اینقدر دلم برات تنگ شده که دیگه اصلا نمی تونم جلوی خودم را بگیرم و صبوری کنم.مدت ها است که دلم برات تنگ شده. برای دیدنت. برای شنیدن صدات. برای ایمیل هات . چند سالی میشه که عادت کرده بودم به بودنت.به همیشه بودنت و بعد یک دفعه از دست دادمت و هیچی واقعا هیچی ، هیچ وقت نتونست جای تو را برام پر کنه.
بده که حتی اینها را نمی تونم بهت بگم. بده که یک عالمه مرز و حصار و باید ونباید من را دوره کرده اند و باید با تمام قوا پا بگذارم روی قلبم.
ماجرا فقط قلبم نیست. پریشانم این روزها و خیلی وقتها موقع پریشانی تو بودی که آرامم می کردی. خیلی وقتها می دونستی و خیلی وقتها هم نمی دونستی که چقدر کمکم کردی تا آرام باشم و گیج نزنم و تصمیم درست بگیرم و حالا من.....
کاش اینقدر شجاع بودم که پا می شدم و می آمدم در خانه ات. اما نیستم.می ترسم. نمی دونم از چی ؟اما می ترسم و جراتش را ندارم.
از دست دادن همیشه سخته و وقتی انتظارش را نداری سخت تر هم میشه.اون هم وقتی که سخت ترین روزهای زندگی ات را می گذرانی.
عادت نکردم هیچ وقت به نداشتنت و می دانم که هیچ وقت هم عادت نمی کنم.