« خجالت کشیدند خدیجه مقدم را به اوین ببرند | صفحه اصلی | مادر آمد »

به آبی که از انگشتانم می چکد سوگند
اگر بر همه برگ های زندگی ام بنویسی مرگ
من زندگی خواهم کرد


یکشنبه-27 آبان – روز اول

ماشین دادگاه انقلاب به اوین که می رسد، هجوم خاطره ها دوره ام می کنند. روزی که با 32 نفر از فعالان زن به اوین آوردندمان. روزی که قرار بود ناهید و محبوبه را آزاد کنند. روزی که برای استقبال از دانشجویان و امیر و بهاره جلوی اوین امدیم ، اولین باری که با سولماز آمدیم اوین برای دیدن بند زنان و امروز.... امروز که منم، با کوله پشتی که بسته ام برای زندان........
از 209 که به بهانه نداشتن جا برگردانده شدم، به پذیرش زندان می روم و به قول مهر انگیز کار، گردنبند مقدس را به گردن می آویزم و عکس می گیرم. دوربینش شبیه دوربین شهاب است. در لنزهایش که خیره می شوم، یاد دیشب می افتم. جلوی دوربین شهاب ایستاده بودم و اضطراب و آرامش در چشمهایم می رقصیدند. شهاب می خواست مثل همیشه عکس هنری بگیرد و من می خندیدم که :"این عکس ها را برای زندان می خواهم.".... تصمیم مان را گرفته بودیم. ساک زندانم را بسته بودم و آماده فردا بودم. گفته بودند اگر به خواسته شان عمل نکنم باید راهی زندان شوم و من شرافتم را بیشتر از آزادی ام می خواستم.
نگران شهاب بودم و خانه ای که تازه داشت خانه می شد. لحظه های آخر، وقتی جلوی آسانسور دادگاه انقلاب ایستاده بودم و او از پشت شیشه ها نگاهم می کرد. همه توانم را جمع کردم که اشکهایم روان نشوند.یاد "قوی باش"گفتن هایش که افتادم،پاهایم را از زمین کندم. باید می رفتم.

عکاسی تمام شده و باید برای انگشت نگاری بروم. زنی که مامور انگشت نگاری است وقتی از اسم و رسم و تحصیلاتم می پرسد، مرا کنار می کشد و می گوید برویم آن گوشه که خلوت است براین از حقوق زنان بگو. باورش نمی شود برای همین خواسته ها راهی زندان شده باشم. دستان جوهری ام را پاک می کمد و مرا به دست مامور بند نسوان می سپارد.
این سومین باری است که به بند زنان اوین می آیم و خیلی احساس غریبی و سردرگمی نمی کنم. وارد بند که می شوم. اول از همه اشرف کلهر را می بینم. زنی که تحت شرایطی سخت، شوهرش را کشته و با تلاش فعالان زن حکم اعدامش لغو شده.تا امدن این حکم به زندان و سپری کردن مدت حبس، باید در زندان بماند.
بقیه زندانی ها و مامورهایی که در سالن ورودی بند نسوان اند هم آشنایند.چند تایی را از 13 اسفند که برای تنبیه به بند عمومی فرستادنم می شناسم و چندتایی را از آن روزی که برای تهیه گزارش به اوین آمده بودم.
مامور جلوی در هم، همانی است که آن روزها بود. این بار اما می داند برای چه آمده ام. می داند چه می خواهم و فقط سری به تاسف تکان می دهد ومی گوید: تو که دوباره برگشتی؟
آن دفعه یک ساعتی با هم حرف زده بودیم و می فهمید که چه می گوییم. خودش هم زن است و دردهای مشترک زنانه را حتما چشیده....
اشرف با همان نگرانی های مادرانه من را راهی بند 2 می کند و می سپارد که اگر کاری داشتم به سراغش بروم..
پله ها را یکی یکی بالا می روم. جلوی بند 1 که می رسم، تنم می لرزد. یاد روزی می افتم که به عنوان خبرنگار اینجا آمده بودم و از ترس جرات جلو رفتن نداشتم. بند 2 آن روزها بسته بود. می گفتند در دست تعمیر است.
حالا اما چند ماهی است که درهای بند 2 را هم باز کرده اند. طبقه بالا برای محکومان مالی و طبقه پایین منکرات و سرقت و قتل.
نگهبان که قفل در ورودی بند را باز می کند، سمت راستم پله هایی است که به طبقه پایین می رود و سمت چپ راهرویی که به یک در قفل شده می رسد. پشت در یک راهرو مربع شکل است با دو گوشی تلفن کارتی و انتهایش راهرویی دراز با سلول هایی به سبک قدیم. شبیه همه زندان هایی که می شناسیم. با درهایی که قفل می شوند و وسط هرکدامشان یک دریچه کوچک است و کنار هم ردیف شده اند.
جلوی اولین در که می رسیم، اشرف من را به مسئول بند می سپارد و می رود. زنی 50، 60 ساله با موهای سپید. شلوار لی و یک تی شرت آبی. مثل بقیه زندانیان اتاق 1 که کنار تخت هایشان نشسته اند،جرمش مالی است،
اتاق تقریبا 30 متر است و هشت تخت آهنی سه طبقه دورتا دور اتاق چیده شده است.تخت هایی که همه سهم صاحبان آنها از این دنیا است. روی هر تخت یک پتوی آبی رنگ با نقش ترازوی عدالت است و یک پتو برای روانداز شبهای سرد اوین. زندانی ها با پول خودشان ملافه های آبی گلدار خریده اند و بالای تختها ر ا والان کشده اند تا اتاق سرد و بی روحشان، رنگی بگیرد.
روی طبقه دوم تختی که روبروی در است، یک تلویزیون رنگی قدیم است و کنارش یک یخچال کوچک.تنها یخچالی که در این بند 6 اتاقه است. طبقه سوم تختها خالی است و چندتایی از تختهای طبقه دوم هم جای وسائل اضافه و قابلمه های غذا شده اند. کف اتاق موکت نازک توسی رنگ است و جلوی هر تخته یک پتوی سه لا شده را ملافه کشیده و تشکچه کرده اند. بیرون در یک سطل آشغال بزرگ است و داخل اتاق، کنار در، دمپایی های پلاستکی زندانی ها ردیف شده اند. این دمپایی ها را با یک برس، یک حوله کوچک، یک قالب صابون،لباس زیر و چند شامپوی بالشتی یک نفره باید به همه زندانی های ورودی بدهند. این باید اما چندان سفت و سخت نیست و گاهی که بودجه نباشد همین سهم اندک هم به زندانی ها نمی رسد.

میله های تخت جالباسی زندانی ها است و زیر تخت، انباری شان. بعضی ها که امید به آزادی دارند کیف هایشان را هنوز روی تختشان گذاشته اند. انگار آماده رفتن باشند.
وارد سلول که می شوم.قبل از همه "آمنه " خانم را می بینم.زنی تقریبا 60 ساله با موی سپید که دفعه قبل هم، آن یک روز را در سلول انها بودم. پایم را که در سلول می گذارم، می شناسدم.طیقه دوم تخت خودش را به من می دهد و تا کوله ام را زمین بگذارم، برایم پتو جور می کندو ملافه ای را که قبلا به کسی داده بود می گیرد و روی پتوی من پهن می کند.
هنوز گیج بودم و فردا، وقتی کم به خودم آمدم فهمیدم که چقدر به من لطف کرده و چه شانسی آوردم که وارد سلولس شدم که کسی آنجا مرا می شناخت. زنی که دو روز قبل از من آمده بود را فرستاده بوند طبقه سوم. در حالی که طبقه دوم 4 تخت خالی بود.....
آمنه خانم که زندانیان ها "آمی جان" صدایش می کردند برایم چای ریخت. دلداری ام داد و وقتی به بقیه زندانی ها گفت که روزنامه نگارم و فعال حقوق زنان و برای چه آمده ام آنجا، نگاه های مهربانشان که پذیرایم شده بودند احساس کردم.
همین نگاه های مهربان ، غنیمیتی است در زندان. اینجا آدم ها آنقدر سختی کشیده اند که به سادگی پذیرای کسی نمی شوند. ورودی تازه باید صبر زیادی داشته باشد.
اینجا آدم ها آنقدر سختی کشیده اند که به سادگی پذیرای کسی نمی شوند. ورودی تازه باید صبر زیادی داشته باشد تا یکی از جمع شود. اینجا دست آدم ها از دنیا کوتاه است و هرکس حق دارد فقط به فکر خودش باشد. سهم آدم های اینجا یک کاسه، بشقاب، لیوان، قاشق و ... همین مایحتاج ضروری زندگی است.چیزهایی که بیرون از اینجا هیچ ارزشی ندارند. در زندان اما هرکدامشان غنیمتی اند....


نظرات (۱)

چه خوب تصویر کردی مریم ... چه تصاویر آشنایی...

ارسال نظر