<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>حوّا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.maryam-blog.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,1387://1</id>
   <updated>1387-04-17T18:17:42Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.34</generator>

<entry>
   <title>اگر همه بخواهیم روز می شود حتما....</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/07/post_54.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,6512://1.147</id>
   
   <published>1387-04-18T00:00:00Z</published>
   <updated>1387-04-17T18:17:42Z</updated>
   
   <summary>نشسته ایم کف زمین و وسط اتاق پر است از چیبس و ماست و شیرینی و بستنی و چای. و کاغذهای ما که هی سیاه می شوند. هی خط می خورند.هی پر می شوند. من تند و تند حرف می...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[نشسته ایم کف زمین  و  وسط اتاق پر است از چیبس و  ماست و شیرینی  و بستنی و چای. و کاغذهای ما که هی سیاه می شوند. هی خط می خورند.هی پر می شوند.
من  تند  و تند حرف می زنم. تند و بی وقفه مثل آن وقتها. مثل آن وقتها که زنستان بود و پنج شنبه ها بود و کتابخانه بود و ما بودیم....
9 نفر بیشتر نیستیم اما اندازه 20 نفر سر و صدا داریم و  بیشتر از 20 نفر شور و ذوق.خوشم می آید از پررویی خودمان. از اینکه هنوز معنی "غیر ممکن" را یاد نگرفته ایم. که هنوز نمی دانیم "نمی شود" یعنی چه؟؟
نگاهشان می کنم. مثل آدمهایی که دارند می میرند. از دور، با فاصله. با عشق....حالا دیگر خوب خوب می دانم که این چیزها بدیهی نیست. خوب خوب می دانم که تک تک این لحظه ها باید ثبت شود.تک تک این لحظه هایی که دست و پا می زنیم تا نور امید نمیرد. تا زندگی باشد. همانطور که می خواهیم. همانطور که آرزویش را داریم. 
همیشه که "آرزو" نمی مانند. یک روز واقعیت می شوند. مطمئنم. ایمان دارم. از آن ایمان هایی که آدم را زنده نگه می دارند.از آن ایمان هایی که از روزهای سخت گذشته و حالا جزئی از من شده، مثل قلبم. مثل چشمهایم.اصلا مثل خود زندگی.
باید این روزها را بنویسیم. دقیق و با همه جزئیات. با همه اشکها و خنده هایمان. اگر ننویسم، کسی نمی فهمد که چرا ما مدام می گوییم "کمپین خود زندگی است." کسی نمی فهمد چطور این تلاش برای برابری با گوشت و پوستمان آمیخته شده و هیچ چیز نمی تواند ما را از این  آرزو مان جدا کند.
دیروز دوستی  که آن طرف آب هاست می گفت شنیده ام خانواده بچه هایی که دستگیر شده اند دیگر نمی گذارند آنها کار کنند. هر چه فکر کردم چیزی یادم نیامد.همه  آنهایی که  سردی دیوارهای زندان را چشیده اند   هستند، با کیف هایی پر از دفترچه های کاهی و برگه های امضا.
راستی اینهمه  شور وذوق، اینهمه امید از کجا می آید؟ چرا نمی شود که برویم دنبال زندگی خودمان و هی تنمان نلرزد از اینکه وقتی داریم با کسی درباره این قانون لعنتی حرف می زنیم دستبندهای آهنی به دستمان قفل نشود. که هی تنمان نلرزد از  پیکی که احضاریه آورده، از تلفنی که شماره اش نیافتاده، از ایمیلی که خبر بازداشت یکی دیگر از بچه ها را می دهد. از حکم هایی که هر  روز  سنگین تر می شود، از شلاق هایی که قرار است متنبه مان کنند. از وثیقه هایی که سنگینی اش همه حساب و کتاب های زندگی مان را بهم می ریزد،  از دیوارهای بلند  و سلول های  تاریکی که خیلی از ما دور نیستند....
نه که نترسیم.ترس هم هست.کابوس هایی که همزادمان شده اند هم هست.اما چرا این ترس متوقف مان نمی کند؟ یعنی آرزوهایمان اینقدر قدرت دارند؟ یعنی ساختن شهری که قانونش کمی عادلانه تر باشند اینقدر برای مان مهم است؟ نمی دانم. واقعا نمی دانم.
فقط می دانم که نمی شود ازش دست کشید.فقط شوق رسیدن به آرزوهایمان نیست، اینکه آدم های دیگر هم آرزوی ما را امضا می کنند. اینکه همه با هم می خواهیم که عوض شود، اینکه یاس را دور می افکنیم و ایمان می آوریم که می شود، که تغییر ممکن است، که نباید بسوزیم و بسازیم.... همه اینها    نور امید را در دل هایمان زنده می کند.نمی گذارد بترسیم. نمی گذارد ترس زمین گیرم مان کند. 
حالا دیگر ما تنها نیستیم. دیروز 3 نفر وقتی برگه امضا را بدستشان دادیم، گفتند کمپین را می شناسند، گفتند دلشان می خواسته یکی از یک میلیون امضا باشند. گفتند به امید روزی که  این قانون ها عوض شوند.وقتی رفتند ما، من و <a href="http://delarameali.blogfa.com/">دل آرام </a>و <a href="http://elenazi.blogfa.com/">الناز </a>از ته دل خندیدیم.خنده ای از سر شادی و امید.خندیدیم و یادمان رفت که چقدر خسته ایم. که چقدر کار داریم.  مهم این است که دیگر تنها نیستیم. که فقط ما نیستیم که شبها خواب آرزوهایمان را می بینیم.که اینهمه کوچه به کوچه رفتن همان جواب داده .که حالا خیلی ها هستند که می خواهند روز شود....
 
اگر همه بخواهیم که روز شود 
روز می‌شود حتما ...! 
روز می‌شود حتما ...! 
روز می‌شود حتما ...! 
 

]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/06/post_53.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.144</id>
   
   <published>1387-04-08T05:30:04Z</published>
   <updated>1387-04-08T05:48:42Z</updated>
   
   <summary>نباید باهاش بجنگم.نباید بترسم ازش.باید چشمهام را ببندم و فقط لذت ببرم. نه!باید چشمهام را باز کنم و فقط لذت ببرم.باید لذت ببرم از داشتنش، از بودنش و زندگی کنم و یادم باشه: بهای هر لحظه وجد را باید با...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[نباید باهاش بجنگم.نباید بترسم ازش.باید چشمهام را ببندم و فقط لذت ببرم. نه!باید چشمهام را باز کنم و فقط لذت ببرم.باید لذت ببرم از داشتنش، از بودنش و زندگی کنم 
و یادم باشه:

بهای هر لحظه وجد را
باید با رنج درون پرداخت
به نسبتی سخت و لرز آور
به میزان ان وجد*


<em>*امیلی دیکنسون</em>

]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سهیلا..........</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/06/post_52.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.143</id>
   
   <published>1387-04-06T09:00:26Z</published>
   <updated>1387-04-06T09:09:01Z</updated>
   
   <summary>قبلن ها صفحه حوادث روزنامه ها را آخر همه، فقط ورق می زدم. حالا اما اول همه می روم سراغش. صفحه حوادث برای من حالا فقط یک صفحه روزنامه نیست، نامه ای است که ببینم آدمهایی که زمانی با آنها...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[قبلن ها صفحه حوادث روزنامه  ها را آخر همه، فقط ورق می زدم. حالا اما اول همه می روم سراغش. صفحه حوادث برای من حالا فقط یک صفحه روزنامه نیست، نامه ای است که ببینم آدمهایی که زمانی با آنها هم سفره بوده ام کارشان به کجا رسیده.که ببینم کدامشان دادگاه داشته، کدامشان را بخشیده اند، کدامشان خدای نکرده باید برود بالا چوبه دار.
این نوشته <a href="http://www.meydaan.net/Showarticle.aspx?arid=580">مریم قنبری </a>را که خواندم دوباره پرت شدم وسط اوین.... باید بنویسم از آن روزها اما نمی شود. طوفان می شود و هوار می کند خودش را روی زندگی ام.اینقدر اینجا م گویم بایدبنویسم تا بالاخره بنویسمشان. تا دوباره نترسم از هجوم پر قدرت آن روزها. اگر توانسته ام از سر بگذرانمشان حتما می توانم که بنویسمشان.
 
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>باید بنویسم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/05/post_49.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.136</id>
   
   <published>1387-03-11T16:27:35Z</published>
   <updated>1387-04-05T19:06:29Z</updated>
   
   <summary>انگار باری از روی دوشم برداشته شد با نوشتن حرف های راحله.خیلی چیزهای دیگه هست که باید بنویسمشان.انگار چیزی بدهکارم به آن آدمها. به آن روزها. نوشتن از آن روزها اما سخت است. اگر مثل دفعه قبل برای یه گزارش...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[انگار باری از  روی دوشم برداشته شد با نوشتن حرف های <a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article2082">راحله</a>.خیلی چیزهای دیگه هست که باید بنویسمشان.انگار چیزی بدهکارم  به آن آدمها. به آن روزها.
نوشتن از آن روزها اما سخت است. اگر مثل دفعه قبل برای یه گزارش تا جلوی سلولهایشان رفته بودم  و چند دقیقه ای با آنها حرف زده بودم راحت تر می شد که بنویسم. اما حالا که 45 روز   لرزیده ام. اشک ریخته ام. خندیده ام و زندگی کرده ام، نوشتن از آن روزها در قالب یک گزارش ژورنالیستی سخت است. خیلی سخت. آن زنها. آن سلولها و  آن دیوارهای بلند  دیگر سوژه های من روزنامه نگار نیستند، ما با هم پیوند خوره ایم.
روزهای اول  آزادی، چنان  با آن آدمها  و غم هایشان پیوند خورده بودم که برای زندگی کردن راهی جر عقب راندن آن روزها و حتی آن ادمها نداشتم. حالا که چهار ماه گذشته می دانم که فراموشی محال است. می دانم که  حتی یک روزش را هم نمی شود که فراموش کنم. نوشتن از آن روزها برای رنج نبردن بیهوده است. باید بنویسم. به خاطر قولی که در تمام آن 45 روز بارها و بارها بر وفای آن سوگند خورده ام. 
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/04/post_51.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.134</id>
   
   <published>1387-02-11T15:41:56Z</published>
   <updated>1387-02-11T15:43:51Z</updated>
   
   <summary> بعضی شعرها فقط شعر نیستند، خاطره اند. مثل این شعر گراناز موسوی که تا آخر عمرم هر جا که بخوانمش یاد آن روز تلخ و دلگیر می افتم که اسیر آن دیوارهای بلند بودم و دلتنگ و تلخ و...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[ <em>بعضی شعرها فقط شعر نیستند، خاطره اند. مثل این شعر <a href="http://sarapoem.persiangig.com/link7/shbaf1.htm">گراناز موسوی</a> که تا آخر عمرم هر جا که بخوانمش یاد آن روز تلخ  و دلگیر می افتم که اسیر آن دیوارهای بلند بودم و دلتنگ و تلخ و  تو می خواستی هرطور که می شود آرامم کنی:</em>

 
حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم 
باز ردايي به دوشم مي افكنند 
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند 
نمي داند
گاهي ماهي تنگ 
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند 
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام 
و رودخانه ات از من گذشته است 
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند 
                                                نفس بكشم 
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند 
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت 
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند 
به كوچه بايد رفت 
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت 
                                        آفتاب بگيرم 
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد 
آن كه پرده را مي كشد 
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده 
                                                فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند 
                                 چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم 
 وتمام پرده ها و رداها را 
تكه تكه خواهم كرد 
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند 
من هم خواهم رفت 
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شروط ضمن عقد یادتون نره!!!!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/04/post_50.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.132</id>
   
   <published>1387-02-03T09:18:45Z</published>
   <updated>1387-02-03T09:19:30Z</updated>
   
   <summary>این چند روزه چندتا از دوستان زنگ زدن که همین فردا صبح می خوان عقد کنن و شروط ضمن عقد را می خوان. گفتم بگذارمشون اینجا به هر حال بهاره و فصل اتفاقهای خوب. فقط حواستون باشه که: اين شروط...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[این چند روزه چندتا از دوستان زنگ زدن که همین فردا صبح  می خوان عقد کنن و شروط ضمن عقد را می خوان. گفتم بگذارمشون اینجا به هر حال بهاره  و فصل  اتفاقهای خوب.

فقط حواستون باشه که:
اين شروط بايد با عبارات حقوقي معيني در عقدنامه نوشته شود و در صورت ذکر نشدن برخي عبارات خاص حقوقي از حيث اعتبار خارج است و نمي توان به آنها استناد کرد. 
از نظر حقوقی هم خاطرتون جمع باشه یک وکیل با تجربه(زهره ارزنی عزیز) اینها را نوشته:

    
    1- زوج به زوجه وکالت بلاعزل با حق توکيل به غير مي دهد تا زوجه در هر زماني که بخواهد از جانب زوج اقدام به متارکه کرده و از قيد زوجيت خود را رها کند، به هر طريق اعم از اخذ يا بذل مهريه. 
    
    2- زوجه اجازه دارد از هم اکنون هرگاه خواست به خارج از کشور برود و نياز به اجازه مجدد زوج ندارد، چه براي اخذ يا تمديد يا تجديد گذرنامه و اين اجازه دائمي است. 
    
    3- زوجه حق ادامه تحصيل تا هر مرحله يي که لازم بداند و در هر مکان و محلي که ايجاب کند مخير است. 
    
    4- زوج، زوجه را در انتخاب هر شغلي که مايل باشد و هر کجا که بتواند کار کند، مخير مي کند و اجازه مي دهد که مشغول به کار شود. 
    
    5- زوج و زوجه متعهد مي شوند هنگام جدايي اعم از اينکه متارکه به درخواست مرد باشد يا به درخواست زن کليه دارايي که بعد از ازدواج دائم زوجين به دست مي آورند بين آنها به مناصفه تقسيم شود. 
    
    6- حق انتخاب مسکن و تعيين شهر يا محلي که زندگي مشترک در آنجا ادامه پيدا کند با زوجه خواهد بود. 
    
    7- اگر در آينده زوجين داراي فرزند شدند و طلاق اتفاق افتاد حضانت فرزندان به عهده زوجه باشد و در صورت خروج از کشور نيازي به اذن پدر ندارند. با همه اينها بايد به ياد داشته باشيم که شروط ضمن عقد تنها يک راهکار موقت است براي مشکل نابرابري حقوقي که زن و مرد با ازدواج به آن دچار مي شوند: راهکار موقتي که تا بازنگري و اصلاح قوانين خانواده مي تواند کفه ترازوي ازدواج را براي زن و مرد برابر کند. 
    
اگه هم جزئیات بیشتری درباره این شروط می خواهید<a href="http://www.pajouheshmag.ir/npview.asp?ID=1485203"> اینجا</a> را بخونید.]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مادر آمد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/04/post_48.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.129</id>
   
   <published>1387-01-29T15:22:20Z</published>
   <updated>1387-02-03T09:20:32Z</updated>
   
   <summary>دیشب وقتی ایلیا کوچولو بعد نه روز دوری، خیره شده بود به مادربزرگش و چشم از او برنمی داشت،خیلی مقاومت کردم که اشکهایم سرازیر نشود. وقتی داشتیم با خدیجه عزیزمان عکس می گرفتیم و همه چهره ها پر از خنده...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<a href="http://www.change4equality.com/spip.php?article1828">دیشب</a> وقتی  ایلیا کوچولو بعد نه روز دوری، خیره شده بود به مادربزرگش و چشم از او برنمی داشت،خیلی  مقاومت کردم که اشکهایم سرازیر نشود.
 وقتی داشتیم با خدیجه عزیزمان عکس می گرفتیم و همه چهره ها پر از خنده بود هم بغض کرده بودم. 
قدم به قدم جلو می رویم. سخت است. زخمی می شویم. اما می رویم.  

<img alt="67.jpg" src="http://www.maryam-blog.com/67.jpg" width="460" height="345" />
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/04/post_47.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.125</id>
   
   <published>1387-01-28T08:11:23Z</published>
   <updated>1387-01-28T08:42:19Z</updated>
   
   <summary>به آبی که از انگشتانم می چکد سوگند اگر بر همه برگ های زندگی ام بنویسی مرگ من زندگی خواهم کرد یکشنبه-27 آبان – روز اول ماشین دادگاه انقلاب به اوین که می رسد، هجوم خاطره ها دوره ام می...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<em>به آبی که از انگشتانم می چکد سوگند
اگر بر همه برگ های زندگی ام بنویسی مرگ
من زندگی خواهم کرد</em>

<strong>
یکشنبه-27 آبان – روز اول</strong>

ماشین دادگاه انقلاب به اوین که می رسد، هجوم خاطره ها دوره ام می کنند. روزی که با 32 نفر از فعالان زن به اوین آوردندمان. روزی که قرار بود ناهید  و محبوبه را آزاد کنند. روزی که برای استقبال از دانشجویان و امیر و بهاره جلوی اوین امدیم ، اولین باری که با سولماز آمدیم اوین برای دیدن بند زنان و  امروز.... امروز که منم، با کوله پشتی که بسته ام برای زندان........   
از 209 که به بهانه نداشتن جا برگردانده شدم، به پذیرش زندان می روم و به قول مهر انگیز کار، گردنبند مقدس را به گردن می آویزم   و عکس می گیرم. دوربینش  شبیه دوربین شهاب است. در لنزهایش که خیره می شوم، یاد دیشب می افتم. جلوی دوربین شهاب ایستاده بودم و  اضطراب و آرامش در چشمهایم می رقصیدند. شهاب می خواست مثل همیشه عکس هنری بگیرد و  من می خندیدم که :"این عکس ها را  برای زندان می خواهم.".... تصمیم مان را گرفته بودیم. ساک زندانم را بسته بودم و  آماده فردا بودم.   گفته بودند اگر به خواسته شان عمل نکنم باید راهی زندان شوم  و من شرافتم  را بیشتر از آزادی ام می خواستم.
  نگران شهاب بودم و خانه ای که تازه داشت خانه می شد.   لحظه های آخر، وقتی جلوی آسانسور دادگاه انقلاب ایستاده بودم  و او  از پشت شیشه ها نگاهم می کرد. همه توانم را جمع کردم که اشکهایم  روان نشوند.یاد "قوی باش"گفتن هایش که افتادم،پاهایم را از زمین کندم. باید می رفتم.

عکاسی تمام شده  و  باید برای انگشت نگاری بروم. زنی که مامور انگشت نگاری است وقتی از اسم و رسم و تحصیلاتم می پرسد، مرا کنار می کشد و می گوید برویم آن گوشه که خلوت است براین از حقوق زنان بگو. باورش نمی شود برای همین خواسته ها راهی زندان شده باشم. دستان جوهری ام را پاک می کمد و مرا به دست مامور بند نسوان می سپارد.
این سومین باری است که به بند زنان اوین می آیم و خیلی احساس غریبی   و سردرگمی نمی کنم. وارد بند که می شوم. اول از همه اشرف کلهر را می بینم. زنی که تحت شرایطی سخت، شوهرش را کشته و با تلاش فعالان زن حکم اعدامش لغو شده.تا امدن این حکم به زندان و  سپری کردن مدت حبس، باید در زندان بماند.
بقیه زندانی ها و مامورهایی که در سالن ورودی بند نسوان اند هم آشنایند.چند تایی را  از 13 اسفند که برای تنبیه به بند عمومی فرستادنم می شناسم و  چندتایی را از آن روزی که برای  تهیه گزارش به اوین آمده بودم.
مامور جلوی در هم، همانی است که آن روزها بود. این بار اما می داند برای چه آمده ام. می داند چه می خواهم و فقط سری به تاسف تکان می دهد ومی گوید: تو که دوباره برگشتی؟
آن دفعه  یک ساعتی با هم  حرف زده بودیم و  می فهمید که چه می گوییم. خودش هم زن است و دردهای مشترک زنانه را حتما چشیده....  
اشرف با همان نگرانی های مادرانه من را راهی بند 2 می کند و می سپارد که اگر کاری داشتم به سراغش بروم..
پله ها را یکی یکی بالا می روم. جلوی بند 1 که می رسم، تنم می لرزد. یاد روزی می افتم که به عنوان خبرنگار اینجا آمده بودم و از ترس جرات جلو رفتن نداشتم. بند 2 آن روزها بسته بود. می گفتند در دست تعمیر است.
حالا اما چند ماهی است که درهای بند 2 را هم باز کرده اند. طبقه بالا برای محکومان مالی و طبقه پایین منکرات  و سرقت و قتل.
نگهبان که  قفل در ورودی بند را باز می کند، سمت راستم پله هایی است که به طبقه پایین می رود و  سمت چپ راهرویی که به یک در قفل شده می رسد. پشت در یک راهرو مربع شکل است با دو گوشی تلفن کارتی و انتهایش  راهرویی دراز با سلول هایی به سبک قدیم. شبیه همه زندان هایی که می شناسیم. با درهایی که قفل می شوند و  وسط هرکدامشان یک دریچه کوچک است و کنار هم  ردیف شده اند. 
جلوی اولین در که می رسیم، اشرف من را به مسئول بند می سپارد و می رود. زنی 50، 60 ساله با موهای سپید. شلوار لی و یک تی شرت آبی. مثل بقیه زندانیان اتاق 1  که کنار تخت هایشان نشسته اند،جرمش مالی است،
 اتاق تقریبا 30 متر است و هشت  تخت آهنی سه طبقه دورتا دور اتاق چیده شده است.تخت هایی که همه سهم صاحبان آنها از این دنیا است. روی هر تخت یک پتوی آبی رنگ با نقش ترازوی عدالت است و یک پتو  برای روانداز شبهای سرد اوین. زندانی ها با پول خودشان ملافه های آبی گلدار خریده اند و بالای تختها ر ا والان کشده اند تا اتاق سرد و  بی روحشان، رنگی بگیرد.
 روی طبقه دوم تختی که روبروی در است، یک تلویزیون رنگی قدیم است و کنارش یک یخچال کوچک.تنها یخچالی که در این بند 6 اتاقه است. طبقه سوم تختها خالی است  و  چندتایی از تختهای طبقه دوم هم جای وسائل اضافه و قابلمه های غذا شده اند. کف اتاق موکت نازک توسی رنگ است و جلوی هر تخته یک پتوی سه لا شده را ملافه کشیده و تشکچه کرده اند. بیرون در یک سطل آشغال بزرگ است و داخل اتاق، کنار در، دمپایی های پلاستکی زندانی ها ردیف شده اند. این دمپایی ها را با یک برس، یک حوله کوچک، یک قالب صابون،لباس زیر و چند شامپوی بالشتی یک نفره باید  به همه زندانی های ورودی بدهند. این باید اما چندان سفت و سخت نیست و گاهی که بودجه نباشد همین سهم اندک هم به زندانی ها نمی رسد.
 
  میله های تخت جالباسی  زندانی ها است و زیر تخت، انباری شان. بعضی ها که امید به آزادی دارند کیف هایشان را هنوز روی تختشان گذاشته اند. انگار آماده رفتن باشند.
وارد سلول که می شوم.قبل از همه "آمنه " خانم را  می بینم.زنی تقریبا 60 ساله با موی سپید که دفعه قبل هم، آن یک روز را در سلول انها بودم. پایم را که در سلول می گذارم، می شناسدم.طیقه دوم تخت خودش را به من می دهد و تا کوله ام را زمین بگذارم، برایم پتو جور می کندو  ملافه ای را که قبلا به کسی داده بود می گیرد و روی پتوی من پهن می کند.
هنوز گیج بودم و فردا، وقتی کم به خودم آمدم فهمیدم که چقدر به من لطف کرده و  چه شانسی آوردم  که وارد سلولس شدم که کسی آنجا مرا می شناخت. زنی که دو روز قبل از من آمده بود را فرستاده بوند طبقه سوم. در حالی که طبقه دوم 4 تخت خالی بود.....
آمنه خانم که زندانیان ها "آمی جان" صدایش می کردند برایم چای ریخت. دلداری ام داد و  وقتی به بقیه زندانی ها گفت که روزنامه نگارم و فعال حقوق زنان و  برای چه آمده ام آنجا، نگاه های مهربانشان که پذیرایم شده بودند احساس کردم.
همین نگاه های مهربان ، غنیمیتی است در زندان. اینجا آدم ها آنقدر سختی کشیده اند که به سادگی پذیرای کسی نمی شوند. ورودی تازه باید صبر زیادی داشته باشد.
اینجا آدم ها آنقدر سختی کشیده اند که به سادگی پذیرای کسی نمی شوند. ورودی تازه  باید صبر زیادی داشته باشد تا یکی از جمع شود. اینجا  دست آدم ها از دنیا کوتاه است و هرکس حق دارد فقط به فکر خودش باشد. سهم آدم های اینجا یک کاسه، بشقاب، لیوان، قاشق و ... همین مایحتاج ضروری زندگی است.چیزهایی که بیرون از اینجا هیچ ارزشی ندارند. در زندان اما هرکدامشان غنیمتی اند....
 
 
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خجالت کشیدند خدیجه مقدم  را به اوین ببرند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/04/post_46.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.124</id>
   
   <published>1387-01-22T13:15:49Z</published>
   <updated>1387-01-22T14:10:31Z</updated>
   
   <summary>وقتی خبر دستگیری خدیجه مقدم را شنیدم، مدام تصور می کردم که چه ولوله ای برپا می شود با رفتن خدیجه عزیز ما به بند عمومی اوین. فکر می کردم حالا خدیجه نشسته وسط زنان زندانی، آنها برایش از رنج...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[وقتی خبر دستگیری  خدیجه مقدم  را شنیدم، مدام تصور می کردم که چه ولوله ای برپا می شود با رفتن خدیجه عزیز ما به بند عمومی اوین.
فکر می کردم حالا خدیجه نشسته وسط زنان  زندانی، آنها  برایش از رنج هایشان می گویند و  بدبختی هایی که کشیده اند و او برای  آنها هم مادری می کند.

<img alt="65.jpg" src="http://www.maryam-blog.com/65.jpg" width="460" height="345" />

اما خدیجه را اوین نبردند.شاید خجالت کشیدند. 
نه به خاطر  احترام موی سپیدش، که اگر می خواستند احترام موی سپید  و تلاش های چندین و چند ساله اش برای ساختن جامعه ای برابر و آزاد را داشته باشند، اینگونه به خانه اش هجوم نمی آوردند و به دستهایش دستنبند نمی زدند.
شاید خجالت کشیدند  زنی را به زندان ببرند، که زندانی ها هنوز تلاش های او برای  لغو حکم اعدام همبندی هایشان را به یاد دارند و می دانند اقدام علیه امنیت ملی، انگی نیست که به او بچسبد.
شاید هم از ترسشان بود که خدیجه مقدم عزیز ما را به سلول تنگ و نمور و انفرادی، بازداشتگاه وزرا بردند تا با نیروی پر از مهر مادری اش در زندان هم   از طعم تلخ نابرابری ها نگوید.
زمستان بود و زندان بود و دیوارهای بلندی که دست آدم را از همه جا کوتاه می کند. قرار بود راحله را اعدام کنند و  هیچ کاری از دست کسی برنمی آمد ، هر چه بود فقط اضطراب بود و  اضطرار.
وقتی گفتم که خانم مقدم رفته روستای راحله تا از شاکی هایش رضایت بگیرد باورشان نمی شد.خود راحله هم باور نمی کرد کسی سر سیاه زمستان کار و زندگی اش را رها کند و دنبال کار او باشد تا شاید از چوبه اعدام خلاص شود.
فردایش که حکم به یمن تلاش خدیجه و بقیه فعالان جنبش زنان متوقف شد و  راحله برگشت، می گفت:"اعدام هم که می شدم مهم نبود.همین که برای اولین بار در زندگی ام کسی پیدا شده   که به خاطر من تا دهاتمان برود و شب تا صبح جلوی زندان اوین بماند برای من کافیه."
زندانی ها که از وضعیتش می پرسیدند، برایشان از خانم مقدم می گفت که دنبال کارش است و برق امید در چشمهایش می نشست.آن وقت زن ها سراغ من می آمدند که این خانم مقدم کیه؟  و من از  تلاش هایش برای لغو قوانین نابرابر می گفتم، از مادری کردنش برای فعالانی که زندان می افتند، از تعاونی های خود اشتغالی اش برای زنان،از فرهنگسرایی که  در بم  برای  زنان راه انداخته اند و ....
شبی که راحله را برای اعدام بردند  و دیگر برنگشت، زندانی ها وقت تلفنشان را به من می دادند  و می خواستند که به خانم مقدم زنگ بزنم.امید داشتند که شاید دوباره بشود کاری کرد.... نشد اما. زور این قوانین نابرابر از تلاش های بی وقفه خدیجه و خدیجه ها بیشتر است. اینقدر بیشتر که حالا  مادران برابرخواه و صلح طلب ما را هم به پشت میله های زندان برده........ ما اما صبوری و امید را از مادرانمان آموخته ایم و باور داریم اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود،روز می‌شود حتما ...!  

حالا سالهاست که می‌گويند 
ماه زيرِ ابرِ عزادارِ بی‌گريه نمی‌ماند، 
می‌گويند سرانجام باد می‌آيد و منهای ماه، 
تاريکی ... حواسش را جمع خواهد کرد. 
تاريکی می‌رود پشتِ پشتِ کوه 
باز همان اولِ شبِ هميشه می‌آيد، 
می‌آيد که ما بفهميم 
چند چراغ به يک ستاره 
چند ستاره به يک ماه 
چند ماه به يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند! 


اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود 
روز می‌شود حتما ...! 


روزِ اولی که شب هنوز 
هوای اين همه ترس و تاريکی نداشت 
خيلی‌ها می‌گفتند 
ديگر کارِ چراغ و ستاره تمام است، 
اما ديدی آرام 
آرام آرام دلمان به بی‌کسی 
صدايمان به سکوت وُ 
چشمهايمان به تاريکی عادت کردند! 


حالا هنوز هم می‌شود 
در تاريکی راه افتاد وُ 
از همهمه‌ی هوا فهميد 
که رودی بزرگ 
نزديکِ همين تشنگی‌های ما می‌گذرد. 
ما بايد پياله‌هامان را به هم بزنيم 
آنقدر که چراغ، ستاره وُ 
ستاره ... ماه وُ 
ماه که يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند! 

* سید علی صالحی 


**اخبار مربوط به دستگیری خدیجه مقدم را در <a href="http://www.change4equality.com/spip.php?article1828">سایت کمپین </a>پیگیری کنید



]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>افسوس  دیر رسیده ایم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/04/post_45.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.123</id>
   
   <published>1387-01-20T15:04:38Z</published>
   <updated>1387-01-20T15:19:28Z</updated>
   
   <summary>آرزو می کردم تو را در روزگاری دیگر می دیدم در روزگاری که گنجشکان حاکم بودند پریان دریایی شاعران کودکان و یا دیوانگان آرزو می کردم که تو از آن من بودی در روزگاری که بر گل ستم نبود بر...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[آرزو می کردم
تو را
 در روزگاری دیگر می دیدم
در روزگاری که گنجشکان حاکم بودند
پریان دریایی
شاعران
کودکان 
 و یا دیوانگان

آرزو می کردم
که تو از آن من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر
بر نی
 و بر لطافت زنان
اما افسوس 
دیر رسیده ایم
ما گل عشق را می کاویم
در روزگاری 
که عشق را نمی شناسد*



نه، باور نمی کنم. هنوزهم باور نمی کنم  که در روزگار پنت هاوس و زانتیا و گوشی های رنگ وارنگ و سفرهای دبی و تایلند و تلویزیون های ال سی دی و میلیونرهای یک شبه سی ساله، در روزگار حرص و آز و جاه طلبی و فرصت طلبی، آدمی پیدا شود که آرزویش معلم شدن باشد.
این جا مهربانی بر دل ها حکمرانی می کند و زندگی با همه زیر و زبری اش جاری است. و ما آدم های خسته و افسرده و ناامید شهری درهجوم شور و شوق و امید این آدم های روستایی، کیش و مات می شویم. ما می شویم: ما هیچ، ما نگاه. *...... <a href="http://www.jadidonline.com/story/03042008/kaloo">گزارش شهاب</a> از مدرسه کوچکی که حکایتش سراسر عشق بود و امید


<em>*نزار قبانی</em>]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بهار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/04/post_44.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.122</id>
   
   <published>1387-01-15T17:37:51Z</published>
   <updated>1387-01-15T17:39:21Z</updated>
   
   <summary>نرم نرمک می رسد اینک بهار ...... ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right">نرم نرمک می رسد اینک بهار 
......
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار 
</p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>لعنت به چهارشنبه ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/03/post_43.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.108</id>
   
   <published>1386-12-14T21:49:43Z</published>
   <updated>1386-12-14T21:52:19Z</updated>
   
   <summary>مرداد ماه همین امسال بود که حرف های سهیلا در دادگاه، دیوانه ام کرد. تیتر زدم&quot;زن روسپی، کودک 5 ماهه اش را سر برید&quot; و وقتی سحر از آنطرف دنیا برایم پیغام فرستاد که این چه تیتری است که زدی...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[مرداد ماه همین امسال بود که  حرف های سهیلا در دادگاه، دیوانه ام کرد. تیتر زدم"زن روسپی، کودک 5 ماهه اش را سر برید" و  وقتی سحر از آنطرف دنیا  برایم پیغام فرستاد که این چه تیتری است که زدی  و اصلا فمنیستی نیست. گفتم می دانم سحر جان. اما  خواستم تیتری بزنم که مردم بخوانندش. که حتما بخوانند  و  بفهمند چه بر سر سهیلا  و سهیلاها می آید. آن روز فکرش را هم نمی کردم که روزی سهیلا را ببنیم. که ببنیمش  و زبانم بند بیاید  و یک کلمه هم نتوانم با او حرف بزنم.
همان روزهای که اوین بودم،  شنیدم که اعدامش نزدیک است، اما باز هم نشد که جلو بروم. اینهمه مصیبت دخترک را سنگ کرده بود. آن 45 روز با خیلی ها حرف زدم.با زنهایی که آدم کشته بودند. دزدی کرده بودند. روسپی بودند،  قاچاقچی بودند..... اما هیچ وقت جرات نکردم سراغ سهیلا بروم. اصلا نمی دانستم با  زنی همسن و سال خودم که از زور بدبختی پسرک 5 روزه اش را سربریده باید از چه بگویم.
نمی دانستم به اویی که همه امید و گنجش پسرش بوده   و او را کشته تا مثل خودش بدبخت نشود، چطور باید حرف بزنم.
نمی دانم، شاید هم نشد با او حرف بزنم چون در یک دنیای دیگر بود. مثل سنگ ساکت بود و هیچ نمی گفت. تنها باری که صدایش را شنیدم وقتی بود که پتویش را که با آب یخ  حیاط  شسته بود، دزدیده بودند و اتاق به اتاق دنبالش می گشت.
  فردا  سهیلا   اعدام می شود. ای کاش دادستانی که ولی دم کودک سهیلا شده، یکبار، فقط یکبار  پای <a href="http://www.etemaad.com/Released/86-05-03/269.htm#36960">حرفهای سهیلا </a>می نشست  و  صدایش را می شنید وقتی که می گفت:"اگر آنچه بر من گذشته بر هر کس ديگري هم مي گذشت بي رحم مي شد. در 15 سالگي که از خانه فرار کردم و با مردان زيادي رابطه داشتم، آنها از من به طرز وحشيانه يي سوءاستفاده کردند و سپس مثل يک دستمال کثيف مرا به گوشه يي پرت کردند و هر بار از دفعه قبل بي پناه تر و بدبخت تر شدم. بايد اين عقده ها را چطور خالي مي کردم مگر مي توانستم مرداني را که چندنفري به من حمله کرده اند بکشم، مگر من چقدر زور داشتم و اگر مي کشتم مثل نازنين فاتحي(دختري که به اتهام قتل بازداشت شد و با توجه به دفاع مشروع آزاد شد) مرا سه سال در زندان نگه مي داشتيد. نازنين هم ابتدا در همين شعبه محاکمه شده بود. ضمن اينکه من نمي توانستم حريف آن مردان شوم. چقدر زير رفتارهاي وحشيانه اين مردان له شدم. چرا آن زمان کسي نبود که از من دفاع کند. من فکر مي کردم به خاطر روابط جنسي متعددي که داشتم دچار ايدز و هپاتيت شده ام و اين مساله آزارم مي داد.
براي نجات کودکم اين کار را کردم. تصورم اين بودکه ايدز دارم، قطعاً فرزندم هم از من گرفته بود، پس او را کشتم که بدبختي هايي که من دچارش شدم را تحمل نکند."

ای کاش  صدایش را می شنیدندکه می گفت " 8 سال پيش رفتم، ساختمان بهزيستي.من نمي خواستم تن فروشي کنم، مي خواستم زندگي کنم، اما مسوولان آنجا مرا بيرون انداختند. آقاي قاضي مي دانيد تحمل سرماي زمستان در دي ماه و در خيابان يعني چه؟ در آن سرما در خيابان ها پرسه مي زدم و تا مغز استخوان مي لرزيدم. شما اين چيزها را مي دانيد؟ در آن مدت دچارسخت ترين بيماري ها شدم و باز بي پناه بودم و مجبور شدم به خواسته هاي کثيف مردان نه به ميل باطني بلکه به اجبار تن دهم. ديگر از من که درحال حاضر 28 ساله هستم چه باقي مانده، مي دانيد چقدر به من الکل و مشروب خوراندند تا بتوانم رفتارهاي وحشيانه شان را تحمل کنم؟ مي دانيد چقدر سيگار کشيدم تا در قالب دود عصبانيتم را بيرون بريزم؟چرا در آن زمان کسي مرا نمي ديد؟"

هیچ کس صدای سهیلا را نشنید. شاید برای همین بود که ساکت شده بود. که سنگ شده بود.فردا صبح که سهیلا اعدام شود وجدان مدعی العموم هم راحت می شود که یک مفسد فی الارض را از روی زمین محو کرده. کاش کودکش پدر داشت. کاش می شد امشب می رفتیم جلوی اوین و التماس شاکی هایش می کردیم که از خونش بگذرند. 
چند سهیلای دیگر باید اعدام شوند تا یادمان بیافتد در شهر چه خبر است؟

فقط سهیلا نیست،<a href="http://www.sign.blogsky.com/?PostID=54"> اکرم</a> هم هست، شهربانو ندام هم هست. لعنت به این چهارشنبه ها. لعنت

 
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>وهم سبز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/02/post_42.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.83</id>
   
   <published>1386-11-30T20:39:34Z</published>
   <updated>1386-11-30T20:40:10Z</updated>
   
   <summary>تمام روز را در آئینه گریه میکردم بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم صدای...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right">تمام روز را در آئینه گریه میکردم 
بهار پنجره ام را 
به وهم سبز درختان سپرده بود 
تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید 
و بوی تاج کاغذیم 
فضای آن قلمرو بی آفتاب را 
آلوده کرده بود 
نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم 
صدای کوچه ، صدای پرنده ها 
صدای گمشدن توپهای ماهوتی 
و هایهوی گریزان کودکان 
و رقص بادکنک ها
که چون حبابهای کف صابون 
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند 
و باد ، باد که گوئی 
در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد 
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا 
فشار میدادند 
و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند


تمام روز نگاه من 
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود 
به آن دو چشم مضطرب ترسان 
که از نگاه ثابت من میگریختند 
و چون دروغگویان 
به انزوای بی خطر پناه میآورند


کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ 
در آن دهان سرد مکنده 
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب 
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم 
از این تقلب ، از این تاج کاغذین 
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟


چگونه روح بیابان مرا گرفت 
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد 
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم 
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود 
و گرمی تن جفتم 
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !


کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش 
ای خانه های روشن شکاک 
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر 
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل 
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان 
مسیر جنبش کیف آور جنینی را 
دنبال میکند 
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا 
به بوی شیر تازه میآمیزد 

کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های 
خوشبختی - 
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ 
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی 
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها 
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی 
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را 
به آب جادو 
و قطره های خون تازه میآراید 


تمام روز تمام روز 
رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب 
به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم 
به سوی ژرف ترین غارهای دریائی 
و گوشتخوارترین ماهیان 
و مهره های نازک پشتم 
از حس مرگ تیر کشیدند


نمی توانستم دیگر نمی توانستم 
صدای پایم از انکار راه بر میخاست 
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود 
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت 
&quot; نگاه کن 
تو هیچگاه پیش نرفتی 
تو فرو رفتی .
</p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حالا نوبت رها و نسیم است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/02/post_41.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.81</id>
   
   <published>1386-11-26T07:32:27Z</published>
   <updated>1386-11-26T07:53:56Z</updated>
   
   <summary>نمیگذارند که آب خوش از گلوی ما پایین برود. یک روز از اعلام جایزه پروین نگذشته، رها و نسیم را گرفتند. برای اینکه داشتند امضا جمع می کردند.برای اینکه داشتند در حاشیه یک تئاتر خیابانی که درباره حقوق زنان بود...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[نمیگذارند  که آب خوش از گلوی ما پایین برود. یک روز از اعلام<a href="http://www.change4equality.com/spip.php?article1675"> جایزه پروین</a> نگذشته، رها و نسیم را<a href="http://www.change4equality.com/spip.php?article1680"> گرفتند</a>. برای  اینکه داشتند امضا جمع می کردند.برای اینکه داشتند در حاشیه یک تئاتر خیابانی که درباره حقوق زنان بود و کلی به خاطرش ذوق کرده بودیم، از مردم می خواستند بیانیه ای که را هیچ کلمه اش بر خلاف   قوانین مملکت نیست و فقط کمی تغییر می خواهد را امضا کنند.
دیشب را وزرا بوده اند.... نگهبانان وزرا حتما می شناسندشان. رها و نسیم را تا به حال ندیده اند اما محبوبه و زینب و سمیه و پروین و شهلا و جلوه و سارا.... را که دیده اند و می دانند برای چه هر از گاهی یکی مان را می آورند آنجا.آنها هم زن اند مثل ما و من همدردی  وحتی همدلی را در چشمان بسیاری شان دیده ام. آخر این درد ها و تبعیض ها که فقط مال ما نیست. زن که باشی، هرجور هم فکر کنی و هر اعتقادی که داشته باشی، نداشتن حق سرپرستی فرزندانت، نداشتن حق طلاق، بی حقوقی محض در ازدواج و  مشروعیت قانونی شوهرت برای داشتن  چندین و چند همسر تو را آزار می دهد.
شاید باور نکنید اما در تمام 45 روزی که در اوین بودم یکبار هم از یکی از زندان بان ها نشنیدم که این خواسته ها(خواسته های کمپین را می گویم) حق ما زنان نیست. فقط می گفتند نمی شود.می گفتند برو زندگی ات را بکن تو حیفی. تازه به خانه بخت رفته ای.
شب اعدام راحله و  نازنین ناظمیان رفته بودم در انفرادی که آنها ساعت آخرشان را سپری می کردند. زندانبان ها هم بودند  و همه نگران سرنوشت آن دو زن. وقتی راحله گفت من برای  حقوق زنان تلاش می کنم. یکی از زندانبان ها  شروع کرد به نصیحت من که نکن و من هم جوان بودم کله ام بوی قرمه سبزی داد نمی شود اما... من راحله را نشانش دادم و  هردو سکوت کردیم.
یکی دیگرشان که از دفعه قبل من را می شناخت، روز آزادی موقع بدرقه ام می گفت :"یادت باشد ما جهان سومی هستیم و اینجا این حقوق را نمی شود خواست. جهان سومی ایم و محکوم به تحمل و سوختن و ساختن."
خندیدم و گفتم  اگر همه بخواهیم ،می شود حتی اگر جهان سومی باشیم و  آمدم.
حالا حتما رها و نسیم هم دارند برای زندانبان هایشان  می گویند که "می شود، اگر همه بخواهیم." شاید آنها هم باورشان شد.
شاید روزی همه خواستیم و شد و افسوس جهان سومی بودن و  محکوم  بودن به سوختن و ساختن،فلج مان نکرد.
 
<em>26 بهمن</em>]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title> سه زن دیگر اعدام می شوند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryam-blog.com/2008/02/post_40.html" />
   <id>tag:www.maryam-blog.com,2008://1.80</id>
   
   <published>1386-11-15T19:18:17Z</published>
   <updated>1386-11-15T19:34:03Z</updated>
   
   <summary>از وقتی گوشی را گذاشتم، توی یک گوشم صدای جیغ و داد دعواهاشان است، توی یک گوشم صدای پر از ناامیدی و اضطرار فرزانه. از اوین زنگ می زد. از همان راهروی کوچک مربعی که دو تا گوشی تلفن کارتی...</summary>
   <author>
      <name> </name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryam-blog.com/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[از  وقتی گوشی را گذاشتم، توی یک گوشم صدای جیغ و داد دعواهاشان است، توی یک گوشم صدای پر از ناامیدی  و اضطرار فرزانه. از اوین زنگ می زد. از همان راهروی کوچک مربعی که دو تا گوشی تلفن کارتی دارد.
روی مبل قرمز خانه ام، کنار بخاری نشسته ام.اما اینجا نیستم. ایستاده ام کنج راهرو مربعی، پشتم را تکیه داده ام به لوله آب گرم تا یخ نکنم.
راهرو با آن موزاییک های سفیدش پر از آدم است. پر از زنهایی که می خواهند تلفن کنند به بچه هاشان که  دلتنگشان هستند. به شاکی شان که  شاید رضایت بدهد. به وکیلشان، اگر وکیل داشته باشند، به یک دوست که دلشان وا شود در این غربت نفس گیر اوین.
ته راهرو پر از دود سیگار است.همه جا را مه سیاه گرفته. جلوی حمام دو نفر دارند دعوا می کنند. اینجا پای تلفن یکی دارد گریه می کند. نای تکان خوردن ندارم، اما ستایش را   می بینم که گوشه اتاقش کز کرده. فرزانه گفت:"حکم اعدامش قطعی شده، 15 اردیبهشت." گفت از وقتی حکم را شنیده تب کرده."
گفت:"فقط ستایش نیست، سه تا اعدام دیگه هم قطعی شده. برای 15 اسفند. برای یک ماه دیگه."
هنوز چسبیده ام به لوله آب گرم. ذهنم اما آنجا هم نیست. جلوی اتاق ملاقات است. خانم ندام را میبینم که  برای تولد نوه هایش عروسک درست کرده. که می خندد  و می گوید 12 سال است هدیه هایش را در اتاق ملاقات می دهد.15 اسفند اعدامش می کنند. باور نمی کنم...... چرا هیچ وقت نشد با هم حرف بزنیم. چرا نخواست چیزی بگوید.چرا من نمی توانم از آن راز 12 ساله حرفی بزنم......
نمی شود بیرون  بیایم .گیر کرده ام انجا. مثل همه آن زنها.... این منی که روی مبل قرمز خانه ام کنار بخاری نشسته ام خیال است یا آن منی  که ایستاده ام کنج زندان و دارم می لرزم....

<strong>پی نوشت</strong>:بورقانی عزیز هم رفت. آخرین باری که دیدمش رفته بودم  برای کمپین ازش امضا بگیرم.یکی از همکاران مطبوعاتی اگر و اما می آورد که نمی شود و ما زورمان به تغییر نمی رسد و بورقانی عزیز برگه را از دست من گرفت و گفت: بده من امضا می کنم. با همان لبخند همیشگی اش. یادش گرامی باد..... یاد خودش و صداقت و شجاعتش که این روزها کیمیا است.....]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>

</feed>
