دیشب وقتی ایلیا کوچولو بعد نه روز دوری، خیره شده بود به مادربزرگش و چشم از او برنمی داشت،خیلی مقاومت کردم که اشکهایم سرازیر نشود.
وقتی داشتیم با خدیجه عزیزمان عکس می گرفتیم و همه چهره ها پر از خنده بود هم بغض کرده بودم.
قدم به قدم جلو می رویم. سخت است. زخمی می شویم. اما می رویم.

نظرات (۱)
سلام.کجایی بابا؟
من هنوز یه شام به شماها بدهکارم یادم نرفته
ارسال شده توسط حمید | ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۸:۴۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ ۲۰:۴۱