« کمپین داشت متولد می شد | صفحه اصلی | ......... »

شاید با هم که باشیم بتوانیم

دست و دلم به کار نمی رود. نگرانم و هیچ کاری از دستم برنمی آید. زنگ که زد و گفت دختر 11 ساله اش را می خواهند شوهر بدهند، پاهایم لرزید. گفت که داماد 35 ساله است لال شدم و هق هقش که بلند شد:"دخترکم خودکشی کرده" دو تایی فقط اشک ریختیم. چه از ما برمی آمد جز گریستن.
دفتر زهره بودم و ناامیدانه می پرسیدم چه کار باید کنیم؟ جوابم فقط و فقط "هیچ" بود . حتی نمی شود شکایت کرد. پدر است و حق دارد که هر وقت خواست دخترش را شوهر داد به مادر چه ربطی دارد. همه اینها را این قانون گفته. این قانون لعنتی.

از زندان می شناختمش. شبیه خاله ام بود و همان روزهای اول برایم لیوان آورد و فلاکس. این مهربانی ها را در زندان نمی شود فراموش کرد. به خاطر 8 میلیون بدهی زندانی شده بود و پسرکش را یک سال و نیم پیش در زندان بدنیا آورده بود. در زندان قزوین.همان روزهایی که هم بندی مکرمه بود و شریک روزهای سیاه او در هراس سنگسار. بدهی مال او وشوهرش بود. شوهر بی معرفت فرار کرده و رفته بود ولیلا مانده بودو زندان و یک کودک شیرخوار پشت دیوارهای بلند اوین...

چند ماه پیش تلفن زد و گفت آمده مرخصی. بالاخره توانسته بود با هزار مکافات کمی پول جور کند و یک فیش حقوقی بگیرد برای ضمانت مرخصی. با هزار بدبختی و قسط و قرض پیش قسط بدهی اش را داد و خانه و زندگی کوچکی جور کرد تا دوباره زندگی اش را بسازد. شب و روز کار می کرد تا دوباره دخترها و پسرکش را زیر بال و پر بگیرد. همه آرزویش این بود که دخترک 11 ساله اش را پس بگیرد. دخترش اهواز بود و پیش شوهر اولش .از شوهر دومش هم یک دختر 5 ساله داشت و پسرکی که در زندان بدنیا امده بود.

شوهرش می گفت طلاقش داده و خبری از طلاق نامه نبود که بتواند حضانت بچه هایش را بگیرد. به دخترش گفته بودند مادرش مرده ،دخترک 5 ساله وقتی بعد چند ماه دزدکی ومخفیانه مادرش را دیده بود این را گفته بود.با همان لحن شیرین بچه گانه اش پرسیده بود اگه زنده بودی چرا سراغ من نیامدی . من هی دلم هلو می خواست و هیچ کس برایم هلو نمی خرید.

قرار بود چند لحظه ببیندش و برود و دل مادرانه اش طاقت نیاورده بود. دست دخترش را گرفته بود و دو تایی فرار کرده بودند.وقتی داشت اینها را برایم تعریف می کرد از خوشحالی روی پایش بند نبود. زندگی اش تا بخواهی فقیرانه بود و سخت اما خوشحال بود که بچه هایش ، حداقل دو تا از بچه هایش کنارش هستند.

یک ماه بعد که زنگ زد صدایش از ته چاه می آمد.پدرشوهرش آمده بود و هر دو تا بچه ها را برده بود. هم دختر 5 ساله اش را و هم پسری که در زندان بدنیا آورده بود. طبق همین قانون لعنتی حضانت بچه ها با او بود.اما طلاق نامه نداشت. غیابی طلاقش داده بودند و دستش به هیچ جا بند نبود و راه و چاه را هم نمی شناخت.می گفت ترسیدم اگر سر و صدا کنم از همین زیر زمین اجاره ای هم بیرونم کنند. تنها شده بود و درمانده.... در تمام دنیا جز این سه تا بچه هیچکس را نداشت. هیچ کس.... و حالا همه اش می ترسید که شوهر اولش دخترک 11 ساله اش را شوهر دهد.همه تلاشش این بود که تا هر ماه کمی پول جمع کند و او را پیش خودش بیاورد. امیدهایش بر باد رفت............

همسایه های اهواز که زنگ زدند دخترت خودش را کشت.بلیط گرفت و راهی اهواز شد قرار بود صبح که رسید به من زنگ بزند. اما نزد. 5 روز است که هربار شماره اش را می گیرم می گوید خاموش است.

دارم از نگرانی می میرم و هیچ کاری از دستم برنمی آید. اینها را می نویسم که خفه نشوم. که به خودم امید بدهم دخترش زنده است که زور لیلا به این قانون مردسالار رسیده و دخترکش را پس گرفته. که حداقل توانسته پدر دخترک را راضی کند که شوهرش ندهد..... امیدهایم بیهوده است خودم می دانم..... زنده هم که مانده باشد زور لیلا به این قانون ضد زن واین فرهنگ مرد سالار نمی رسد. هیچ کس تنهایی زورش نمی رسد.هیچ کس....شاید با هم که باشیم بتوانیم. شاید با هم که باشیم روزی این قانون لعنتی عوض شود.

خیلی چیزها در زندگی لیلا هست که نمی شود نوشت. اصلا چطور می توانم از زنی بنویسم که هیچ کس را در این دنیا ندارد و حالا تنها چیزی که او را به زندگی وصل می کرده هم خودش را کشته.... می ترسم دوام نیاورد.می ترسم بیشتر از این نتواند تحمل کند.نگرانشم و هیچ از من بر نمی آید. جز گریستن و گریستن و کورسویی برای آینده ای بهتر که شاید قانون کمی عادلانه تر باشد و کمی مهربانانه تر.


نظرات (۱۰)

ناراحت کننده است
خیلی زیااااد
اگر می شود رسانه ایش کرد بکنیم
اگر می شود خبر را عمومی تر کرد که مثلا چند نفر برویم با پدر صحبت کنیم
ایده ی اولیه است
قکر می کنی بشود؟
اگر بشود من که هستم. شاید با کمک مالی کوتاه بیاید و این کار را نکند
فکر می کنی بشود؟

علی

مادر:

مریم عزیزم
اگر فکر می کنی کاری از دست کسی بر می اید بگو؟!
نازنینم ما چه می توانیم بکنیم؟

با درود
این همان خوشبختی و سعادتی است که می خواستند برایمان بسازند و ...
اما من و تو باید جلویش را بگیریم ...
من و تو هستیم که می گذاریم در حقمان اجحاف شود
در همین کانونهای گرم خانواده است که بیشترین تبعیض ها به کودکان و زنان اعمال می شود در همین کانون گرم خانواده است که مثلا ارگ پدری فوت نماید ارث دختر را اهل خانواده نصف تعیین می کنند و ...
از ماست که بر ماست ...
http://yardabestani-1.blogfa.com

مریم:


علی عزیز، مادر نازنین
هنوز از لیلا خبری نیست واقعا نمی دانم که چه می شود کرد.

mostafa:

خواهر محترم و دلسوزم چه بگویم جز اینکه شرم باد بر کسانی که ادعای حمایت از زنان را دارند با این قوانین ویران کننده شان ،
آرزوی موفقیت جنبش مدنی که بخشی از آن جنبش زنان ایران است را از خدا طلب میکنم این را با همه وجود میگویم پیروز باشید

Anonymous:

ز کجا معلوم که تو راست بگویی؟
شاید برای این مظلوم نمایی ها پول خوبی گرفته باشی.
توی این وانفسای سیاسی و فرهنگی و تبلیغاتی به حرف هیچ کس نمی شود اعتماد کرد.
راستی خودت برای چی زندان رفته بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
حمایت از حقوق زنان؟؟
قبول کن که باورش سخت است .
حتما قرضی بالا اورده بودی ویا...
نمی دانم ولی این را می دانم که از ماست که برماست!!
فاصله اجتماعی میان زنان و مردان انکار نا پذیر است .من هم قبول دارم اما این را هم مطمین هستم که اوضاع زن مسلمان ایرانی از زنان زندانی غربی که روزانه چند زندان بان مرد به انها تجاوز می کنند بهتر است .یا از زنانی که به اعتراف خودشان حداقل تا سن بیست سالگی 5 بار به انها تجاوز شده ان هم از نوع وحشیانه.

سلام

طاعات و عبادات مقبول

با يك سئوال و پاسخ از شما منتظر حضورسبزتان هستم

مریم میرزا:

مریم جان
حالا که نظرات اینجا را خواندم خوشحال شدم که مدت ها است که وبلاگ نمی نویسم و شاهد نظراتی چون نظر "ناشناس" نیستم! متاسفم که اینقدر حاکمیت و ملت ایران به هم شبیه اند!

مریم جان... تا هنوز انسان‌هایی مثل تو را می‌بینم ناامید نمی‌شوم. کاش بشود برایش کاری کرد...

Anonymous:

سلام من خودم وقتي ماجراي مريم راميخواندم فقط گريستم واق عا باورم نميشه توكشورماهمچين خدانشناسهايي پيدابشن اميدوارم غلو نكرده باشي ولي درهرصورت همه ي ما از اين تبعيض به تنگ آمدهايم واكر جويباري باشد مانيزجاري ميشويم

ارسال نظر