روزها تند تند می گذرند. من نشسته ام و گذرشان را که شبیه زیر و رو شدن ابرها است تماشا می کنم.
برای خودم زیبا شیرازی گوش می کنم.کتاب ها را ورق می زنم و پرت می کنم یک گوشه.خواب آدمهایی را که دلم برایشان تنگ شده می بینم.کابوس جاهایی که دوستشان ندارم را می بینم و از روی مبل قرمزم تکان نمی خورم. اینجا جایم خوب است و من نمی خواهم جاهای دیگر را امتحان کنم. دستم که دوباره به نوشتن عادت کند و نترسد از فرو رفتن در قصه های واقعی، همه چیز رو براه می شود.