال نبودی. البته کلی اش هم دست خودت نبود. من اگه بودم به محبوبه می دادم که وقتی نبودی اون همه نگرانت بود. شاد باشی
ارسال شده توسط آرمین | ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۱۱:۳۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ ۲۳:۳۷
آره ! خدیجه مقدم تو اوین محبوبه ! یه محبوب رو جایی نمی برن که یک عالمه از عشاقش می خوان تا ببینندش چون می دونن محبوب این همه عشاق وقتی آزاد بشه زندگی یک یک اونها رو تعقیب می کنه و صدای نداشته اونها برای رسوندن پیامشون از این همه تبعیض میشه ! یه محبوب رو تنها یه جا نگه می دارن تا به خیال خامشون بپوسه ! اما نمی دونن که این مادر یک عالمه فرزند این بیرون داره که مخواهند گذاشت چنین اتفاقی بیافته ! با تو موافقم ! از بردن او به اوین خجالت می کشند ! خجالت !
ارسال شده توسط نیلوفر | ۲۳ فروردین ۱۳۸۷ ۲:۰۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۳ فروردین ۱۳۸۷ ۱۴:۰۷
با ورق بعدي به روزم
گفتم منهم دوست ندارم قهرمان داستانها در آخر قصه ها از گرسنگي بميرن. يا اينقدر غصه بخورن كه بميرن. دوست دارم همهٌ مردم ، همهٌ مردمي كه توي قصه ها زندگي مي كنند تا آخر قصه زنده باشند و در آخر قصه هيچكس آرزويي كه به آن نرسيده باشد نداشته باشد.
آقاي طريقت نژاد كه حرفهاي من را شنيد، خم شد زانوهايش را مقابل من روي زمين گذاشت، به چشمان من نگاهي كرد و دستش را كنار گوشم گرفت و آهسته گفت: اينها، اينهايي كه مي گويي ، مال ورق بعديه. برگ بعدي كتاب سرنوشت ما...
ارسال شده توسط سپيده | ۲۴ فروردین ۱۳۸۷ ۷:۵۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ فروردین ۱۳۸۷ ۰۷:۵۳
ما مادران بیصبرانه منتظر برگشت خدیج صبور و پراستقامت واین بانوی خیر ونیک اندیش و برابری خواه و صلح طلب و کنشگر جامعه مدنی هستیم .
به امید آزادی هر چه زودتر تمامی دربندیان
مریم جان تبریک میگم بخاطر وبلاگ زیبایت بانوشته های بسیار دلنیشینت . جایزه قورباغه طلایی مبارکت باد .
با اجازه قبلا در وبلاگم تو را لینک دادم
ارسال شده توسط فرخنده | ۲۴ فروردین ۱۳۸۷ ۶:۵۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ فروردین ۱۳۸۷ ۱۸:۵۲
اینها بی شرم تر از این هستند . فراموش نکنیم که در زندانی هست که در انفرادی هست و این زندان مسئول قانونی اش هنوز معلوم نیست نکند فاجعه بنی یعقوب تکرار شود من خیلی نگرانم
ارسال شده توسط امیر فرشاد ابراهیمی | ۲۴ فروردین ۱۳۸۷ ۸:۲۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ فروردین ۱۳۸۷ ۲۰:۲۲
سلام
انسانم آرزوست. و می دانم که آرزوی بزرگی است و به رویا می ماند.موفق باشید.
ارسال شده توسط باران ترانه | ۲۶ فروردین ۱۳۸۷ ۹:۲۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ فروردین ۱۳۸۷ ۰۹:۲۷