از وسط میله ها آمده بود اتاق ما و نشسته بود گوشه تخت آهنی. تلوزیون نداشتیم و اتاقمان سوت وکور بود. سوت وکور و یخ. شوفاز خراب بود و نصف اتاق خالی و ما کم بودیم.
چند نفر فراری از هیاهو و داد و بیداد که یک اتاق خالی را تمیز کرده بودیم و رفته بودیم آنجا.
سار نوک مدادی با آن دم خوشگلش که آمد، اینقدر براش ذوق کردیم که همه اینها یادمان رفت. برایش نان خرد کردیم. ظرف آب گذاشتیم. جعبه خالی پیدا کردیم و نشستیم به تمایش. در اتاق را با کش بسته بودیم به تخت که فرار نکند و دور اتاق برای خودش می گشت. چند ساعتی که گذشت شروع به خواندن هم کرد. غریبی نمی کرد دیگر.مصی می گفت:" من که حالا حالا ها هستم این را هم نگه می دارم بشه همدمم."
زن سی و چند ساله مثل بچه ها برایش ذوق می کرد. من هم می کردم.
اما خودش بود که زودتر از همه بی طاقت شد. بغض کرد و گفت گناه داره طفلکی. ما که خودمون طعم اسیری را چشیدیم چرا این بیچاره را اینجا نگه داشتیم.
پنجره را باز کرد و پرش داد رفت.همه شان ردیف شده بودن کنار پنجره و خیره به آبی آسمانی که سار داشت ازش بالا می رفت. صدای قلبهاشان را می شنیدم که آزادی را فریاد می کردن، صدای قلب خودم را هم .......
نظرات (۲)
قسمتی از پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه _ قسمت چهاردهم
http://monparnas.blogfa.com/
...بودن با ماریا پارادوکس غریبی رو در من پدید آورد میلی که دوست داشت در اسارت ماریا بمونه و نیروئی که همواره در من نجوا می کرد ماریا جز زجر تدریجی و دهشتناک و روح سرگردانی بیش برام نیست و نخواهد بود . چنانکه بعدها فهمیدم اگه زودتر به نجوای اون الهام درونی گوش فرا می دادم اون همه سختی و رنج با ماریا بودن رو این روح دوازده ساله ام مجبور نبود تا دو سال تحمل کنه...
آپم دوست نازنین و دوست داشتنی ام [لبخند][گل][قلب]
ارسال شده توسط آرش امید | ۲۷ مهر ۱۳۸۷ ۱۰:۳۲ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۷ مهر ۱۳۸۷ ۱۰:۳۲
مريم گلي به يه چيزهايي فكر مي كنم كه كاش مي شد اينجا گفت.
اما حيف كه نمي شه.
:))
ارسال شده توسط نازلي | ۲۸ مهر ۱۳۸۷ ۶:۵۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۸ مهر ۱۳۸۷ ۰۶:۵۳