محبوبه کرمی مریض است و مادرش نگران اینکه آنجا جز کنسرو زندان چیزی برای خوردن ندارد و همه انرژی بدنش در این 60 روز تحلیل رفته است.
بیهوده امیدوارش می کنم که وضع اینقدر هم بد نیست و فروشگاه زندان آب میوه و شیر و میوه هم دارد.
برایش نمی گویم که فروشگاه زندان اغلب اوقات بسته است.نمی گویم که بارها پس از چندین ساعت صف ایستادن دست خالی به سلولم برگشته ام، جنس تمام شده بود، مسئول فروشگاه می خواست برود، یا وقت بند ما برای خرید تمام شده بود.
برایش نگفتم از آن روزهایی که با تن تب دارم وسط دود سیگار زندانیان ساعت ها منتظر می ماندم شاید یک پاکت شیر بخرم و نمی شد.
برایش نگفتم از روزهایی که حریف زندانی های گردن کلفتی که از صف جلو می زدند نمی شدم و با بغض به تختم پناه می بردم.
نگفتم که کنسروهای زندان گاه انقدر بد مزه اند که هیچ طوری قابل خوردن نیستند،که شیر و آب میوه یک روز هست و ده روز نیست.که میوه ماهی یکبار می آید و اگر زرنگ و قلدر نباشی همان یک کیلو در ماه هم گیرت نمی آید.که همان چند قلم جنس بی کیفیت، هم تا بخواهی گران اند و گاه چند برابر بیرون.
هیچ کدام را برایش نگفتم، مادر است و نگران دختر بیمارش.
یاد روزهای زندانم می افتم و آن بغض لعنتی دوباره گلویم را می فشارد.نه به خاطر خودم که آن 45 روز 10 کیلو وزن کم کردم و روزهای آخر نای راه رفتن و حرف زدن را هم نداشتم، به خاطر زن هایی که سال ها است پشت میله های زندان اند و یک وعده غذای گرم که قابل خوردن باشد برایشان آرزو شده.
چیزهای کوچکی است که هیچ وقت دیده نمی شود. چیزهای کوچکی مثل بوی پیاز داغ زندان بان ها که در راهرو می پیچد و برای زندانی ها مثل یک رویا است.
چیزهای کوچکی مثل آن یک سیخ کبابی که شب اعدام برای راحله و نازنین آورده بودند و راحله هر تکه اش را برای یکی مان لقمه می گرفت و با آن لهجه شیرین ترکی اش می گفت:" شما هم خیلی وقته کباب نخورده اید، بخوردی که از گلوی من هم پایین بره."
خوردیم و من از آن شب به بعد هر وقت بوی کباب می شنوم، حالت تهوع می گیرم.
خیلی کوچک اند اینها، اما زخم های کوچکشان هیچ وقت خوب نمی شوند.هنوز هم بعد 8 ماه هر وقت استانبولی می پزم یاد لیلا می افتم که چند قاشق غذایی که برای مهدی یک ساله اش می دادند قاشق قاشق بین بچه های تقسیم کرد. می گفت بویش پیچده در سلول.
مادر بود و مادرها مثلا غذای مخصوص داشتند. کمی برنج که با سیب زمینی و رب قاتی شده بود یا کمی سیب زمینی با رب و پیاز داغ ، یک لقمه از همین غذاهای محقرانه، تا چند روز طعم دهانمان را عوض می کرد.
غذای زندان افتضاح بود.
برنامه نهارها:قیمه ، قرمه، عدس پلو، دم پختک، رشته پلو بود و دو روز در هفته هم قاتی پلو.
شام ها هم : آش، سوپ، آب گوشت، خوراک، عدسی و سیب زمینی و تخم مرغ بود.
این اما تمام ماجرا نیست. این غذاهایی که شما به این اسم ها می شناسید با آن چیزی که در زندان می دهند زمین تا آسمان فرق می کند. برنج ها که کلا خام و دم نکشیده اند. عدس ها مثل سنگند و رشته ها مثل لاستیک. آن چیزی هم که به اسم دم پختک می دادند برنج خام بدون زرد چوبه بود با باقلی خامی که پاشیده بودند روی برنج.
از قیمه و قرمه اش هم که بهترین غذای زندان بود بیشتر وقتها فقط یک تکه کوچک گوشت یخی بیشتر نصیبمان می شد.قاتی پلویش هم مخلوطی از سویایی بود که کمی آب پز شده بود با برنج و رب.
وضع شام ها بدتر بود.از گوشت که خبری نبود و فقط سویا می ریختند و همه چیز اینقدر بد بهم قاتی شده بود که من از هفته دوم به بعد قید شام خوردن را زدم.
بهترین شام هفته سیب زمینی و تخم مرغ بود. اما خیلی کم بود. یک هفته منتظرش می مانیدم اخر سر یک سیب زمینی را بین 5 تا 7 نفر تقسیم می کردند و به هرکس یک حلقه کوچک می رسید. گاهی، فقط گاهی که زندانی ها کم بودند به هرکس یک سیب زمینی کوچک می رسید. نه اغراق می کنم و نه هیچ چیز دیگر. واقعا واقعا غذا ها همین بود بعلاوه اینکه همه اینها با بدترین کیفیت پخته می شد. و واقعا واقعا نمی خوردشان. اینها را منی می گویم که وقت گرسنگی سنگ هم جلویم باشد بدون نق و غر می خورم. آنجا اما بارها و بارها معنای گرسنگی را فهمیدم. تا به حال هیچ وقت گرسنگی نکشیده بودم. شنیده بودم "از گرسنگی شکم را به زمین فشار دادن" اما تجربه اش نکرده بودم. در زندان اما در آن شب هایی که از تب می سوختم تجربه اش کردم.
منی که عاشق غذا هستم و بقول شهاب ارتباط عاطفی با غذا دارم از غذا متنفر شده بودم. روزهای اول کنسرو می گرفتم و با غذا می خوردم یا با ماستی که از فروشگاه می گرفتم غذا را پایین می دادم. چند وقت که گذشت اینقدر کنسرو یخ و بی کیفیت خوردم حالم از بویش هم بهم می خورد. ماست هم بیشتر وقتها گیرم نمی آمد. پناه بردم به نان و پنیر و چای شیرین.روزی سه تا نان ماشینی سهمیه داشتیم و یک تکه کوچک پنیر.
من می دانستم که خیلی مهمان اوین نیستم و با همه عشقم به غذا آنقدر حجم بدبختی در آنجا بالا بود که می شد اینها را تحمل کنم. برای انهایی که عمر زندانی بودنشان به سال و دهه می رسید اما سخت بود . خیلی سخت.
یکی از زندانی ها که 18 سال آنجا بود ،این سال های آخر فقط نان و شیر وخرما و بیسکویت می خورد.سرطان معده گرفته بود و یک قاشق غذا مساوی بود با خون ریزی معده.چنان با حسرت به همان غذاهای آشغالی که ما می خوردیم نگاه می کردم که لقمه سنگ می شد در گلویمان.تازه او هم پولدار بود هم پارتی اش کلفت بود و می شد که همیشه شیر و خرما و بیسکویت را داشته باشد. بعضی ها زورشان و وسعشان به همان هم نمی رسید.
مادرها وضعشان از همه بدتر بود، با این وضع خراب باید شیر هم به کودکشان می دادند، غذای مخصوص مادران همانهایی بود که گفتم که بیشتر وقتها هم قسمت می شد بین زندانی ها.
بعد از آزادی، همیشه گفتن از غذای زندان با خنده و شوخی بوده، تحمل کردن و زندگی کردنش اما نه خنده ای دارد و نه شوخی ای. بیشتر از اینکه گرسنگی آدم را اذیت کند و توانش را تحلیل ببرد، تحقیری که پشت ماجرا است آزار دهنده است. مشکل غذای زندان را می شود با یک فروشگاهی که همیشه باز باشد و غذای های مکمل و با کیفیت داشته باشد. با غذاهایی که حتی با همان مواد کم و بی کیفیت خوب پخته شوند و گرم به دست زندانی ها برسند و .. حل کرد. حتی می شود بند زنان هم مثل بند مردان رستوران داشته باشند یا حداقل ساندویج. نمی دانید چقدر دردآور است رویاهای زندانی ها برای اینکه روز دادگاه کسی پیدا شود و برایشان یک ساندویج بخرد و اینکه خیلی وقت ها آن یک نفر هم پیدا نمی شود و مامور اجازه نمی دهد..... نمی دانید چقدر سخت است دیدن چشم هایی که خیره می شوند به تلویزیون وقتی در سریال یا تبلیغی "غذا" نشان می دهند.
به بازرس زندان که وضع تغذیه را گفتم جوابم این بود:"بودجه نداریم خانوم. چند سالی است که بودجه زندان کم شده. قبلن ها وضع اینقدر بد نبود."
بازرس زندان اما نگفت چرا مردها رستوران دارند و زنها باید برای حداقل نیازهاشان التماس کنند.نگفت چرا زندانی هم که باشی زن بودن مساوی است با چشیدن تبعیض.
به مادر محبوبه دروغ گفتم که نگران نباشد، خواستم آرامش کنم.فایده ای ندارد. ملاقات که برود و تن رنجور دخترکش را ببیند همه دروغ هایم لو می رود.
نظرات (۱۶)
خیلی تاثیر گذار بود. من به این مطلب لینک دادم.
ارسال شده توسط وهم سبز | ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۸:۰۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۰۸:۰۵
I terribly felt sorry
ارسال شده توسط firoozeh | ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۱۰:۱۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۱۰:۱۷
مدت ها بود که اینقدر فشار در سینه ام احساس نکرده بودم.
ارسال شده توسط سیامک | ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۰:۱۲ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۱۲:۱۲
هیچ وقت فکر نمی کردم خوندن یک مطلب بتونه اینقدر منو تحت فشار بذاره ولی الآن از شدت فشار این پست دارم خفه می شم
ارسال شده توسط محسن | ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۴:۰۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۱۶:۰۴
...
ارسال شده توسط امیرحسین | ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ ۸:۰۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ ۰۸:۰۵
where we live
i'm so sorry
ارسال شده توسط ... | ۲۶ مرداد ۱۳۸۷ ۷:۲۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ مرداد ۱۳۸۷ ۰۷:۲۲
i just tell you
i'm sorry
ارسال شده توسط N.H. | ۲۶ مرداد ۱۳۸۷ ۱۰:۴۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۶ مرداد ۱۳۸۷ ۱۰:۴۸
vaghean jaye basi teasfof ast ke ferzandane farhikhte ma in chonin bayed ezab , dard , shekanje va hatta marg ra tahamol konand. der sorati ke bayed az in estedadh bahregiri mosbat shavad , anha ra der zendanha negah midaran. agar hame mojremin ame az ghatel, motad, bezhkar der keshvarhye europayi zendegi mkardan ,az yk zendegi addi berkhordar miboden, va mohemter inke agar kasi sahebe yek andishe tazh ensani va der jahate roshde takamol ensani bashad , hatman az emkanate vije dolati berkhordar mishavad ,ta braye kamter kardene mshkelate jameh az rahkarhaye tazh va moesser an ferd estefade mosbat konand,amma der keshvare akhond zade ma der roze froshan va bename khoda ,bishterin biehterami be hoghoghe in ensanha mishavad .va cheghadr rahat be mardom migoyend ke bayed mesle gosfand sare khode shan ra pain begirand va hich aksolamali neshan nadehand. der halike in motarezin natije haman enghelabe farhangi eslami anhast, bayed ellat ra az bein bord .na malol. omidvarem harche zodter az daste in bakhtake bozor nejat peida konim. be omide an roz.
ارسال شده توسط ناشناس | ۲۷ مرداد ۱۳۸۷ ۰:۳۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۷ مرداد ۱۳۸۷ ۰۰:۳۸
نمی خواهم بدانم نمی خواهم بشنوم نمی خواهم ببینم
نمی شود
ارسال شده توسط گیس طلا | ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ ۱۱:۳۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ ۱۱:۳۰
الهي بميرم مريم، تو چي كشيدي دختر!!! هروقت توي روزنامه حرف از خوراكي مي شد بلافاصله ياد تو مي افتاديم و علاقه ات به خوراكي هاي خوشمزه....يادت مياد چقدر دلم ساندويچ خواسته بود روزهايي كه زندان بودم...اي لعنت به اين همه خاطرات تلخ كه به زور به خوردمان دادند...
ارسال شده توسط محبوب | ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ ۰:۵۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ ۱۲:۵۶
آخ که چی می کشند اونهایی که گرفتارند نمیدونم چی بگم فقط بغضی شدید گلوم رو داره فشار میده
مریم جان از فرناز سیفی هیچ خبری نیست اگر ازش خبر داری و یا جایی می نویسه خبرمون کن عزیزم.
ارسال شده توسط سیما | ۳۱ مرداد ۱۳۸۷ ۶:۵۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۳۱ مرداد ۱۳۸۷ ۱۸:۵۹
مریم جان از قرار معلوم عجله کردم نوشته های فرناز رو از طریق وبلاگ خودت پیدا کردم.
موفق باشی عزیز
ارسال شده توسط سیما | ۳۱ مرداد ۱۳۸۷ ۷:۱۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۳۱ مرداد ۱۳۸۷ ۱۹:۱۸
درود
گذاشتم تو وبلاگم
پایدار باشی گلم
ارسال شده توسط زن ایرانی - فرشته | ۲ شهریور ۱۳۸۷ ۱۰:۴۴ قֽظֽ
ارسال شده در ۲ شهریور ۱۳۸۷ ۱۰:۴۴
جالب بود
ارسال شده توسط مهرداد | ۸ شهریور ۱۳۸۷ ۴:۰۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۸ شهریور ۱۳۸۷ ۱۶:۰۴
مطلب خيلي خوبي بود فقط نميدونم شما كه اينقدر از نزديك درد گرسنگي و تحقيرش رو كشيدين، چظور نسبت به مطالبات اقتصادي اكثر مردم توجه كافي رو ندارين و فقط رو يك جنبه از مشكلات مردم تمركز كردين
ارسال شده توسط پويا | ۸ شهریور ۱۳۸۷ ۶:۲۰ بֽظֽ
ارسال شده در ۸ شهریور ۱۳۸۷ ۱۸:۲۰
خیلی تاثیر گذار بود.خیلی ناراحت شدم
ارسال شده توسط ناشناس | ۳۰ شهریور ۱۳۸۷ ۵:۲۷ قֽظֽ
ارسال شده در ۳۰ شهریور ۱۳۸۷ ۰۵:۲۷